جملات زیبای کتاب پاییز ۳۲ | طاقچه
تصویر جلد کتاب پاییز ۳۲
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب پاییز ۳۲

مجموعه داستان

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۲۴۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
رضا جولایی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Hossein Shokhmgar
۱۸۱
«مادرجون حرفا می‌زنی ها. کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.»
maryam
۵۹
کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.»
هادی محمودی
۵۰
گفتم «خیلی قشنگ می‌خوندید.» گفت «شما هم خوش‌تون اومد؟» گفتم «معرکه بود.» گفت «پس چرا دست نمی‌زدید؟» گفتم «دست‌هام از کار افتاده بود.
ᶜʳᶻ
۴۱
دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.»
M Banoo
۳۴
دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.
هادی محمودی
۲۴
پدر دیروقت به خانه برمی‌گشته. تصورش از پدر موسیقی‌دانی بوده که همه، حتی پیشخدمت‌های کافه، به او احترام می‌گذارند. چند سال بعد، شبی با پدرش کار داشته. به کافه می‌رود و پدر را در میان مسخره‌بازی کارگران مستی می‌بیند که هیچ ابایی از پرتاب بطری به روی سِن نداشته‌اند. می‌بیند که پدرش همچنان سربه‌زیر، مشغول نواختن است. گفت چیز غریبی در سماجت و آرامش پدرش بوده که سال‌ها بعد معنای آن را می‌فهمد: ابهت خُردشدهٔ یک انسان.
امیر
۱۵
گفت «مادرجون حرفا می‌زنی ها. کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.»
mohsen
۱۵
«مادرجون حرفا می‌زنی ها. کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.» دایی گفت «واسه همینه که دنیا زودبه‌زود به آخرش می‌رسه.
هادی محمودی
۱۳
دکتر گفته بود هر چه دلش می‌خواهد می‌تواند بخورد. مثل آن بود که پیام می‌داد او را زجر ندهم و تقاضایش را برآورده کنم.
mehdyzargarankh
۱۲
اوایل زمستان سونیا مُرد. قبل از مُردن با زحمت به من حالی کرد لباسی که دوست داشت تنش کنم، موهایش را شانه کنم و صورت و لب‌هایش را سرخ. لباس بر تن او کردن کار سختی بود. و چه‌قدر سنگین شده بود. نتیجهٔ کار مسخره بود؛ لباسی که ناصاف و چروکیده بر تن او ماند و آرایشی که چهره‌اش را مضحک کرده بود. بعد نفس آخر را کشید. دستش در دستم بود. دستم را فشرد، با نیرویی که از او بعید می‌دانستم، و شل شد.
medico168
۷
پرسیدم «چرا این‌طوره؟» اما مادربزرگ مهلت نداد جوابم را بگیرم. گفت «مادرجون حرفا می‌زنی ها. کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.» دایی گفت «واسه همینه که دنیا زودبه‌زود به آخرش می‌رسه. بلند شو بریم.»
هادی محمودی
۷
گفت «مادر، دل آسمون ترکیده. نقل‌ونبات می‌ریزه.» مثل بچه‌ها ذوق می‌کرد و می‌خندید.
هادی محمودی
۶
پرسیدم «چرا نمی‌آی این‌جا با مادام زندگی کنی؟» گفت «خیلی به‌ش مدیونم...» مکثی کرد. «اما از تماشای مُردن می‌ترسم... از مُردن نه. مادام داره می‌میره.»
rezaat98
۶
دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.» دایی گفت «واسه همینه که دنیا زودبه‌زود به آخرش می‌رسه.
toruk makto
۵
دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.»
Hana
۵
در کتاب‌خانه‌ای بودیم با قفسه‌هایی از چوب گردو، انباشته از کتاب‌های قطور، تیماج‌شده. بوی چرم کهنه، بوی کاغذ... بوی زمان.
Hana
۵
مادربزرگ مهلت نداد جوابم را بگیرم. گفت «مادرجون حرفا می‌زنی ها. کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.» دایی گفت «واسه همینه که دنیا زودبه‌زود به آخرش می‌رسه. بلند شو بریم.»
nagen
۴
عجیب‌تر، تصویری از خود من... باور... تصویر من در همان سردابه و تابوت‌هایی که منکر وجودشان بودم.
