جملات زیبای کتاب نفوس مرده | طاقچه
تصویر جلد کتاب نفوس مرده

بریده‌هایی از کتاب نفوس مرده

انتشارات:فرهنگ معاصر
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۶از ۱۹ رأی
۳٫۶
(۱۹)
هیچ‌چیز نمی‌تواند در زندگی مطبوع‌تر از بودن در جای خلوت و انزوا و التذاذ از مناظر زیبای طبیعت و مطالعهٔ کتاب باشد.
vidarrr
تازمانی‌که هریک از ما احساس نکند که آن‌گونه که در هنگام شورش ملت‌ها هرکسی سلاح به‌دست می‌گیرد، او هم باید بر ضد پلیدی‌ها قیام کند، تمامی این کارها بی‌نتیجه خواهد بود.
ایران
در جهان بسیاری از مردم هستند که به‌خودی خود شخصیتی ندارند، بلکه مانند لکه یا خالی شخصیت دیگران را کامل می‌کنند.
ترپ سنپای
از بشر هرچه بگویند برمی‌آید و او به همه چیز تبدیل می‌شود.
ترپ سنپای
اگر امروز به جوانِ آتشی‌مزاجی تصویرِ ایامِ پیری‌اش را نشان دهید از ترس و وحشت به‌یکباره از جا می‌جهد. آری، هنگامی که از سال‌های پُرطراوت جوانی به آستانهٔ کهولتِ خشن و تلخ و ناگوار گام می‌نهید از همهٔ مزایا و صفات انسانی برای ایام پیری و شیخوختِ خویش توشه بردارید و هرگز آن را در نیمهٔ راه رها نکنید، چون دیگر آن دوران و آن عواطف باز نمی‌گردد و هرگز دوباره به‌چنگ نمی‌آید.
ایران
در همهٔ ما این نقص وجود دارد که می‌خواهیم گناهان و خطاهای خود را لاپوشانی کنیم و پیوسته می‌کوشیم آتشِ خشم خود را با حمله به اطرافیان خاموش کنیم.
ترپ سنپای
نسل حاضر خندان و مغرور و خودخواه به یک سلسله‌خطاها و اشتباهات جدیدی دست می‌زند که بی‌شک پس از سال‌ها نسل‌های آینده به آن خواهند خندید.
ترپ سنپای
سودجویی و منفعت‌طلبی محرک و مسبب تمام خطاهاست.
ترپ سنپای
شمار کسانی که زندگی خود را بیهوده تلف می‌کنند کم نیست
ترپ سنپای
حقیقت این است، تا زمانی که انسان پایه‌های زندگانی‌اش را به جای آن‌که بر افکار بیهوده و پوچِ جوانی بنا کند، بر پای‌بستِ محکم و عاقلانه‌ای استوار نسازد هنوز هدفش معلوم و مشخص نشده است.
ترپ سنپای
سخن دیوانگان، هر قدر هم احمقانه باشد، باز گاهی مرد خردمند را آشفته و پریشان می‌سازد و تخم شک و تردید را در ذهنِ وی می‌افشاند.
ترپ سنپای
شهوات بشری مانند شن‌های ساحلی بی‌شمار است و هیچ یک از آنها به دیگری شباهت ندارد و تمام آنها از کوچک و بزرگ و عالی و پست در آغاز مطیع و منقادِ اوست، اما پس از مدتی چون سلطان جبار و مستبدی بشر را مقهور و منکوب خود می‌سازد.
ترپ سنپای
هر ملت نیروهای عظیمی را در بطن خود به ودیعت دارد و از استعداد روحی و نیروی اخلاق برخوردار است. هر ملت صاحبِ ویژگی‌های درخشانی است و از مواهب الهی نصیبی دارد و به وسیلهٔ کلمات مخصوصی که اشیا را با آن می‌نامد، از سایر ملل مشخص و متمایز می‌شود و در کلمات قسمتی از مشخصات اخلاقی را که خاصِ اوست منعکس می‌سازد...
ایران
در جهان بسیاری از مردم هستند که به‌خودی خود شخصیتی ندارند، بلکه مانند لکه یا خالی شخصیت دیگران را کامل می‌کنند. ایشان در جایی می‌نشینند و سر را بی‌حرکت در یک حالت نگه می‌دارند، چنان‌که انسان به‌راحتی آنان را مانند مبل و اثاث اتاق می‌پندارد و با خود می‌اندیشد که: «شاید از این دهان از روز او تاکنون یک کلمه هم خارج نشده است.»
کاربر ۳۳۸۴۶۸۵
در یکی از این مجالسِ بال، زنی بسیار جذاب را دیدیم که نیمه‌عریان بود. من به خود گفتم: «مرده شو ببردش!» اما کووشینیکوف که مردی بذله‌گوست پهلویش نشست و به زبان فرانسه به قدری از او تمجید و تحسین کرد که ... باور کن زنان ساده و معمولی هرگز اجازهٔ چنین کاری را به او نمی‌دادند. اسم این کار را هم گذاشته بود «توت‌فرنگی چیدن».
یاس
چیچیکوف مدتی به فهرست اسامی ایشان نگریست و در خود رقّتِ قلبی مشاهده کرد. پس آهی کشیده، گفت: «دوستان من! چه گروه کثیری از شما در این صورتِ اسامی جمع شده است؟ برادران من! شما چه کارهایی در عمر خود انجام داده‌اید و چگونه از این دنیا رفته‌اید؟» بی‌اختیار چشمش به نام خانوادگی موژیکی موسوم به «پیتر ساوالیویچ نه اوواژای کاریتو» افتاد که در روزگارانِ گذشته، از رعایای زرخریدِ کاروبوچکای ملّاک بوده است. چیچیکوف دیگر نتوانست خودداری کند و گفت: «آه! چه اسم درازی! یک سطر را پر کرده. آیا تو کارگر ماهری بوده‌ای یا یک موژیک ساده؟ با چه مرضی از این دنیا رفته‌ای؟ آیا در میخانه جان داده‌ای یا وقتی که در خیابان خوابیده بودی ارابه‌ای از روی تو گذشت و تو را به دیارِ عدم فرستاد؟»
Hamid reza
«گریگوری که به مقصد نمی‌رسد.» «خوب، تو چگونه آدمی بودی؟ درشکه‌چی بودی یا این‌که ارابهٔ حصیری سه‌اسبه‌ای داشتی و خانه و آشیانهٔ خود را ترک گفتی و در بازار مکاره به باربری و حمالی پرداختی؟ آیا در میان راه جان به جان‌آفرین تسلیم کردی، یا این‌که دوستانت قبل از مرگ وسایل ازدواج تو را با دختر چاق و سرخ و سفیدِ یکی از سربازان آماده ساختند؟ آیا ارابهٔ کوتاه تو با یراقِ گران‌بها و مادیان‌های قوی و زورمندِ آن توجه راهزنان را به‌خود جلب کرد و کشته شدی، یا شاید روزی همچنان‌که روی تکیه‌گاه متحرک خود نشسته بودی پس از تفکر بسیار بی‌هیچ دلیلی به میخانه‌ای رفتی و هنگام مراجعت از میخانه یخِ رودخانه زیر پایت شکست و به اعماق آن فرو رفتی و مردی؟ آخ! ملت روس دوست ندارد که به مرگ طبیعی بمیرد.»
Hamid reza