دل که میدهی یکجوری حالت شبیه همین تکههای گداختهی زغال است. گرمت میشود، گُر میگیری، ذره ذره داغ و داغتر میشوی، میسوزی، میسوزی، میسوزی و اگر وصل باشد آب سردی میشود به جانت، اما امان از آن روز که فصلی بزرگ پا به میان بگذارد. امان از آن روز که وصلی نباشد و نشود، آن وقت مثل گدازههای آتشفشان چیزی در جانت میجوشد و غل میزند و فوران میکند، در داغی خودش هی و هی از نو میجوشد و غل میزند و باز از نو فوران میکند و هیچ راهی برای سرد شدنش نیست مگر زمان!