
i_ihash
۳۱
با جرقهٔ یک رعد متولد میشویم
و روشنایی آن هنوز تمام نشده
که میمیریم
زندگی، همینقدر کوتاه است
شکوه و عشقی که به دنبال آنیم
سایههایی هستند، از یک رویا
و مرگ، یک بیداریست...
liliyoooom
۳۰
شعر چیست؟
این را تو میپرسی، هنگام که آبی چشمانت را به من دوختهای
شعر چیست؟
از من میپرسی؟
شعر، خودِ تویی...
min
۲۷
آهها بادند
و با باد میروند
اشکها آباند
و به دریا میریزند
با من بگو
هنگام، که عشق فراموش شود
به کجا میرود؟
Mohammad
۲۷
گاهی، در انبوه جمعیت
او را میبینم
از کنار من، با لبخندی عبور میکند
و من می گویم:
"چگونه می تواند لبخند بزند؟"
خندهای روی لبهایم مینشیند
نقابی که تسکین دردم باشد
با خود فکر میکنم:
"شاید لبخند او نیز مثل من است"
𝑴𝑬𝑳𝑰𝑲𝑨
۲۵
وقتی بقایای بیروح من
در خاک پنهان میشوند
بر مزار فراموش شدهام
چه کسی خواهد گریست؟
فردای آن روز
وقتی خورشید، دیگربار میدرخشد
مرا که در این جهان زیستهام
چه کسی به یاد خواهد آورد؟
i_ihash
۲۰
وقتی افق را میبینم
که به ابری زرین و درخشان
رنگ میبازد
به خیالم میتوانم زمین محنتبار را ترک بگویم
و در ابرها شناور شوم
وقتی به آسمان شب خیره میشوم
و لرزش ستارهها را
همانند چشمان درخشندهٔ آتش مینگرم
انگار میتوانم تا آنها بالا بروم
در روشناییشان غرق شوم
و با بوسهای آتشین
به آنها بپیوندم
در این دریای تردید
به سختی میدانم به چه چیز مومنم.
با این همه
این رویاها با من میگویند
که چیزی آسمانی درون من است...
Ehsan Agp
۱۶
تا زمانی که رازها سر به مُهرند
شعر خواهد بود.
deyhim
۱۵
مرا باور کن!
هیچکس تو را اینگونه دوست نخواهد داشت...
Mohammad
۱۴
از کجا میآیم؟
پستترین جادهای را که میشناسی
پیدا کن
رد خونین پاها، بر سنگ لخت
و بقایای روحی
چاکچاک از خارهای سخت
تو را به گهوارهام میرسانند.
mahsa
۱۲
برای نگاهی کوتاه از او، جهان را
برای لبخندی از او، آسمان را
برای یک بوسه اما
نمیدانم چه چیز را
برای بوسهای خواهم داد...
مهرشاد
۱۰
از کجا میآیم؟
پستترین جادهای را که میشناسی
پیدا کن
رد خونین پاها، بر سنگ لخت
و بقایای روحی
چاکچاک از خارهای سخت
تو را به گهوارهام میرسانند.
به کجا میروم؟
از خاموش و غمناکترین ناکجا بگذر
درهای از برفهای مدام
و مالیخولیای همیشهٔ مه
جایی که قلمروِ تنهاییست
در آن جا سنگیست بینام
که مزار من است...
sarasoolar
۱۰
او قلب مرا
در دستانش، نگه میدارد
شاید هم جایی دیگر
اما نه هرگز درون سینهاش.
bookworm
۱۰
چگونه آن گل رز
که بر روی قلبت سنجاق شده
جان سالم به در میبرد؟
تا به حال، گلی را ندیده بودم
روییده بر یک آتشفشان
mobina
۹
اشک در چشمانش حلقه زد
خواستم بگویم: متاسفم!
غرور آمد
اشکهای او خشک شدند
و واژه بر لبان من پژمرد
اکنون من رو به راهِ خویشم و او نیز
اما زمانی که به عشق فکر میکنم،
هنوز متحیرم: "چرا آن روز سکوت کردم؟"
و او نیز باید بگوید: "چرا نَگریستم؟"
مهرشاد
۸
تیری به اتفاق رها میشود
شتابناک پر برمیگیرد
بی آنکه بداند
به کجا خواهد نشست.
