«غذا خوب بود؟»
«عالی بود.»
آرام لب گزید. «چرا تا کسی ازت چیزی نپرسه حرف نمیزنی؟»
«عادتمه گمونم. همیشه یادم میره حرفای مهم رو بزنم.»
«میتونم بهت یه توصیه بکنم؟»
«آره بگو، گوش میدم.»
«اگه این مشکلت رو حل نکنی برات گرون تموم میشه.»
«آره خُب، حق داری. هنوزم این شرایط عین ماشین خرابه که اگه یه جاش رو درست کنی، اون وقت راحتتر میفهمی یه جای دیگهش هم خرابه.»