پدر دیروقت به خانه برمیگشته. تصورش از پدر موسیقیدانی بوده که همه، حتی پیشخدمتهای کافه، به او احترام میگذارند. چند سال بعد، شبی با پدرش کار داشته. به کافه میرود و پدر را در میان مسخرهبازی کارگران مستی میبیند که هیچ ابایی از پرتاب بطری به روی سِن نداشتهاند. میبیند که پدرش همچنان سربهزیر، مشغول نواختن است. گفت چیز غریبی در سماجت و آرامش پدرش بوده که سالها بعد معنای آن را میفهمد: ابهت خُردشدهٔ یک انسان.