عاشق چیزی بودم که خودم ساختهام. لباسهای قشنگ درست کردم و عاشقِ ساختهام شدم. و وقتی اِشلی سوار بر اسب از راه رسید، آنطور جذاب، آنطور متفاوت، آن لباس را تنش کردم و دیگر به این فکر نبودم که آیا برازندهٔ او هست یا نه. و من نفهمیدم که او واقعاً چطور آدمی است. فقط عاشق آن لباسهای زیبا بودم نه عاشق او.
مارگارت میچل
بربادرفته