لارا: [به او نزدیک شده و دستش را روی پیشانی او میگذارد] چی؟ مرد و گریه!
سرهنگ: بله، گریه میکنم، با اینکه مَردم. مگه یه مرد چشم نداره؟ مگه یه مرد دست، اعضای بدن، احساسات، عواطف و ترحم نداره؟ مگه همون غذا رو نمیخوره، با همون اسلحه صدمه نمیبینه، مگه با همون زمستون و تابستونی که زنها رو گرم و سرد میکنه گرم و سردش نمیشه؟ اگه بهمون ضربه بزنی، مگه خونریزی نمیکنیم؟ اگه قلقلکمون بدی، نمیخندیم؟ اگه بهمون زهر بدی، نمیمیریم؟ چرا یه مرد نباید شکایت کنه، چرا یه سرباز نباید گریه کنه؟ چون مردونه نیست! چرا مردونه نیست؟