هنکی کوتاه و خپله بود و به جرم سرقت مسلحانه («به اضافهٔ») قتل به سی سال زندان محکوم شده بود و به نظر میرسید تا حدی به کارش افتخار میکند.
M.Taha
من دیگه به دورهٔ جوانمردی اعتقادی ندارم.
Parinaz
«دارم به این فکر میکنم که همهٔ دنیا مثل یه زندان بزرگه و زندانها فقط شکل اغراقآمیزی از اون هستن.»
پریسا همانی
وقتی فهمید که دلش به حال خودش میسوزد، از پای درآمد.
Parinaz
پس از خواندن این رمان، میتوانید بار دیگر به سراغ طراحی و نوشتن داستانهای معمایی بروید، چراکه پاتریشیا هایاسمیت در داستانها و رمانهایش چیزهای زیادی برای ارائه به علاقهمندانِ نوشتن و خواندن داستانهای معمایی دارد.
شهرام صفاری زاده
عزیزم، به نظرت تقدیر (یا خداوند) این محاکمهٔ دردناک را سر راه ما قرار داده تا امتحانمان کند؟ ببخشید اگر عرفانی حرف میزنم. امشب و شبهای زیادی، چنین حسی دارم. یک راه نگاه کردن به این مسئله ـزندگی دردناکی که هرکداممان الان داریم و هرکدامشان به نوبهٔ خود دردناک استــ این است که آن را امتحانی بدانیم که تعداد خیلی اندکی باید بدهند. ما تا اینجا به خوبی از عهدهاش برآمدهایم، یعنی از نظر شکیباییمان. پس بیا ادامه دهیم و تا آخرش برویم.
رامین
در جهان بیرون از زندان هم قواعد و مقرراتی حکمفرماست که گاهی به نظر میرسد معنایی ندارند؛ به جز اینکه محصول ترس باشند و در جهت کاهش ترس حرکت کنند. گاهی حس میکرد این قواعد و مقررات با هم تلفیق شده و دنیایی دیوانهوارتر از زندان ساختهاند که در اعماق ذهن همهٔ افراد لانه کرده است. اگر مابقی دنیا نبودند که به آدم بگویند چه وقتی بخوابد، چه وقتی بخورد، چه وقتی کار کند، چه زمانی دست از کار بکشد و اگر کس دیگری نبود که این چیزها را تقلید کند، چهبسا آدم عقلش را از دست میداد.
نایان