
کتاب غواصها بوی نعنا میدهند
پدیدآورندگان:
حمید حسامانتشارات:
انتشارات صریر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
~یا زهرا(س)~
۱۹
یک سر این جاست...
بیایید این جا!
دویدم طرف صدا و سر را دیدم و چشم های حمیدینور را که به آسمان نگاه میکرد.
سر کنار یک بوتهٔ نعنا آرام گرفته بود.
و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
~یا زهرا(س)~
۱۸
کوچه های این شهر به خون آغشته است؛ با وضو وارد شوید.
~یا زهرا(س)~
۱۵
یاابالفضل دستم؟...
دستم کو؟... قطع شده یعنی؟
سیدرضا سر گذاشت روی صورت خاک آلود پولکی و گفت: نگران نباش. خودم پیداش می کنم برات.
مریم
۱۱
و پشت سرهم و ریتمیک خواند: آخر تا کی کمپوتها در بسته، پسته ها نشکسته، میوه ها با هسته؟ هان؟
علی
۱۱
من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم/ او که می رفت مرا هم به دل دریا برد.
مریم
۶
هنوز حرفش تمام نشده ّ بود که نقی را پرت کرد تو جمع بچههایی که دور هم جمع شده بودند.
کریم از گوشه ای فریاد زد: علی!
علی نبود. فرار کردهبود. ولی صداش از دور می آمد که: جان علی؟
مهدی کادیجانی
۶
فریاد زدم: از ردیف عقب، رو به جلو، بشمار... یک!
نفر آخر گفت: یک.
و بعدی و بعدی شمردند تا سی وپنج. ستون اول تمام شد و ستون دوم شروع کرد: سی و شش.
تا به هفتاد رسید. فقط من مانده بودم و کریم. کریم پیشدستی کرد. سکوت را شکست و فریاد زد: هفتاد و یک.
و سکوتی عجیب در صبحگاه افتاد. احساس کردم همه نگاه ها به من است. گرمم شد. نه البته از گرما. از آن نگاه ها و از نفسی که در سینه ام حبس شده بود و ازبُغضی که در صدام افتاد و از صدایی که سعی کردم از همه بلندتر باشد و از گفتن: هفتاد و دو.
این عدد همه مان را ساکت کرد و بعضی نگاهها را به طرف هم کشاند و لبخند ها را محو کرد و سکوت را غلیظ تر و عجیب تر و مرموزتر. طوری که احساس کردم باید چیزی بگویم، وگرنه ممکن است این سکوت به بغض یا چیز دیگر تمام شود.
اما نتوانستم. من آن روز، آن ساعت، آن لحظه، به خدای حسین قسم، هیچ چیز نتوانستم بگویم. اگر می گفتم، دیگر نمیتوانستم تو چشم نیروهام نگاه کنم و دستورشان بدهم.
همین طور نگاه شان میکردم.
maryhzd
۵
یکی از بچه ها باز حرف را کشاند به بمبارانها و شهردار هم گفت بعد از اعزام های ِ صدهزارنفری ما عراق هر خانهٔ ما را یک سنگر می داند و مسئولین شهر تو جلسه های ستاد پشتیبانی جنگ استان به این نتیجه رسیده اند که ممکن است عراق از بمب شیمیایی هم استفاده کند.
Narges Mahdavi
۵
می خواست سوار شود، که برگشت گفت: مواظب عدد مقدس گروه تان باشید. آدم بدجوری هوس میکند نگرانش باشد.
و دست خداحافظی تکان داد و گفت: یاعلی!
shariaty
۴
باید می رفتم از فرماندهٔ گردان می پرسیدم. رفتم وضو گرفتم، رفتم طرف چادری که بالاش تابلویی داشت که " یاحسین! فرماندهی از آن توست."
Narges Mahdavi
۴
این عادت حمیدینور بود که وقتی کسی از کارش تعریف و تمجید میکرد، با استادی تمام مسیر حرف را عوض می کرد و یاد همه میآورد که هیچ کس جز شهید سزاوار تعریف و تمجید نیست.
Narges Mahdavi
۴
آهی کشید و گفت: ارتباط تان فقط باید، به قول پورحسینی، با اوستاکریم باشد و اهلبیتش.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
۴
لاقل تو یکی بمان... زنده بمان.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
۳
بگو!... بگو اشهد ان الاله االالله... و اشهد ان...
نمی توانست. خون از گلویش می جوشید و نمی توانست. گریه ام گرفت. گفتم:
نروی از پیشم، کریم. من این جا تنها...
