
بریدههایی از کتاب چگونه زمان را متوقف کنیم؟
۳٫۵
(۴۶)
مردم فقط آن چیزی را میبینند که تصمیم گرفتهاند ببیند.
navid
مادر من، مانند بقیهٔ والدین، انسان کاملاً پیچیده و متناقضی بود. اخلاقگرا اما صمیمانه عاشق لذتها (غذا، موسیقی، زیباییهای طبیعت). عمیقاً مذهبی، اما ظاهراً یک آواز عاشقانهٔ غیرمذهبی را به راحتی دعا میخواند. عاشق طبیعت، اما آشکارا هربار قلعه را ترک میکرد به اضطراب دچار میشد. شکننده، اما درضمن محکم و سرسخت. هرگز نفهمیدم چه میزان از خصوصیات عجیب او از اندوه برخاسته و کدام خصلتها ناشی از سرشت او بودند. «هیچ ساقهٔ علفی، هیچ رنگی در این دنیا نیست که نخواهد ما را شادمان کند.»
fateme.gha.l.r.y
«عجیب است.»
«چه چیزی عجیب است؟»
«اینکه چقدر از وقتت را صرف نگرانی برای آینده میکنی.»
نیلوفر
در گذشته چیزهایی وجود دارند که هرگز اهلی نمیشوند.
نیلوفر
در سالهای ۱۶۰۰ هیچکس نمیخواست میلیونر درونش را پیدا کند. مردم فقط میخواستند زندگی کنند
نیلوفر
هر انسان محدودیتهای دید خودش را محدودیت جهان میپندارد.
Reyhaneh
اما یک زندگی معمولی شادمانی را تضمین نمیکند. و، البته، این ـ معلم بودن ـ فقط یک تظاهر بود. شاید هرکسی داشت به چیزی تظاهر میکرد. شاید هر معلم و شاگرد در این مدرسه داشت به چیزی تظاهر میکرد. شاید حق با شکسپیر بود. شاید تمام دنیا یک صحنه بود. شاید بدون نقش بازی کردن همه چیز از هم میپاشید. کلید شادمانی در این نبود که خودتان باشید، چون این اصلاً چه معنایی داشت؟ هرکسی وجودهای بسیار داشت. نه. کلید شادمانی در پیدا کردن دروغی بود که بیشتر از همه برازندهٔ شما باشد.
fateme.gha.l.r.y
«هیچ چیز بیشتر از آرزوی فراموش کردن خاطرهای، آن را در ذهنتان تثبیت نمیکند.»
amirali
هر انسان محدودیتهای دید خودش را محدودیت جهان میپندارد.
نیلوفر
«عشق درد است. نداشتنش آسانتر است.»
navid
تا جایی که میفهمم، این مشکل زندگی در قرن بیست و یکم است. بسیاری از ما صاحب همهٔ چیزهای مادی مورد نیازمان هستیم، بنابراین شغل بازاریابی حالا به اقتصاد احساسات ما بسته شده تا با واداشتن ما به خواستن چیزهایی که قبلاً هرگز به آنها نیازی نداشتیم، موجب شود حس کنیم به چیزهای بیشتری نیاز داریم.
نیلوفر
وادار میشویم با سالی سی هزار پوند درآمد احساس فقر کنیم. اگر فقط به ده کشور دیگر رفتهایم حس کنیم کم سفر کردهایم. اگر چین و چروکی دیدیم خودمان را یک احمق پیر حس کنیم. اگر عکسمان فتوشاپ و فیلتر نشده، خودمان را زشت حس کنیم.
نیلوفر
تو زیبایی را در جایی پیدا میکنی که اثری از آن نیست.
Taranom
به طور عادی موسیقی گریزگاه او بود.
مانا
من وحشت از وحشت او را حس کردم. که به گمانم بهایی است که برای عشق میپردازیم: جذب درد دیگری چون درد خودمان.
fateme.gha.l.r.y
گاهی واکنش درست به واقعیت دیوانه شدن است.
نیلوفر
هر انسان محدودیتهای دید خودش را محدودیت جهان میپندارد.
Mary gholami
ما بندهٔ زمانیم و قرار زمان بر گذشتن است...
Reyhaneh
انسانها، به صورت یک قانون، چیزهایی را نمیپذیرند که با جهانبینی آنها تناسب ندارد.
بانو نیک
زندگی آدم گندی نبودن را خیلی سخت میکند.
Taranom
شاید حق با شکسپیر بود. شاید تمام دنیا یک صحنه بود. شاید بدون نقش بازی کردن همه چیز از هم میپاشید. کلید شادمانی در این نبود که خودتان باشید، چون این اصلاً چه معنایی داشت؟ هرکسی وجودهای بسیار داشت. نه. کلید شادمانی در پیدا کردن دروغی بود که بیشتر از همه برازندهٔ شما باشد.
سمانه انصاف جو
«فیلیپ ک. دیک نوشت که گاهی واکنش درست به واقعیت دیوانه شدن است.»
Yasi
جورج سانتایانا در ۱۹۵۰ گفت، آنها که نمیتوانند گذشته را به یاد بیاورند، محکوم به تکرار آن هستند.
نیلوفر
چهرهها راحتتر از دستها میتوانند دروغ بگویند.
🌿sepidar🌿
«نه. نه برای من. عشق جایی است که معنی پیدا میکنی. آن هفت سالی که با او بودم از هر زمان دیگری پُرتر بودند. میفهمی؟ میتوانی همهٔ سالهای قبل و بعد را برداری و کنار آنها وزن کنی و امکان ندارد بتوانند با آنها برابری کنند. مسألهٔ زمان این است، نیست؟ یکسان نیست. بعضی روزها ـ بعضی سالها ـ بعضی دههها ـ خالی هستند. هیچ چیز در آنها نیست. فقط آب ساکن است. بعد به یک سالی میرسی، یا حتی به یک روز، یا روز عصر. و آن همه چیز است. تمامی چیزهاست.»
زیر آسمان شب
«تو تنها کسی در این دنیا نیستی که غصههایی داری. آنها را طوری گرد نیاور که انگار گرانبها هستند. همیشه مقداری زیادی از آن همه جا هست.»
Reyhaneh
«اولین قانون این است که عاشق نشوی. قوانین دیگری هم وجود دارد، اما این قانون اصلی است. عاشق نشدن. عاشق نماندن. در مورد عشق خیالپردازی نکردن. اگر این قانون را رعایت کنی بقیه تقریباً درست خواهد بود.»
reyhaneh
خواندن شوپنهاور وقتی احساس افسردگی میکردید مثل این بود که وقتی سردتان بود لباسهایتان را بیرون بیاورید
Taranom
هر انسان محدودیتهای دید خودش را محدودیت جهان میپندارد.
مانا
من در زندگی فقط یکبار عاشق شدهام. به گمانم این مرا تا حدی رمانتیک نشان میدهد. فکر اینکه یک عشق واقعی دارید، اینکه بعد از دستدادنش هیچکس دیگری با او قابل مقایسه نخواهد بود. این فکر شیرینی است، اما خود واقعیت ترسناک است. اینکه باید با تمام سالهای تنهایی بعد از آن روبرو شوی. وجود داشتن بعد از آنکه علت وجودی تو دیگر نیست.
fateme.gha.l.r.y
حجم
۳۰۳٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۴۳۸ صفحه
حجم
۳۰۳٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۴۳۸ صفحه
قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان