سبز پوشیده بودم. شلوار سبز، کُت سبز، تِلِ سر پاپیونی سبز. آن لباسی بود که مادرم برایم دوخته بود؛ او همیشه برایم لباس میدوخت. بعضیهایشان دقیقاً لباسهایی بودند که آرزوی داشتنشان را داشتم و باقیشان لباسهایی بودند که کمتر دوستشان داشتم. شیفتهٔ کُتوشلوار سبز نبودم، ولی بههرحال پوشیده بودمش. به اجبار، بهعنوان یک هدیه، بهعنوان خوشیمنی.
تمام روزی که کتوشلوار سبز پوشیده بودم، درحالیکه در کلینیک مایو مادرم و ناپدریام اِدی را از طبقهای به طبقهای دیگر همراهی میکردم تا مادرم از این آزمایش به آن آزمایش برود، دعایی در ذهنم رژه میرفت، هرچند واژهٔ دعا برای توصیف آن رژه خیلی مناسب نیست. در مقابل خدا متواضع نبودم. حتی به خدا اعتقادی نداشتم. دعایم این نبود: خدایا، خواهشاً به ما لطف کن.