بعد از رسیدگی به خانه، پلیس به درو ویتون گفت: «خدمت شما.» نوار زرد برداشته و درِ ورودی بسته شد. دقتِ همراه با بیاعتناییِ پلیسهای در حال کار، کمک کرده بود توجه درو از لکه منحرف شود. حالا دیگر پرهیزی از آن وجود نداشت. اتاقخواب برادر و زنبرادرش درست بعد از درِ جلویی بود و راهش مستقیم از وسط آشپزخانه میگذشت. درو که جلوی سینک ایستاده بود، فقط باید سرش را بهسمت چپ میچرخاند تا قطرات ریز تیرهای را ببیند که دیوار سفید بالای تختخوابِ دیوید و مانوئلا را لکهدار کرده بود.
درو بابت اینکه نازکنارنجی نبود، به خودش افتخار میکرد. در آکادمی پلیس آموزش دیده بودند که استرس را کنترل کنند و هرگز رنگشان نپرد. احساساتی از جنسِ فولاد، شرطی برای فارغالتحصیلی بود. اما تا غروب جمعه، ۶ فوریهٔ ۱۹۸۱، وقتی خواهرِ نامزدش جلوی پیشخوانِ بار رَثاِسکِلِر در ساحل هانتیگتون ظاهر شد و نفسزنان گفت: «درو، به مامانت زنگ بزن»، فکرش را هم نمیکرد که به آن زودی و آنقدر نزدیک به خانه، مجبور شود از آن مهارتها استفاده کند: توانایی بسته نگهداشتنِ دهانش و نگاهکردن روبهجلو؛ آنهم وقتی چشمهای بقیه از حدقه بیرون زده بود و جیغ میکشیدند.