دخترک هیجانزده جیغ کشید. «بله!» کاملاً مشخص بود که لحنش را درک نکرده بود. «این درست همون اتفاقیه که افتاده. تازه حتی نتونستم چاییم رو بنوشم!»
به دخترک خیره شد. «چای؟ واقعاً؟»
پاپی اعتراف کرد. «تقریباً گریهام گرفت. میدونی که با وجود همه اتفاقهایی که افتاده گریه نکردم و اصلاً نمیدونی چقدر خوششانس هستی که من از اون دخترهایی نیستم که اشکشون دَم مشکشونه. ولی وقتی اون بیرون بودم و متوجه شدم که چاییم داره سرد میشه، تقریباً گریهم گرفت.»