در تاریخ مینویسند که در حمله چنگیز، روزی مغولی در بیابان به مردی رسید و چون سلاحی برای کشتن او نداشت امر کرد که مرد روی زمین دراز بکشد و تکان نخورد تا وی برود و سلاحی بیاورد. مغول عقب سلاح رفت و مرد زهره باخته حتّی به فکر فرار هم نیفتاد تا مغول برگشت و کار او را ساخت. اکنون ورق برگشته بود تا جایی که روزی زنی در باغ دورافتاده و خلوتی مغولی را دید که لای علف خشک پنهان شده است. زن که خود نه سلاح و نه یارای کشتن مغولها را داشت، دستور داد از جای خود نجنبد تا وی برود و مرد خود را خبر کند. زن رفت و مدّتی طول کشید تا با شوی خود برگشت. مغول همانطور بیحرکت منتظر مرگ بود تا به دست مرد کشته شد.