گفتم: بگو! هر طور که شد، حتی اگر نصفه ِ نیمه، بگو!... د بگو دیگر قربان گلوی بریده ات.
فکه (بهرام درخشان)
۲
سر " همت " می خواست و دست " خرازی" که راه فرات را بشناسند
Narges Mahdavi
۲
گفته: تا می توانید شکستن خط فرضی دشمن را تمرین کنید.
گفته: البته با توکل.
Narges Mahdavi
۲
کریم گفت: این اشکها قیمتیاند، پسر. نگهشان دار برای شب، سوار بلم، لای نیزار، یا آن غارها. آنجا بهتر میتوانی بفهمی چقدر شیرین اند.
Narges Mahdavi
۲
سر کنار یک بوتهٔ نعنا آرام گرفته بود.
و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
۲
این بوی نعنا از کجاست؟
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
۲
سر طرف آسمان بلند کردم و به خدا گفتم: بدت نیاید. آدمم دیگر. بعضی وقت ها خیلی کم می آورم.
Fatemeh Akbarnejad24
۲
فقط من مانده بودم و کریم. کریم پیشدستی کرد. سکوت را شکست و فریاد زد: هفتاد و یک.
و سکوتی عجیب در صبحگاه افتاد. احساس کردم همه نگاه ها به من است. گرمم شد. نه البته از گرما. از آن نگاه ها و از نفسی که در سینه ام حبس شده بود و ازبُغضی که در صدام افتاد و از صدایی که سعی کردم از همه بلندتر باشد و از گفتن: هفتاد و دو.
این عدد همه مان را ساکت کرد و بعضی نگاهها را به طرف هم کشاند و لبخند ها را محو کرد و سکوت را غلیظ تر و عجیب تر و مرموزتر. طوری که احساس کردم باید چیزی بگویم، وگرنه ممکن است این سکوت به بغض یا چیز دیگر تمام شود.
اما نتوانستم. من آن روز، آن ساعت، آن لحظه، به خدای حسین قسم، هیچ چیز نتوانستم بگویم.
Fatemeh Akbarnejad24
۲
فرمانده گفت: تاریخ جنگ این مملکت به شماها افتخار خواهد کرد. به شما بچه های غواص انصارالحسین (ع). آن روز زیاد دور نیست. خواهید دید که آن روز زیاد دور نیست.
و پشت به همه کرد، با همان قدم های مصمم، رفت طرف پاترول سفیدش.
می خواست سوار شود، که برگشت گفت: مواظب عدد مقدس گروه تان باشید. آدم بدجوری هوس میکند نگرانش باشد.
و دست خداحافظی تکان داد و گفت: یاعلی!
همه ناخودآگاه دست خداحافظی تکان دادیم و با هم گفتیم: یاعلی!
Fatemeh Akbarnejad24
۲
گفت: از من چیزی بخواه!
پسر فکر کرد و گفت: فقط یک لیوان آب.
ژنرال لبخند زد و دستور آوردن داد و ما همه خیره به لیوان آب مانده بودیم و نگاه ژنرال، که نگاهش نشان می داد از اینکه توانسته غرور پسر را بشکند، راضی است. پسر لیوان را گرفت. همه مان انتظار داشتیم آبش را سر بکشد. اما این کار را نکرد. آستینش را زد بالا و با همان یک لیوان آب وضو گرفت و دنبال قبله گشت و ایستاد به نماز. همه ایستاده بودیم و داشتیم هاج و واج نگاهش می کردیم.
shariaty
۱
سرم را انداختم پایین و آرام سالم کردم. همین طور که ظرف های بیست لیتری آب را دست به دست میکردند گفتند: سالم.
shariaty
۱
رفتم بلندگو را از کریم گرفتم و حرفم را با حرفی از مولای خودم علی شروع کردم و شعری از ععلامهطباطبایی که: من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم/ او که می رفت مرا هم به دل دریا برد.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
۱
یکی این جاست که سر ندارد.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
۱
یک سر این جاست...
بیایید این جا!
دویدم طرف صدا و سر را دیدم و چشم های حمیدینور را که به آسمان نگاه میکرد.
سر کنار یک بوتهٔ نعنا آرام گرفته بود.
و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
دختری غرق در کتاب هایش؛🌱
۱
پس چرا بوی نعنا نمیآید؟
z.b
۱
سر کنار یک بوتهٔ نعنا آرام گرفته بود.
و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
shariaty
۰
قبله را پیدا کردم و خواستم بلند شوم و شروع کنم که صدایی از تاریکی زمزمه کرد: موالی یا موالی اَنت الدلیل و
