
کتاب زمانی که همسایهی میکل آنژ بودم
بچهمحل نقاشها ۲
پدیدآورندگان:
محمدرضا مرزوقیانتشارات:
انتشارات هوپا٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
امیرعلی رضوی
۱۵
یکی از لطیفهها دربارهٔ یک آقایی بود که هر روز در کلیسا را میکوبید و پا میگذاشت به فرار. یک روز کشیش کمین مینشیند و همین که در را میکوبد، کشیش در را باز میکند. مرد که مچش را گرفته بودند، دستپاچه میشود و خیلی سریع میپرسد: «ببخشید عیسی خونه است؟»
صدرا
۱۳
یادت باشه پسرجون تواضعِ زیادی آدما رو از درجهٔ انسانیشون ساقط میکنه.
i_ihash
۹
اگه بعضی از این رهبران ما دیوانهبازی در نمیآوردن، الان زندگی مردم خیلی بهتر از این بود. موضوع اینه، بعضی حکومت میکنند، بعضی حماقت.
fatibookworm
۹
آسانترین راه رسیدن به آینده، فکر نکردن به آن است.
sourina
۸
بزرگترین خطری که ما را تهدید میکند، پایین بودن و در دسترس بودن اهدافمان است، نه بزرگ بودن و دستنیافتنی بودن آنها.
Amir Sabeti
۸
بعضی حکومت میکنند، بعضی حماقت. گاهیوقتها هم احمقها حکومت میکنن.
Amir Sabeti
۸
هر کسی قدرت میخواد تا بتونه سرپا وایسه و خودش رو اونطور که شایستهش هست، به دنیا نشون بده.
Amir Sabeti
۶
اگرچه هنری نداشت، اما خوب بلد بود دربارهٔ هنر حرف بزند
المپیان؟:)
۵
چیزی که برایم عجیب بود آرامش و راحتیاش در حین کار کردن بود. انگارنهانگار که داشت یکی از مهمترین آثار هنری جهان را خلق میکرد. بسکه کارش را بهسادگی انجام میداد، بیآنکه کمترین فشاری به خودش بیاورد. فقط سکوت بود و کار و اخمهایی که یک لحظه از هم باز نمیشدند.
صدرا
۵
بزرگترین خطری که ما را تهدید میکند، پایین بودن و در دسترس بودن اهدافمان است، نه بزرگ بودن و دستنیافتنی بودن آنها.
المپیان؟:)
۴
مسأله این نیست که میکلآنژ خلاقیت نداشت. کاملاً برعکس، او سرچشمهای از خلاقیت و زایش بود. مثل دینام دور خودش میچرخید و هر بار یک شگرد تازه از آستینش بیرون میآورد. برخلافِ داوینچی، چندان وقتش را صرف کارهایی که بیربط به نقاشی و مجسمهسازی باشد، نمیکرد. میکلآنژ یک هنرمند تماموقت بود که غالب اوقات هیچ تفریحی نمیکرد. شاید فکر کنید لذتی هم از زندگی نمیبرد، اما او لذتی را که دنبالش بود در کارش پیدا کرده بود.
قاتل کتاب
۴
بزرگترین خطری که ما را تهدید میکند، پایین بودن و در دسترس بودن اهدافمان است، نه بزرگ بودن و دستنیافتنی بودن آنها.
Actorಥ‿ಥ
۴
فقط ایمان برای نجات انسان کافی است
Amir Sabeti
۴
«صلح ناحق بهتر از جنگ بر حقه. اینو یادت باشه.»
آترین
۳
صدای پاپ را شنیدم که همچنان داشت میگفت: «از این به بعد در اینجا، کنار ما زندگی میکنی و یکی از ساکنان سریر مقدس میشی. ما تو رو بهعنوان شهروند افتخاری واتیکان و رُم انتخاب میکنیم.»
نه!!!
من نمیخواستم شهروند افتخاری هیچجا باشم. من میخواستم برگردم خانهٔ خودمان. من در لایههای زمانی گموگور شده بودم و باید راهی برای برگشت پیدا میکردم. مادرم منتظرم بود. مادربزرگ! آخ مادربزرگ! چقدر دلم برای حلواهای زعفرانیات تنگ شده بود و برای وقتهایی که لوسم میکردی و قربانصدقهام میرفتی و با پدرم دعوا میکردی فقط چونکه سرم داد کشیده بود. آخ! ... حتی دلم برای کتکهای بابا هم تنگ شده بود...
