والدین کالین هم آمده بودند پسرشان را ببینند اما به آنها اجازه ندادم او را لمس کنند. او فقط به من تعلق داشت. صبر فلیکس هم برای آنکه مرا متقاعد کند از او جدا شوم تمام شده بود. او از فرصت استفاده کرد تا به من یادآوری کند که باید با کلارا هم وداع کنم. دخترم همیشه تنها موجود روی زمین بود که میتوانست مرا از کالین جدا کند. مرگ نیز هیچ چیز را تغییر نداده بود. دستهایم از هم باز شد و جسد شوهرم را رها کردم. برای آخرین بار لبهایش را بوسیدم و از اتاق خارج شدم.