جملات زیبا از متن کتاب زمانی که هم‌سنگر پیکاسو بودم | طاقچه
تصویر جلد کتاب زمانی که هم‌سنگر پیکاسو بودمsubscriptionAvailable

کتاب زمانی که هم‌سنگر پیکاسو بودم

بچه‌محل نقاش‌ها ۴

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۲۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمدرضا مرزوقی
انتشارات: 
انتشارات هوپا

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
i_ihash
۲۶
خیلی دلم می‌خواد یه روز برم یه موزه‌گردی حسابی.
sourina
۸
همینگوی گفت: «آدما همیشه تو یه دوره‌هایی می‌زنه به کله‌شون و تموم چیزایی رو که ساخته‌ن خراب می‌کنن. ولی نگران نباش. این دوره‌ها همیشه بوده و همیشه هم مجبور می‌شن یه جایی تمومش کنن.»
sourina
۷
«چه فرقی می‌کنه؟ گاهی نصف یه ملت تصمیم می‌گیرن راه غلط رو برن. بدبختی ما اینه که همیشه فکر می‌کنیم حق با اکثریته!»
r.k
۴
گفت: «دایی‌جون! چرا آدما همه‌ش دارن همدیگه رو می‌کُشن؟» دایی کمی فکر کرد و گفت: «آدما همیشه از روی اشتباه کاری رو می‌کنن که فکر می‌کنن به نفعشونه. ولی در نهایت به ضررشون تموم می‌شه.»
sourina
۳
جنگ به‌خودی‌خود بد است، اما هیچ‌چیز بدتر از جنگی نیست که در آن مردم یک کشور شروع کنند خودشان علیه خودشان جنگیدن.
sourina
۳
دلم نیامد بگویم آدم‌هایی که شاهکار خلق می‌کنند، لزوماً اخلاق و رفتار شاهکاری ندارند. این حرفم می‌توانست قبل از همه به خود او برگردد.
i_ihash
۲
هر بار ملتی دیوونه شده و به جون خودش افتاده، یه دیکتاتور از میونش سر بلند کرده.
Maryam
۲
پیش از این دربارهٔ توحش بشر فقط شنیده بودم. فکر نمی‌کردم انسان قرن بیستم تا این اندازه می‌تواند نسبت به همنوعانش وحشیگری کند. این انسان متمدنی بود که تکنولوژی را دستاویز تمدن خود کرده بود. تمدنی که می‌خواست بر پایهٔ کشتار خودش را به جهان ثابت کند.
Maryam
۲
«من شهامت زندگی کردن دارم. واسه همین ترجیح می‌دم شهامت یه مرگ زیبا رو هم داشته باشم.»
چاوان
۲
گرونیکا فقط سرآغازی بود برای جنایت‌هایی که بشر متمدن قرن بیستم قرار بود مرتکب شود.
sourina
۱
دیروز به او گفتم: «بخت وقتی با استعداد همراه بشه، حتماً نتایج درخشانی داره.»
sourina
۱
«دیکتاتورها همیشه پشت هم رو دارن. برای همینه که می‌گن دروتخته رو واسه هم جور کرده‌ن. بعدم اینکه... هیتلر و موسولینی دارن برای یه جنگ بزرگ‌تر آماده می‌شن. جنگی که به‌زودی تموم دنیا رو تو خودش شعله‌ور می‌کنه.»
sourina
۱
پیکاسو کمی فکر کرد و بعد گفت: «وقتی قراره بلا نازل بشه، می‌شه. جلوشو نمی‌شه گرفت. اما می‌شه کوبیدش. می‌شه ازش انتقاد کرد.»
دکترای کرم کتاب
۱
انگار زیرش آتش روشن کرده باشند، مثل اسپند از روی صندلی کهنهٔ لهستانی گوشهٔ کارگاه که بر آن نشسته بود، جهید و داد زد: «چه فرقی می‌کنه؟ گاهی نصف یه ملت تصمیم می‌گیرن راه غلط رو برن. بدبختی ما اینه که همیشه فکر می‌کنیم حق با اکثریته!»
ماوی:)))
۱
«انسان ذاتاً قسی‌القلبه. شاید قساوت ناب‌ترین هنری باشه که انسان از خودش نشون می‌ده.»
Maryam
۱
همینگوی باز سازِ مخالف زد: «بدون آزادی زندگی به پشیزی نمی‌ارزه.» پیکاسو گفت: «بدون زندگی هم آزادی معنایی نداره.» مارتا گلهورن که تازه به بحث رسیده بود، گفت: «بدون زندگی اصلاً چیزی وجود نداره که بخواهی به‌خاطرش آزاد باشی.» فضولی کردم و گفتم: «آدم‌ها زندگی‌شون رو برای چیزی فدا می‌کنن که ازش محرومن. در نهایت شاید ارزشش رو داشته باشه.»
Maryam
۱
تابلوی نقاشی مثل یه موجود زنده است. هر تابلویی زندگی خاص خودشو داره و مثل زندگی روزمرهٔ ما دستخوش تغییر و تحول می‌شه. این کاملاً طبیعیه که هر تابلویی زندگی‌ش رو از کسی می‌گیره که برای اولین‌بار داره اونو درک می‌کنه.
Maryam
۱
