جملات زیبای کتاب آمیخته به بوی ادویه‌ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب آمیخته به بوی ادویه‌هاsubscriptionAvailable

کتاب آمیخته به بوی ادویه‌ها

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۷۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
مریم منوچهری
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Nino
۲۶
یک دفترچه یادداشت دارم که هر وقت برای چیزی دلم تنگ می‌شود، آن را توی دفتر می‌نویسم. طی این سال‌ها توی دفتر بارها و بارها نوشته‌ام «دیدن و شنیدن دوبارهٔ خندهٔ بابا».
گرگ کتاب خور
۱۹
«می‌دونی وقتی یکی رو دوست داشته باشی، اگه خیلی نگاهش کنی، شبیه او می‌شی؟»
neginafshari
۱۵
سال‌هاست یک دفترچه یادداشت دارم که هر وقت برای چیزی دلم تنگ می‌شود، آن را توی دفتر می‌نویسم. طی این سال‌ها توی دفتر بارها و بارها نوشته‌ام «دیدن و شنیدن دوبارهٔ خندهٔ بابا».
z ghaiioomi
۹
مثلاً به خیالت ممکنه رونالدو پاش بذاره توی تیمی پایین‌تر از خطهٔ سرسبز یوروپ؟
Toobakiani
۸
بهشت زهرا خیلی بزرگ است. قبرستان‌ها نباید کوچک باشند. آدم غمگین توی جای کوچک بیش‌تر قلبش می‌گیرد. بهشت زهرا شبیه یک شهر است. هر قطعه شبیه یک محله. آدم‌های محله همه خواب.
خانم مارپل
۴
گفت برای هر بازی فقط یک سوت آغاز زده می‌شود. بعد زل زد توی چشم‌هایم و گفت هر بازی هم یک وقتی سوت پایان دارد.
محدثه کوهپایی
۴
مرا از خود می‌رانی؟ از دلتنگی برای هر چیزی و هر کسی و هر جایی غیر از من می‌گویی؟ تو نباشی که درهای این تراس هیچ‌وقت رو به نیل خروشان باز نخواهند شد. دست‌هایم چگونه آرشه را بردارند؟ من برای که بنوازم؟ بخوانم؟ بگویم؟ تو نباشی پاهایم به سوق خان‌الخلیلی راهی ندارند. دو خستهٔ از کار افتاده خواهند شد که راهی به جادو و جمبل بازارچهٔ هشتی پنجم و آن پشت‌های دور از چشم و کنج‌های مگو ندارند. من تو را آمیخته به بوی ادویه‌ها بوسیدم. چگونه آن همه بی‌تابی را فراموش کنم؟ چگونه راه بروم روی این سنگفرش‌ها و رد بشوم از کنار این صندلی‌ها که ما را دعوت می‌کردند به قهوه و تو همیشه توی فال‌های من بودی. «یا ولدی، لا تَحزَن... فالحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب.» می‌ترسم. می‌ترسم فال بعدی‌ام را بخواند و بگوید: «لم أعرف أبداً أحزاناً تشبهُ أحزانک.»
Soheyla
۳
وقتی یکی رو دوست داشته باشی، اگه خیلی نگاهش کنی، شبیه او می‌شی
Zahra ghasemi🕊
۳
حس کردم از آینده متنفرم
HeLeN
۲
«می‌دونی وقتی یکی رو دوست داشته باشی، اگه خیلی نگاهش کنی، شبیه او می‌شی؟»
مهری
۲
چگونه آن همه بی‌تابی را فراموش کنم؟ چگونه راه بروم روی این سنگفرش‌ها و رد بشوم از کنار این صندلی‌ها که ما را دعوت می‌کردند به قهوه و تو همیشه توی فال‌های من بودی
Mochaaa
۲
وقتی خزیدم توی تخت، به قول خودتان فکر کردم اما «هر جا روی، وصله منی» و خوابیدم و دیگر مدت‌هاست که خوابت را هم نمی‌بینم.
Mahsa Saadati
۲
کلمات عربی مرا عاشق تو می‌کنند و دلم می‌خواهد پر بگیرم اما می‌دانم قاتل من همین کلماتند.
Zahra ghasemi🕊
۲
از استیصال احساس خفگی می‌کنم.
Zahra ghasemi🕊
۲
دست‌هایش را شبیه بال‌های پرندهٔ مهربانی از هم باز کرد و بغلم کرد
Nino
۱
در هفده سالگی، جوان بودم و عاشق. جنگجو بودم و فکر می‌کردم وقتی بپرم هوا، هر توپی را گل می‌کنم.
Nino
۱
من تو را آمیخته به بوی ادویه‌ها بوسیدم
Toobakiani
۱
شال را پشت پنجره تراس دیدم که چطور توی باد تکان می‌خورد. انگار تو، توی باد و توی شب و توی آسمان داری می‌روی. بویت از شالت رفته بود. عطرک هجر وشاحک. وقتی خزیدم توی تخت، به قول خودتان فکر کردم اما «هر جا روی، وصله منی» و خوابیدم و دیگر مدت‌هاست که خوابت را هم نمی‌بینم.
