
٪۵۰
n re
۲
عجیب است اینقدر رو بازی کردن، آن هم در جایی که هر چیزی را پشتِ یک چیز دیگر قایم میکنند.
sahar
۱
یحیا با لرزیدن صدا ــ یا هر چیز دیگری ــ به جلیل فهماند منظور کلماتش چیزی نیست که به زبان میآید، بلکه دقیقاً عکس آن است: چیزی حقیقیتر از زبان که با تُنِ صدا و بالاوپایین رفتنِ نفس فهم میشود، با اشکی که روی صورت یحیا خشک و تازه میشود... میخواهد بگوید همهچیز را همین الآن بگو. ولی مگر جملهٔ «واسه نامی مشکلی پیش آمده» همهچیز نیست؟ پس، از یحیا بخواهد چه چیز را تکرار کند در غروب روزهای اول پاییز سالی که قرار بود خوب باشد؟
sahar
۱
چرا وقت مرگ و ماتم همه میخواهند ریتمِ زندگی آدم را مختل کنند و نمیگذارند مثل همیشه باشد.
n re
۱
بعضی از خاطرات خیلی سختجاناند.»
n re
۱
خواست خودش تنها باشد و لای بیکاریهای خودش بچرخد.
bud
۱
تهش نتیجه بگیرد: شما جوانها دارید عشق میکنید واقعاً!
bud
۱
چرا مرگ از زندگی هم زندهتر است؟
bud
۱
رفتن یعنی تکهای از خودت را برای همیشه جا بگذاری و بروی و سالها اینسو و آنسو دنبال تکهٔ گمشده بگردی.
n re
۰
انگار میخواهد تاج سلطنت را ببوسد و سرزمینش را در نهایتِ رضایت بین دو پسرش تقسیم کند ــ مثل همهٔ پدرهایی که یک جای تاریخْ این ملکِ بیصاحب را قطعهقطعه کردند و بین فرزندانشان تقسیم کردهاند.
n re
۰
بیا و نجات بده یوسف را. میدانی که یوسف هیچ لحظهٔ سختی را بدون تو نمیتواند از سر بگذراند.
bud
۰
احمق مردا که دل در این جهان بندد
که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.
تاریخ بیهقی
bud
۰
وقتی میخواهند در این خانه مهمانی برگزار کنند، باید مقدمات یک جنگ تمامعیار فراهم شود. فرق چندانی هم با جنگ ندارد. هدفِ مهمانیْ کشتن است.
bud
۰
جنگهای خانههای دیگرِ عمارتْ جنگِ فخرهای کوچک است؛
bud
۰
برای مهمانی یا جنگ؟ برای مهمانیِ جنگ!
bud
۰
کلاس موسیقی بدون ساز! خودِ همین، ماجرا را مشکوک میکند. مثل مدرسه رفتن بدون کیف است. مثل این است که یحیا و محمود شمس بدون کت سرِ کار بروند.
bud
۰
احمد گفته بود آدمها دو جا مثل هم میشوند: یکی وقتِ مرگِ عزیزان و دیگری به وقتِ عاشقی؛
bud
۰
همه به یک اندازه عامی میشویم و چیزی نمیبینیم. پیر و گدا و باسواد و جاهل همه مثل هم میشوند. وقت سوگ و عاشقی، ما به چیزی تهِ ذهنمان رجوع میکنیم که از دلِ تاریخ و درگیریهامان برخاسته است و به خویی مشترک میرسیم تا خود را با آن خالی یا پُر کنیم.
bud
۰
«کاش خانه بودی، آذر...»
bud
۰
میگفت آدمها شبیه اسمشان میشوند، شبیه تاریخی که اسم داشته، مثل تاریخ یک کشور یا سرنوشت یک قارهٔ مهجور...
bud
۰
در خوابِ ارواح، در خیابانهای بیآبروی خاکی راه میروم.
اِلی
۰
احمق مردا که دل در این جهان بندد
که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.
تاریخ بیهقی
اِلی
۰
احمق مردا که دل در این جهان بندد
که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.
تاریخ بیهقی