پیکاسو گفت: «ولی ما اینجا با فرانکو درگیریم. هیتلر نهایتش کمک نیرویی و نظامی بهش کرده، اونم در ازای پول. مشکل ما الان ژنرال‌فرانکوئه.» گفتم: «مشکل امروز فرانکوئه. ولی تا دو سال دیگه اتفاقاتی تو دنیا می‌افته که همه فرانکو و اسپانیا رو فراموش می‌کنن. اگه از ابتدا جلوی دیکتاتوری رو نگیری، خطرش تموم دنیا رو تهدید می‌کنه.»
Maryam
۱
آینده فقط می‌توانست برای آن‌هایی روشن باشد که دربارهٔ آن حق تصمیم گرفتن داشتند. هیچ حقی برای بقیه، برای آن کسانی که در این تصمیم گرفتن‌ها نقشی نداشتند، قائل نبودند.
Maryam
۱
گفت: «طبیعت در برابر بی‌رحمی انسان خیلی خونسرده.» همینگوی گفت: «اینم از قَدَرقدرتیِ طبیعته که می‌خواد به ما بگه هنوز هیچی نیستیم. حتی اگه بتونیم شهری رو با خاک یکسان کنیم، حریف طبیعت نمی‌شیم. اون باز کار خودش رو می‌کنه.»
Maryam
۱
ادامه دادم: «مگه تابلوی سوم مهِ گویا چیزی جز جنایت و خشونت بشر رو نشون می‌ده؟» داد زد: «اون نقاشی سرشار از شجاعت انسانیه.» گفتم: «برای اینکه فرصت شجاعت بهشون داده شده. تکنولوژی جنگ‌های مدرن حتی این فرصت رو از آدم‌ها دریغ کرده. اما شما می‌دونین چطور می‌شه میون این‌همه ویرانی شجاعت رو نشون بدین. یا امید رو.»
Maryam
۱
در واقع کسانی که برای دیدن گرونیکا پاشنهٔ درِ کارگاه پیکاسو رو از جا در آورده بودن می‌اومدن تا به خودشون یه نگاهی بندازن. به اونچه که از دستشون بر می‌اومد و جنایاتی که می‌تونستن مرتکب بشن.
sourina
۰
اخبار داشت تعداد زیادی پناهنده را نشان می‌داد که تلاش می‌کردند از مرز یک کشور عبور کنند. زن و بچه‌هایی که آواره به این‌سو و آن‌سو می‌دویدند. مردی بچه‌به‌بغل در حال فرار بود. می‌خواست همراه جماعتی دیگر که آن‌ها هم می‌دویدند، از خط مرزی عبور کند و خودش را به جایی برساند. ناگهان زنی که داشت با دوربین از آن‌ها تصویر می‌گرفت، پایش را به‌عمد جلوی پای مرد قرار داد و باعث شد مرد و بچه‌ای که بغل گرفته بود، زمین بخورند. مرد با زبان خودش چیزهایی به زن گفت و دوباره بچه را بغل زد و بلند شد و به دویدنش ادامه داد.
sourina
۰
گفت: «دایی‌جون! چرا آدما همه‌ش دارن همدیگه رو می‌کُشن؟» دایی کمی فکر کرد و گفت: «آدما همیشه از روی اشتباه کاری رو می‌کنن که فکر می‌کنن به نفعشونه. ولی در نهایت به ضررشون تموم می‌شه.»
sourina
۰
دایی گفت: «جنگ جز بدبختی و آدم‌کُشی چیزی نداره.»
sourina
۰
به خودم جرأت دادم و گفتم: «ولی اونا نوشته‌های شماست!» از همان‌جا که نشسته بود، تیز نگاهم کرد: «درسته. من می‌نویسمشون. ولی نوشته‌ها همیشه از یه جای دیگه می‌آن. جایی بالاتر از شعور و درک من که می‌نویسمشون. این‌طور نیست؟»
sourina
۰
«بر خلاف بعضی‌ها من برای همسرانی که تو زندگی‌م داشتم، از جون و دلم مایه گذاشتم همیشه.»
sourina
۰
«جیزززز! چه احساساتی و رقیق‌القلب!» دورا خیلی جدی زُل زد تو چشم‌هاش: «شاید برای شما دیدن کشتن یه حیوون بی‌گناه جالب باشه، ولی من یه‌کوچولو متمدن بار اومده‌م.» مارتا خندید و داد زد: «براوو! خوب حقشو گذاشتی کف دستش.» همینگوی دلخور به مارتا نگاه کرد: «تو باید همیشه پشت من باشی. حتی وقتی حق با من نیست.» مارتا لبخند مؤدبانه‌ای زد: «ما تو قبیله زندگی نمی‌کنیم ارنست عزیز! اینکه فقط نامزدیم دلیل نمی‌شه هر چی رو تو بگی، دربست قبول کنم.»
sourina
۰
خوبی همینگوی این بود که می‌توانست توی یک چشم‌به‌هم‌زدن با آدم‌ها دوست شود و طوری با آن‌ها رفتار کند که انگار عمری باهاشان نشست‌وبرخاست داشته و رفیق جان‌جانی بوده‌اند. وقتی این موضوع را به خودش گفتم، (و خدا می‌داند که شب قبل چقدر حرف‌های دیگر هم به او و مارتا و بقیه زده بودم!) دستش را انداخت روی شانه‌ام و سرم را نزدیک آورد و یواش دمِ گوشم گفت: «اینم از اون ترفندهاییه که بتونم خواننده‌های بیشتری رو برای کتابام جور کنم. یه دوست تازه، یه خوانندهٔ تازه و یه طرفدار تازه است. اینو یادت باشه جوون!»
sourina
۰
یه جاهایی ممکنه وقتی باهات دوست می‌شن، بیشتر شما رو دست‌کم بگیرن