به پدرم گفتم: «میخوام وارد ارتش و ژاندارمری بشم.»
پدرم مخالفت کرد و گفت: «پسرم! وارد ارتش نشو. من زمین کشاورزی و دو تا مغازه دارم. میتونی کنارم باشی و کار کنی و با هم لقمهنونی دربیاریم و بخوریم.»
به پدرم گفتم: «شما عائلهمندید. منم دلم میخواد مستقل باشم و روی پای خودم وایستم.»
پدرم با وجودی که هنوز راضی نبود گفت: «حالا که خودت اصرار داری، من هم حرفی ندارم. فقط دو نصیحت به تو دارم که امیدوارم تا آخر عمر آویزه گوشت قرار بدی!»
ـ بفرمایید!
ـ یکی اینه که اگه صد تومانی هم توی خیابون دیدی، چون مال تو نیست، خم نشو و اون رو برندار.
در آن سالها صد تومانی اسکناس درشت و باارزشی بود. به پدرم گفتم: «و نصیحت دوم؟!»
ـ پسرم! اگه کیسهکش حموم هم شدی، طوری رفتار کن که اگه تموم کیسهکشهای شهر هم بیکار بودن، مردم برای کیسه تو صف بکشن!
ـ چشم پدر!