Hossein Shokhmgar
۴
مشروطه‌خواهان جری‌تر شده بودند و عن‌قریب بود که تاج‌وتختش بر باد برود و یک مشت کله‌خرِ فشنگ‌برکمربسته که نمی‌دانستند کلمهٔ مشروطه را چگونه می‌شود نوشت، مدعیِ قیمومت ملت شوند.
Somayeh
۴
لعنت بر تعصب، خودخواهی
فاطمه میرزائی
۴
گفت «مادرجون حرفا می‌زنی ها. کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.» دایی گفت «واسه همینه که دنیا زودبه‌زود به آخرش می‌رسه. بلند شو بریم.»
rezaat98
۴
در سایت رسمی کویر ریگ جن آمده است: «در باورهای مردم بومی کویر، از این منطقه به عنوان سرزمین نفرین‌شده نیز یاد شده است. مردم کویر معتقدند که ارواح پلید و شیاطین در این سرزمین حکومت می‌کنند و به همین دلیل هر موجودی که پا به این منطقه بگذارد بلعیده می‌شود. منطقهٔ کویری ریگ جن به مثلث برمودای ایران نیز شهرت دارد...»
روژینا
۴
گفت «مادرجون حرفا می‌زنی ها. کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.» دایی گفت «واسه همینه که دنیا زودبه‌زود به آخرش می‌رسه. بلند شو بریم.»
neda
۳
گفتم «گریه نکن. حالا وقت گریه نیست.» «می‌بینی چه‌قدر بدبختم؟» گفتم «دلت برای خودت نسوزه. حالا وقتش نیست. گریه نکن. اگه می‌خوای داد بزن اما گریه نکن.»
neda
۳
دیگر امیدی نداشتم که کسی شور را از ماهور بازشناسد، یا قطعه‌ای از ساخته‌های رضا محجوبی یا صبا بخواهد. مضمون زندگی همهٔ مشتری‌های کافه رِنگ بود و لودگی و الکل. حالا میدانی‌ها میدان‌دار بودند و تاج‌بخش‌ها مالک‌الرقاب. نوای «لولوخورخوره، من رو می‌خوره» و شیشکی و شکستن بطری‌ها و تیزی گزلیک‌هایی که به نشانهٔ مردانگیِ ازیادرفته به هوا می‌رفت
babak13z
۳
کالسکهٔ ما که جلوتر رفت همان فراش راه را گرفت و داد زد «نمی‌شه با کالسکه داخل شین. فرمودهٔ امیرلشگره.» دایی گفت «امیرلشگر به گور پدرش خندیده مرتیکه. منو نمی‌شناسی؟ بدم فلکت کنن؟» فراش جلو آمد و به دایی نگاه کرد. «شازده غلط کردم. ببخشید.» بعد داد زد «دَر رو باز کنین.» و دوباره گفت «گه زیادی خوردم، امر ارباب بود.» دایی عبدالله سرجایش نشست و گفت «به گور پدر جاکش تو و اربابت.»
هادی محمودی
۳
شقیقه‌هایم می‌زد و پرش خون را در رگ‌هایم احساس می‌کردم.
zaraakra
۳
چیز غریبی در سماجت و آرامش پدرش بوده که سال‌ها بعد معنای آن را می‌فهمد: ابهت خُردشدهٔ یک انسان.
rezaat98
۳
خیلی تلاش کرده بود نظم‌ونسق را به خدمه و رعیت خود بیاموزد، اما مگر می‌شد؟ این ملت، بدون تفنگ و تازیانه...
mehdyzargarankh
۳
پرسیدم «چرا این‌طوره؟» اما مادربزرگ مهلت نداد جوابم را بگیرم. گفت «مادرجون حرفا می‌زنی ها. کی شنیده دنیا با کتاب خوندن سروسامون بگیره؟ دنیا دست آدماییه که نمی‌دونن کتاب چیه.»