بعد رو به من کرد و به خنده گفت: «میدونی من نقاشیکردن رو از وقتی شروع کردم که بهخاطر یه تصادف وحشتناک مجبور بودم مدتها توی خونه بستری باشم؟ برای همین قدر دردکشیدن رو میدونم. دردکشیدن میتونه گاهی باعث خلاقیت بشه. تا الان بیشتر از بیست بار روی بدنم عمل جراحی انجام دادهن.»
یکهو از دهانم پرید: «احتمالاً بیشتر از این هم بشه.»
بیتوجه به حرفم ادامه داد: «درد با من به دنیا اومده. زخم و خون دو شریک همیشهٔ زندگیم بودهن.» رو کرد به دیهگو و داد زد: «حتی بیشتر از تو دیهگو ریورا! حتی بیشتر از پدر و مادرم!»