Toobakiani
۱
باید بروم جنوب، بروم اهواز. بروم روی پل‌های زیاد شهر بایستم و به کارون نگاه کنم و یک دل سیر به صدای حرف زدن عابرهای عرب‌زبانش گوش دهم. وقتی که کامل سیراب شدم، وقتی که بتوانم ــ خیلی زود ــ قاهره و تو را بسپارم به کارون، برگردم تهران و به مرد بگویم: «بدم نمی‌آید همه‌چیز را از اول بسازم.»
گلابتون بانو
۱
سال‌هاست یک دفترچه یادداشت دارم که هر وقت برای چیزی دلم تنگ می‌شود، آن را توی دفتر می‌نویسم. طی این سال‌ها توی دفتر بارها و بارها نوشته‌ام «دیدن و شنیدن دوبارهٔ خندهٔ بابا».
Soheyla
۱
بابا که می‌خندید انگار یک پرنده چاق توی هوا بال‌بال بزند و بعد یک مسیر مستقیمی را پرواز کند. سال‌هاست یک دفترچه یادداشت دارم که هر وقت برای چیزی دلم تنگ می‌شود، آن را توی دفتر می‌نویسم. طی این سال‌ها توی دفتر بارها و بارها نوشته‌ام «دیدن و شنیدن دوبارهٔ خندهٔ بابا».
مهری
۱
به انگشت‌های مردها خیره می‌شوم. بندبند انگشتانت را توی ذهنم به یاد می‌آورم. تیرگی روی هر بند انگشتت را. خمیدگی ناخن سبابه‌ات را. مردهای چپ‌دست را بیش‌تر دوست دارم. کاغذ را کج می‌کردی و روی آن خم می‌شدی و امضا می‌کردی.
لیلا یزدی
۱
«گاهی اوقات در سکوت همدیگر را نگاه می‌کردیم و با هم می‌ترسیدیم؛ چون چیزی غیر از ترس در دنیا نداشتیم.»
fatima_tohidy
۱
صدایش عمق داشت. یاد پیچ‌وواپیچ جاده چالوس افتادم. با همان درخت‌های بلند و صداهایی که جنگل دارد. وهم و زیبایی توأمان.
fatima_tohidy
۱
بی‌سروصدا می‌آمدم بیرون. روی پله‌های تراس می‌نشستم و باران ریز و هوای نم‌داری می‌بارید توی حیاط. آن‌قدر می‌نشستم که تاریکی غروب روزهای پاییزی کم‌کم پایش را دراز می‌کرد توی حیاط. روی کاشی‌های رنگ‌ورو رفته و حوض نیمه‌خالی و سایبان روی پنجره‌ها.
ترنج
۱
سال‌هاست یک دفترچه یادداشت دارم که هر وقت برای چیزی دلم تنگ می‌شود، آن را توی دفتر می‌نویسم. طی این سال‌ها توی دفتر بارها و بارها نوشته‌ام «دیدن و شنیدن دوبارهٔ خندهٔ بابا».
آلا
۱
عبا سر می‌کرد. عبای عربی بلند و مشکی. به سرش مینار می‌بست. گوشهٔ مینار را می‌چرخاند دور سرش و بعد با یک سنجاق طلا، بالای گوشش، آن را محکم می‌کرد. کفش‌های ورنی سیاه می‌پوشید و به همه بچه‌های کوچه می‌گفت یُما. وقتی می‌خندید، برق کوچک طلایی رنگی از گوشه دندان‌هاش، می‌خورد به چشم. دست‌هاش همیشه بو می‌دادند. بسته به فصل، بوهای مختلف. تابستان‌ها بوی خارک و رطب و بامیه. بوی جالیزهای شادگان. بوی روستاهای اطراف آبادان. و زمستان‌ها بوی حلب‌های پر از ماست سفت بهبهان. حلب‌هایی که با مشت‌مشت نعنای تندوتیز پوشیده شده بودند. اما بوی سیر و بوی سبزی‌های رامهرمز، بوهای همیشگی بودند.
helena
۱
توی قلبم انگار صدایی می‌شنیدم که می‌گفت هر شهری مال آدم‌های آن شهر است. آدم‌هایی که هر کدام قصه‌های خودشان را دارند.
helena
۱
ننه‌علی عاشق بچه‌اش بود. عاشق تنها کس‌وکارش. می‌گویند ننه‌ها همه عاشق بچه‌هاشان هستند اما علی برای ننه‌اش شد رود بهمنشیر برای خرمشهر، شد صدای فیدوس برای آبادان
helena
۱
دوست دارم زمان برگردد عقب. برگردم به اردیبهشت پارسال. به وقتی که خوشبختی بلد بود کنارم بنشیند