
٪۲۰
Gisoo
۱۳
با اوضاعی که دنیا دارد فراموش کردن ساده است.
نیتا
۱۳
مادر بودن بیش از حد سخت است، و اگر منطقی حسابکتاب کنی شاید ارزشش را نداشته باشد.
malihe687
۱۰
اینکه عمر عزیزت را صرف کسانی کنی که به محض اینکه از کنارشان میروی فراموشت میکنند اسراف زندگی بود
Gisoo
۸
(یک بار مادرش به او گفته بود ’تو به جملهٔ هر کس کیف من رو بدزده آشغال دزدیده، یه معنای تازه میدی.‘)
آیدا
۸
خدایا، واقعاً میخوان من رو همینطوری با این بچه ول کنن برم؟ من هیچی از بچهها سر درنمیآرم! من گواهینامهٔ بچهداری ندارم. من و آیرا آماتوریم. منظورم اینه که اینهمه کلاسهای بیربط و بیاهمیت میری، کلاس پیانو، کلاس حروفچینی، اینهمه سال تو مدرسه بهت معادلهٔ دومجهولی یاد میدن، که به حق همین خدا هیچوقت تو زندگی به دردت نمیخوره، ولی درس بچهداری؟ درس ازدواج؟ نه، اصلاً معلوم نیست چرا. قبل از نشستن پشت فرمون ماشین باید یه گواهینامهٔ رانندگی از ایالت گرفته باشی. تازه رانندگی ماشین چیزی نیست، هیچی نیست اگر با هر روز کنار یه شوهر زندگی کردن و یه آدمِ جدید بزرگ کردن مقایسهش کنی.»
malihe687
۷
به آدمها باید یادآوری کرد، همین و بس، با اوضاعی که دنیا دارد فراموش کردن ساده است.
honeybee
۶
ولی مگی زندگی خودش را جدی نمیگرفت و این برای آیرا تحملناپذیر بود. مگی جوری برخورد میکرد انگار این زندگی تمرینی است برای زندگیهای بعدی و میشود شوخی گرفتش چون قرار است دوباره و سهباره تکرارش کنند تا درست دربیاید.
mohammadrs
۵
آیرا گفت: «عشق! اون موقع هفده سالش بود. الفبای عشق رو هم بلد نبود.»
amir
۳
چطور در تمام این سالها نفهمیده بود که تمام آنها همراه او پیر میشوند و در کنارش از مراحل مشابهی میگذرند، بچههایشان را بزرگ میکنند و با آنها خداحافظی میکنند، از چینوچروکهایی که در آینده پیدا میکنند حیرتزده میشوند، تماشاچی پیر و شکسته شدن پدر و مادرهایشانند. انگار در ذهن مگی این آدمها در تمام این سالها همان نوجوانانی بودند که سرِ لباس جشن فارغالتحصیلی جروبحث میکردند.
malihe687
۳
اینهمه کلاسهای بیربط و بیاهمیت میری، کلاس پیانو، کلاس حروفچینی، اینهمه سال تو مدرسه بهت معادلهٔ دومجهولی یاد میدن، که به حق همین خدا هیچوقت تو زندگی به دردت نمیخوره، ولی درس بچهداری؟ درس ازدواج؟ نه، اصلاً معلوم نیست چرا. قبل از نشستن پشت فرمون ماشین باید یه گواهینامهٔ رانندگی از ایالت گرفته باشی. تازه رانندگی ماشین چیزی نیست، هیچی نیست اگر با هر روز کنار یه شوهر زندگی کردن و یه آدمِ جدید بزرگ کردن مقایسهش کنی.
مه....
۳
با واقعیت روبرو شو! از خواب بیدار شو، بوی قهوه رو حس کن!» این تکه کلامِ محبوب آن لاندرز بود: بیدار شو، بوی قهوه رو حس کن!
fateme
۲
«شما پنجاهساله زن و شوهرین، نصف این مدت یا تو قهر بودی، یا اون قهر بوده، یا اون از خونه رفته، یا تو از خونه رفتی! ای وای، یادم رفته بود، یه بار که جفتتون از خونه رفته بودین خونه خالی مونده بود. کلی آدم حاضرن دست راستشون رو بدن خونه به اون قشنگی داشته باشن، بعد شما خونه رو خالی ول کردین خودتون رفتین!
