وقتی افق را میبینم
که به ابری زرین و درخشان
رنگ میبازد
به خیالم میتوانم زمین محنتبار را ترک بگویم
و در ابرها شناور شوم
وقتی به آسمان شب خیره میشوم
و لرزش ستارهها را
همانند چشمان درخشندهٔ آتش مینگرم
انگار میتوانم تا آنها بالا بروم
در روشناییشان غرق شوم
و با بوسهای آتشین
به آنها بپیوندم
در این دریای تردید
به سختی میدانم به چه چیز مومنم.
با این همه
این رویاها با من میگویند
که چیزی آسمانی درون من است...