روحم پرمیکشد از روی میدانهای مین طلائیه تا خنکای نسیم هویزه و زمین پر از پوکههای تیر و ترکش دشت عباس...
رها میشوم میان موجهای خروشان اروند و دستم میخورد به دستهای بسته غواصهای کربلای چهار.
دلم میطپد به یاد شهدای کربلای پنج و غروب شلمچه ...
صورتم خیس میشود، از نمنم باران پاییزی اشک حسرت سالهای دفاع مقدس که به دنیا نیامده بودم و توفیق خدمت نداشتم.