همراه تولد انسانی خویش، به غربت و تنهایی میرسی. تو که تا دیروز همهکس میفهمیدت و احساست میکرد و درکت مینمود، اکنون دیگر با آنها احساسی مشترک و ادراک مساوی نداری. تو از شکم عادتها و تقلیدها و بازتابها بیرون آمدهای. تو از خودت متولد شدهای. طبیعت تو همین بود که طبیعی نمانی و در سطح طبیعت محبوس نشوی. اکنون تو با آنها که هنوز زندانی خویشاند و هنوز در فکر توپ و عروسکهاشان هستند، النهایه توپهایی بهبزرگی زمین و عروسکهایی، بهاندازهٔ خودشان، چگونه میتوانی زندگی کنی؟ چگونه میتوانی تحملشان کنی؟ این است که در جمعشان تنهایی؛