یحیا با لرزیدن صدا ــ یا هر چیز دیگری ــ به جلیل فهماند منظور کلماتش چیزی نیست که به زبان میآید، بلکه دقیقاً عکس آن است: چیزی حقیقیتر از زبان که با تُنِ صدا و بالاوپایین رفتنِ نفس فهم میشود، با اشکی که روی صورت یحیا خشک و تازه میشود... میخواهد بگوید همهچیز را همین الآن بگو. ولی مگر جملهٔ «واسه نامی مشکلی پیش آمده» همهچیز نیست؟ پس، از یحیا بخواهد چه چیز را تکرار کند در غروب روزهای اول پاییز سالی که قرار بود خوب باشد؟