برگی خشک که تندباد
او را از درخت میگیرد
و هیچکس نمیداند
خانهٔ آخرش کجاست.
موجی بزرگ که باد میزایدش
بر بستر دریا
و راه میافتد، بی آنکه بداند
کدام ساحل را پی میگیرد.
چراغی که با دایرههای رو به پایان
سوسو میزند
و یارای آنش نیست که بگوید
واپسین درخشیدن کجاست.
اینها همه منم، در پرسههای زندگیام
بی آنکه بدانم
از کجا آمدهام
و گامهایم مرا به کجا میبرند...
sarasoolar
۸
تا زمانی که چشمانی
آینهٔ چشمان دیگرند
تا زمانی که لبان آهدیده
به داد لبهایی که آه میکشند، می رسند
تا زمانی که دو تن
در بوسهای یکی میشوند
تا زمانی که زنی زیبا هست
شعر خواهد بود...
Ehsan Agp
۸
و لبانت، به آغوش کشیدند
لبهایم را...
mobina
۸
این حال این روزهاست
که میگذرند
یکی پس از دیگری
امروز مثل دیروز
بدون شادی یا اندوه...
آه...
گاهی بر ملال گذشتهام حسرت میخورم
شاید تلخ باشد
اما دستکم در ملال
زندگی جریان دارد...
i_ihash
۸
درد، زخمش را بر روی قلب حک میکند، نه بر پیشانی...
pejman
۷
اگر تنها یک رویا وجود داشت
طولانی و عمیق
رویایی که تا دم مرگ ادامه داشت؛
خوش داشتم که رویای عشق تو و من باشد...
Ehsan Agp
۶
عشق او را از قلبم بیرون کشیدم
مثل دشنهای که از زخم
اگرچه زندگیام نیز با آن تباه شد
mobina
۶
این جامه به ظاهر تازه است
اما از درون کهنه شده
و آرزوهای مُردهام نشانی از همیناند
درد، زخمش را بر روی قلب حک میکند، نه بر پیشانی...
Ali
۵
شعر چیست؟
این را تو میپرسی، هنگام که آبی چشمانت را به من دوختهای
شعر چیست؟
از من میپرسی؟
شعر، خودِ تویی...
Ehsan Agp
۵
نام من عشق است
پادشاه جهان، کودکی خودکامه
سوفی
۵
چراغ را در گوشهای گذاشتم
و بر لبهٔ تخت آشفتهام نشستم
خاموش، اندوهناک، با چشمانی زلزده بر دیوار
چه مدت گذشت؟ نمیدانم
سرانجام، وقتی سیاهمستیِ درد
مرا رها کرد،
چراغ خاموش شده بود
و خورشید بر ایوانم میتابید.
در آن ساعاتِ بد
نه میدانم به چه چیز فکر میکردم
و نه اینکه چه بر من میگذشت.
تمام چیزی که به یاد دارم
این است که گریستم، نفرین کردم،
و اینچنین در آن شب
پیرتر شدم...
Zara
۵
درد، زخمش را بر روی قلب حک میکند، نه بر پیشانی...
دوست دختر جان اشتاین بک
۵
تا زمانی که زنی زیبا هست
شعر خواهد بود...
maha
۵
آهها بادند
و با باد میروند
اشکها آباند
و به دریا میریزند
با من بگو
هنگام، که عشق فراموش شود
به کجا میرود؟
آیلین :):
۴
تا زمانی که عشق و عقل
بر سر جنگند هنوز
تا زمانی که امیدها و خاطرات زندهاند
شعر خواهد بود.
تا زمانی که چشمانی
آینهٔ چشمان دیگرند
تا زمانی که لبان آهدیده
به داد لبهایی که آه میکشند، می رسند
تا زمانی که دو تن
در بوسهای یکی میشوند
تا زمانی که زنی زیبا هست
شعر خواهد بود...
Purple attitude
۴
روحی که با چشمهایش سخن میگوید
با نگاهی کوتاه
میتواند تو را ببوسد