مرد گفت: «چیزهای زیادی وجود دارد. چیزهایی فراتر از ما، چیزهایی در جاهای دیگر، و چیزهایی مربوط به گذشته و قبل از آن و باز هم قبل از آن. وقتی که من برای این شغل انتخاب شدم، تمام آنها را دریافت کردم. و همه را در این اتاق بهتنهایی، بارها و بارها تجربه کردم. به این طریق است که خرد حاصل میشود و آینده شکل میگیرد.» او لحظهای استراحت کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «و اینها خیلی ارزشمند هستند.»
یوناس احساس کرد که برای مرد نگران است.
«این مثل...» مرد لحظهای تأمل کرد، بهنظر میرسید که بهدنبال کلمات صحیح میگردد. بالاخره گفت: «درست مثل پایین رفتن از یک سرازیری در میان برف شدید، بر روی یک سورتمه است. اول، فرحبخش است: سرعت، هوشیاری، هوای تازه، ولی بعد، تودهای از برف روی هم انباشته میشود و چون دیوارهای در جلوِ سورتمهران ظاهر میشود و برای ادامهٔ حرکت بایستی بهسختی کوشید و...»