نمیشد سر در آورد. از آن مواردی است که هرچه بیشتر فکرش را بکنی کمتر سر در میآوری: وقتی که تابلویی میافتد؛ زمانی که صبحی از جایت بلند میشوی و دیگر عاشقش نیستی؛ وقتی که روزنامه را باز میکنی و میخوانی که جنگ شروع شده است؛ زمانی که با دیدن قطاری به خودت میگویی باید از اینجا بروم؛ وقتی که در آینه نگاه میکنی و به نظرت میرسد که پیر شدهای؛ زمانی که در وسط اقیانوس، نُووِچنتو چشمش را از بشقاب بلند کرد و به من گفت: «سه روز دیگر در نیویورک از این کشتی پیاده خواهم شد.»