«آه، شاید بچهٔ یتیمی را به من میدادند تا بزرگ کنم. ولی همانطور که نگهت داشته بودم ــ با وجودی که هنوز روحی در بدنت وارد نشده بود و با پای کجی که مشخص بود با آن هرگز نمیتوانی بدوی ــ چشمهایت برق زد. میتوانستم شروع چیزی چشمگیر را در چشمهایت ببینم. و انگشتهایت را که بلند و خوشتراش بود ـ»
کایرا با خشنودی اضافه کرد: «و قوی. دستهایم قوی بودند.» او این داستان را بارها شنیده بود؛ هربار که میشنید، با غرور دستهایش را نگاه میکرد.