Gisoo
۲
منظورم اینه که اینهمه کلاسهای بیربط و بیاهمیت میری، کلاس پیانو، کلاس حروفچینی، اینهمه سال تو مدرسه بهت معادلهٔ دومجهولی یاد میدن، که به حق همین خدا هیچوقت تو زندگی به دردت نمیخوره، ولی درس بچهداری؟ درس ازدواج؟ نه، اصلاً معلوم نیست چرا.
Gisoo
۲
آیرا عادت داشت آقای لحظه به لحظه صدایش کند. مگی هم مجبور بود اعتراف کند اسم مناسبی است. شاید بعضی آدمها واقعاً طوری به دنیا میآیند که توانایی وصل کردن یک لحظه به لحظهٔ بعدی را ندارند، احتمالاً جسی یکی از آنها بود: اعتقادی به پیامد کارها نداشت، از اینکه دیگران به خاطر کارهایی که قبلاً کرده بود مؤاخذهاش میکردند متعجب میشد، چرا! ساعتها که از واقعه گذشته بود! روزها! هفتهٔ پیش بود! صادقانه تعجب میکرد که کسی هنوز از کاری که او حتی انجامش را فراموش کرده عصبانی باشد.
نیتا
۱
او هیچوقت سیاستمداران را قدرتمند ندیده بود. آنها را گدا و مفلوک میدید. همیشه در حال التماس کردن برای رأی بودند، خودشان را برای رضایت عموم تغییر میدادند، و برای به دست آوردن مقداری محبوبیت دروغ میگفتند و زیر حرفشان میزدند.
malihe687
۱
آن موقع فهمیده بود که اسراف واقعی چیست، بله، خدایا. اتلاف زندگی این نبود که عمرش را به حمایت این آدمها بگذارند، بلکه این بود که ندانسته بود چقدر عاشقشان است.
Sayna sedigh
۱
وای که این شنبه چه بیرحمانه غمگین بود، از آن روزهایی بود که زندگی بهت میفهماند عاقبت همه را از دست خواهی داد.
Sayna sedigh
۱
«دیزی همونجا نشست، به من زل زد، خیلی طولانی، با یه حالت شگفتزدهای تو صورتش به من نگاه کرد، بعد گفت ’مامان، تو زندگیت یه لحظهای بوده که خودت آگاهانه تصمیم گرفتی به معمولی بودن تن بدی؟‘»
Gisoo
۱
مگی گفت: «خب همه این چیزا رو درک نمیکنن. مثلاً کسایی که تو عروسی نبودن.» و پیش خودش فکر کرد، حتی بعضی از مهمانان در همان عروسی هم متعجب و حیران بودند.
سرنا گفت: «بذار درک نکنن. من برای اونا کاری نمیکنم.»
پریسا
۱
سرنا گفته بود مادر بودن بیش از حد سخت است، و اگر منطقی حسابکتاب کنی شاید ارزشش را نداشته باشد.
مه....
۱
مردها هر جا که میروند سیم و چسبِ برق ازشان میریزد
مه....
۱
یکی از ساکنان خانهٔ سالمندان گیسوان نقرهای، پیرمردی بود که باور داشت وقتی برود بهشت هر چه در زندگی از دست داده به او پس میدهند. مگی وقتی نظرش را شنید، جواب داد: «به نظرم که خیلی فکر خوبیه.» مگی فکر میکرد منظور پیرمرد چیزهای غیرمادی است، مثل انرژی جوانی، یا خاصیت هیجانزده شدن که مخصوص جوانان است. ولی وقتی پیرمرد بیشتر توضیح داد مگی فهمید چیز دیگری در ذهن اوست. پیرمرد میگفت پیتر مقدس دم در بهشت یک کوله به او خواهد داد با تمام چیزهای عزیزش: بافتنی قرمز کوچکی که مادرش قبل از مرگ برایش بافته بود و او سال چهارم دبستان در اتوبوس جا گذاشته بود و هرگز خودش را نبخشیده بود. چاقوی ضامندار مخصوصش که برادر بزرگترش از سر حسادت پرت کرده بود توی مزرعه و گم شده بود. انگشتر الماسی که به عشق اولش داده بود و خانم یادش رفته بود وقتی با پسر کشیش محله فرار میکرد، پس بدهد.
بعد مگی فکر کرده بود که پیتر مقدس در کولهٔ او چه خواهد گذاشت؟
صاد
۱
آیرا گفت: «آقای اوتیس، به نظرم احتمال اینکه خانم من اشتباه کرده باشه، از احتمال اینکه خدا برای شما نشونه فرستاده باشه بیشتره.»
