
بریدههایی از کتاب غواصها بوی نعنا میدهند
۴٫۲
(۴۳)
یک سر این جاست...
بیایید این جا!
دویدم طرف صدا و سر را دیدم و چشم های حمیدینور را که به آسمان نگاه میکرد.
سر کنار یک بوتهٔ نعنا آرام گرفته بود.
و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
~یا زهرا(س)~
کوچه های این شهر به خون آغشته است؛ با وضو وارد شوید.
~یا زهرا(س)~
یاابالفضل دستم؟...
دستم کو؟... قطع شده یعنی؟
سیدرضا سر گذاشت روی صورت خاک آلود پولکی و گفت: نگران نباش. خودم پیداش می کنم برات.
~یا زهرا(س)~
من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم/ او که می رفت مرا هم به دل دریا برد.
علی
و پشت سرهم و ریتمیک خواند: آخر تا کی کمپوتها در بسته، پسته ها نشکسته، میوه ها با هسته؟ هان؟
مریم
یکی از بچه ها باز حرف را کشاند به بمبارانها و شهردار هم گفت بعد از اعزام های ِ صدهزارنفری ما عراق هر خانهٔ ما را یک سنگر می داند و مسئولین شهر تو جلسه های ستاد پشتیبانی جنگ استان به این نتیجه رسیده اند که ممکن است عراق از بمب شیمیایی هم استفاده کند.
maryhzd
هنوز حرفش تمام نشده ّ بود که نقی را پرت کرد تو جمع بچههایی که دور هم جمع شده بودند.
کریم از گوشه ای فریاد زد: علی!
علی نبود. فرار کردهبود. ولی صداش از دور می آمد که: جان علی؟
مریم
فریاد زدم: از ردیف عقب، رو به جلو، بشمار... یک!
نفر آخر گفت: یک.
و بعدی و بعدی شمردند تا سی وپنج. ستون اول تمام شد و ستون دوم شروع کرد: سی و شش.
تا به هفتاد رسید. فقط من مانده بودم و کریم. کریم پیشدستی کرد. سکوت را شکست و فریاد زد: هفتاد و یک.
و سکوتی عجیب در صبحگاه افتاد. احساس کردم همه نگاه ها به من است. گرمم شد. نه البته از گرما. از آن نگاه ها و از نفسی که در سینه ام حبس شده بود و ازبُغضی که در صدام افتاد و از صدایی که سعی کردم از همه بلندتر باشد و از گفتن: هفتاد و دو.
این عدد همه مان را ساکت کرد و بعضی نگاهها را به طرف هم کشاند و لبخند ها را محو کرد و سکوت را غلیظ تر و عجیب تر و مرموزتر. طوری که احساس کردم باید چیزی بگویم، وگرنه ممکن است این سکوت به بغض یا چیز دیگر تمام شود.
اما نتوانستم. من آن روز، آن ساعت، آن لحظه، به خدای حسین قسم، هیچ چیز نتوانستم بگویم. اگر می گفتم، دیگر نمیتوانستم تو چشم نیروهام نگاه کنم و دستورشان بدهم.
همین طور نگاه شان میکردم.
مهدی کادیجانی
می خواست سوار شود، که برگشت گفت: مواظب عدد مقدس گروه تان باشید. آدم بدجوری هوس میکند نگرانش باشد.
و دست خداحافظی تکان داد و گفت: یاعلی!
Narges Mahdavi
باید می رفتم از فرماندهٔ گردان می پرسیدم. رفتم وضو گرفتم، رفتم طرف چادری که بالاش تابلویی داشت که " یاحسین! فرماندهی از آن توست."
shariaty
این عادت حمیدینور بود که وقتی کسی از کارش تعریف و تمجید میکرد، با استادی تمام مسیر حرف را عوض می کرد و یاد همه میآورد که هیچ کس جز شهید سزاوار تعریف و تمجید نیست.
Narges Mahdavi
آهی کشید و گفت: ارتباط تان فقط باید، به قول پورحسینی، با اوستاکریم باشد و اهلبیتش.
Narges Mahdavi
لاقل تو یکی بمان... زنده بمان.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
سر " همت " می خواست و دست " خرازی" که راه فرات را بشناسند
فکه (بهرام درخشان)
گفته: تا می توانید شکستن خط فرضی دشمن را تمرین کنید.
گفته: البته با توکل.
Narges Mahdavi
کریم گفت: این اشکها قیمتیاند، پسر. نگهشان دار برای شب، سوار بلم، لای نیزار، یا آن غارها. آنجا بهتر میتوانی بفهمی چقدر شیرین اند.
Narges Mahdavi
سر کنار یک بوتهٔ نعنا آرام گرفته بود.
و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
Narges Mahdavi
این بوی نعنا از کجاست؟
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
بگو!... بگو اشهد ان الاله االالله... و اشهد ان...
نمی توانست. خون از گلویش می جوشید و نمی توانست. گریه ام گرفت. گفتم:
نروی از پیشم، کریم. من این جا تنها...
گفتم: بگو! هر طور که شد، حتی اگر نصفه ِ نیمه، بگو!... د بگو دیگر قربان گلوی بریده ات.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
سرم را انداختم پایین و آرام سالم کردم. همین طور که ظرف های بیست لیتری آب را دست به دست میکردند گفتند: سالم.
shariaty
قبله را پیدا کردم و خواستم بلند شوم و شروع کنم که صدایی از تاریکی زمزمه کرد: موالی یا موالی اَنت الدلیل و
shariaty
رفتم بلندگو را از کریم گرفتم و حرفم را با حرفی از مولای خودم علی شروع کردم و شعری از ععلامهطباطبایی که: من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم/ او که می رفت مرا هم به دل دریا برد.
shariaty
من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم/ او که می رفت مرا هم به دل دریا برد.
mahdi83
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
" حافظ"
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
یاابالفضل دستم؟...
دستم کو؟... قطع شده یعنی؟
سیدرضا سر گذاشت روی صورت خاک آلود پولکی و گفت: نگران نباش. خودم پیداش می کنم برات.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
یکی این جاست که سر ندارد.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
یک سر این جاست...
بیایید این جا!
دویدم طرف صدا و سر را دیدم و چشم های حمیدینور را که به آسمان نگاه میکرد.
سر کنار یک بوتهٔ نعنا آرام گرفته بود.
و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
آمدم تا انتقام مادرم زهرا را بگیرم.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
الان برمیگردم... اگر زنده ماندم.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
می دانم سخت است. می دانم دلت می شکند. می دانم دل شان میگیرد... ولی برو به آن ها که زنده ماندهاند بگو فلانی گفته... گفته اسیر بشوید.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
حجم
۹۵۶٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۱۲ صفحه
حجم
۹۵۶٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۱۲ صفحه
قیمت:
۸,۵۰۰
تومان