
کتاب چه کسی در دریا مین کاشت؟
داستانهای کوتاه ایتالو کالوینو (۳)
انتشارات:
انتشارات کتاب خورشید٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Mohammad
۵۸
به قدری در زندگیاش زجر کشیده بود که دیگر هیچ چیز نمیتوانست ناراحتش کند.
Mohammad
۱۳
میدید هیچ چیز خوب پیش نمیرود امّا میدانست که یک روز اوضاع بهتر خواهد شد. کارگری اهل مطالعه بود و کمونیست.
Mohammad
۱۰
چرا باید با انسانها بمانم و برای آنها کار کنم؟ من از دستهای عرقکرده، از مراسم وحشیانه، از پایکوبیها، از کلیساها و از بزاق تند زنهایشان حالم به هم میخورد.
Maryam Shahriari
۱
از من میترسند و حق هم دارند. اینکه میگویم حق دارند نه به این خاطر که بعضی داستانهایی که درباره من تعریف میکنند راست باشند، همه دروغاند و لایق خودشان امّا کار خوبی میکنند که از من میترسند. این همان چیزی است که من میخواهم.
Rahele Kia
۱
من به اندازه سیر کردن شکمم کار میکنم چون چیزی ندارم که آن را با کسی قسمت کنم.
Rahele Kia
۰
گاهی پیپین در زمین خودش، در میان جانوران، جانورانی که بالا و پایین و در اطرافش بودند و میخواستند دشتش را یکجا با خود او ببلعند، بهشدت احساس تنهایی میکرد: زیرِ خاک، پر از کرم خاکی بود و روی زمین، پر از موش و در آسمان هم چیزی جز گنجشک به چشم نمیخورد.
Rahele Kia
۰
از سگها بیزارم، از آن وفاداری خدمتگزارانهشان به انسان. از همه حیوانات خانگی بیزارم، از تظاهرشان به درک آدمها، آن هم تنها به خاطر لیسیدن پسماندههای بشقابهای چرب وچیلیشان، بیزارم.
Rahele Kia
۰
آن زن، دیگر به خانهاش بازنگشت. به همین خاطر میگویند که در باریکهچمنزارهای بالای خانه من، جسد آن زن دفن شده است امّا این حقیقت ندارد.
و اگر آن سگهایی که رد میشوند، میایستند و همیشه یک نقطه را بو کشیده، زوزه میکشند و با پنجههایشان زمین را میکنند، دلیلش این است که لانه قدیمی موشهای کور آن زیر است؛ قسم میخورم لانه قدیمی موشهای کور آنجاست.
Rahele Kia
۰
میلههای زندان، مشرف به ساحل صخرهای بود. دریا، چون خون درون شاهرگها و چون اندیشه در پیچ و خم کاسه سر تمام شب میغرّید و خود را به تختهسنگها میکوفت.
Rahele Kia
۰
میکله آن شب تا صبح در عزای خود بیدار میماند: مردهای بود که در اتاق پیش از تدفین خود، در آن راهرویی که سقفش پوسته پوسته شده و جای آینههایش بالای شومینههای مرمرین خالی بود راه میرفت.
Rahele Kia
۰
خاموشی، خاموشی وحشتناک دوران پیریاش، با صداهای خفهای که از دوردستها میآمدند داشت ترک برمیداشت.
Rahele Kia
۰
شبهنگام اهالی دهکده آمدند تا آنها را با خود ببرند. بیسما را دفن کردند ولی الاغ را پختند و خوردند. گوشتش سفت بود امّا آنها گرسنه بودند.