M Kzi
۱
اینکه عمر عزیزت را صرف کسانی کنی که به محض اینکه از کنارشان میروی فراموشت میکنند اسراف زندگی بود،
Gisoo
۱
فوریه بود و پیادهروها سراسر یخ زده، دویدن محال بوده. آیرا، در حال بازگشت از کار، از دیدن پسر جوانی که با زحمت به سمتش میدوید و کیف قرمز مگی از شانهاش آویزان بود و با سرعت حلزون به سمتش میآمد تعجب کرده بود. پشت سر سارق مگی بود، که زبانش از دهانش بیرون افتاده بود و حواسش به تکتک قدمهایش بود که کلهپا نشود. دو نفر آنها شبیه کسانی بودند که با پانتومیم ادای به زحمت راه رفتن درمیآورند، ولی از جایشان تکان نمیخورند. در واقع، حالا که آیرا فکر کرد، صحنه کمی هم کمدی بود. لبهایش پریدند، لبخند زد.
Gisoo
۱
آقای اوتیس گفت: «دقیقاً درست میگین، تازه در بارهٔ ما که اصلاً دولوث خواب دیده بود. حتی منم خواب ندیده بودم. خواب دیده که من رو مبل سلطنتی خانوم وایساده بودم، که روکشاش رو خودش تکتک گلدوزی کرده، به من گفته بیام پایین از رو مبل، ولی من که اومدم پایین پا گذاشتم رو شال کشمیر و دامن ملیلهدوزیشدهش، از کفش من نخ ابریشم آویزون بوده و تکههای روبان. بعدم سر صبحی به من میگه ’همیشه کارت همینه.‘ من گفتم ’مگه من چیکار کردم؟ نشون بده من چیکار کردم، نشون بده پامو رو کدوم یکی از اینا گذاشتم.‘ برگشته به من میگه ’دانیل اوتیس تو از اون مردای جونسختی، من اگه میدونستم قراره اینهمه سال تو رو تحمل کنم، موقع ازدواج یه کمی بیشتر فکر میکردم.‘ من گفتم ’اگه همچین فکری میکنی که من میرم.‘ برگشته میگه ’خرتوپرتات یادت نره.‘ بعدم من رفتم.»
Gisoo
۱
تنها رؤیای زندگیاش را رها کرده بود. مگر چیز بزرگتری هم برای هدر دادن هست؟
Gisoo
۱
«شما پنجاهساله زن و شوهرین، نصف این مدت یا تو قهر بودی، یا اون قهر بوده، یا اون از خونه رفته، یا تو از خونه رفتی! ای وای، یادم رفته بود، یه بار که جفتتون از خونه رفته بودین خونه خالی مونده بود. کلی آدم حاضرن دست راستشون رو بدن خونه به اون قشنگی داشته باشن، بعد شما خونه رو خالی ول کردین خودتون رفتین! شما که تو شورولت آواره بودی، عمهدولوث هم که رو کاناپهٔ فلورانس میخوابید، کل فامیل رو ریختین به هم، این چه بساطیه آخه!»
Gisoo
۱
«فریزبیات تو تاریکی نور میده؟ من فکر کنم دیدم بعضی از فریزبیها نور میدن.»
لیروی گفت: «اینکه نمیده.»
مگی خوشحال گفت: «آها! پس چطوره ما یه دونه از اونا که نور میده برات بخریم.»
لیروی فکر کرد و بالاخره پرسید: «خب من چرا تو تاریکی فریزبی بازی کنم؟»
مگی گفت: «سؤال خوبیه.»
atoosa
۱
چیزی احمقانهتر هم وجود داشت: یک ماه بعد یا کمی بعدتر، وقتی هوا سرد شد. مگی خشککنندهٔ هوای زیرزمین را مثل هر سال خاموش کرد و حتی این غیاب هم تکانش داد. او کاملاً شخصی و بدون هیاهو برای غیاب یک صدای ثابت و همیشگی که از زیرزمین خانه میآمد سوگواری کرده بود. چه بلایی سرش آمده بود؟ خودش تعجب کرده بود. واقعاً قرار بود در ادامهٔ زندگیاش برای هر چه از دست میداد یکسان سوگواری کند؟ عروسش، نوهاش، گربهاش، و دستگاهی که هوا را خشک میکرد! آیا پیر شدن این بود؟