صدرا
۳
مانی گفت: «طوری شده مینا؟»
و رد نگاهش را تا روی دیوار گرفت.
پریسا و محسن هم دیوار را نگاه کردند. یک قاب عکس قدیمی روی دیوار بود. مینا مِنومِنکنان گفت: «این عکس رو قبلاً روی دیوار دیده بودین؟»
پریسا گفت: «من همین دیروز اومدم زیرزمین نبودش. خب حالا مگه چیه؟ یه عکسه دیگه.»
مانی گفت: «نه راست میگه. یه عکسه ولی از مادربزرگِ مادربزرگ.»
محسن گفت: «در واقع مادربزرگ دایی.»
i_ihash
۳
آسانترین راه رسیدن به آینده، فکر نکردن به آن است.
sourina
۲
میکلآنژ همیشه به من میگفت آسانترین راه رسیدن به آینده، فکر نکردن به آن است. آن روزها شاید دقیقاً معنای حرفهای او را نمیدانستم، اما حالا که به این سنوسال رسیدهام و آیندهای که انتظارم را میکشید، پشت سر نهادهام، میدانم حتی فکر کردن به فردا، رسیدن به آن را برایم دشوار میکند. پس در لحظه زندگی میکنم و فکرم را برای رسیدن به فردا خسته نمیکنم. شاید فردا روز خوبی باشد، شاید نباشد، اما یک چیز مسلم است: فردا روز دیگری است.
کتاب زیباست
۲
اُکی! دمت گرم. فردا اونجا میبینمت
𝑙𝑖𝑡𝑡𝑙𝑒 𝑔𝑖𝑟𝑙:))
۲
بزرگترین خطری که ما را تهدید میکند، پایین بودن و در دسترس بودن اهدافمان است، نه بزرگ بودن و دستنیافتنی بودن آنها.
moonchild
۲
من رو شاخههای زیادی پریدم. ولی همیشه سعی کردم شاخهٔ درست رو واسه نشستن انتخاب کنم.»
Amir Sabeti
۲
تواضعِ زیادی آدما رو از درجهٔ انسانیشون ساقط میکنه. از اونور هم آدمایی که تواضع میبینن، خیال برشون میداره و فکر میکنن چهخبره. اونوقت دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه.»
ماوی:)))
۲
بزرگترین خطری که ما را تهدید میکند، پایین بودن و در دسترس بودن اهدافمان است، نه بزرگ بودن و دستنیافتنی بودن آنها.
Maryam
۲
بزرگترین خطری که ما را تهدید میکند، پایین بودن و در دسترس بودن اهدافمان است، نه بزرگ بودن و دستنیافتنی بودن آنها.
Maryam
۲
شاید فردا روز خوبی باشد، شاید نباشد، اما یک چیز مسلم است: فردا روز دیگری است.
a Booker
۱
مانی بیاختیار دفترچه را داد دست او. نگاه مینا افتاد به پریسا که هنوز همانجور لبخند میزد: «چیزی شده پریساخانوم؟»
پریسا خودش را جمع کرد: «ها؟ نه! ... هیچی!»
محسن پقی زد زیر خنده. مینا بیشتر کلافه شد: «خل شدی محسن؟ یا من رو سرم شاخ در آوردهم؟»
محسن در حین خنده معذب گفت: «از این چیزی که دایی نوشته بود، خندهام گرفت.»
مینا گفت: «دقیقاً از کدوم قسمتش؟»
- همون که میگه هر بار دور بر میداشتم، یه گندی میزدم!
eternity
۱
میکلآنژ همیشه به من میگفت آسانترین راه رسیدن به آینده، فکر نکردن به آن است. آن روزها شاید دقیقاً معنای حرفهای او را نمیدانستم، اما حالا که به این سنوسال رسیدهام و آیندهای که انتظارم را میکشید، پشت سر نهادهام، میدانم حتی فکر کردن به فردا، رسیدن به آن را برایم دشوار میکند. پس در لحظه زندگی میکنم و فکرم را برای رسیدن به فردا خسته نمیکنم. شاید فردا روز خوبی باشد، شاید نباشد، اما یک چیز مسلم است: فردا روز دیگری است.
moonchild
۱
میکلآنژ همیشه به من میگفت آسانترین راه رسیدن به آینده، فکر نکردن به آن است.
moonchild
۱
حالا که به این سنوسال رسیدهام و آیندهای که انتظارم را میکشید، پشت سر نهادهام، میدانم حتی فکر کردن به فردا، رسیدن به آن را برایم دشوار میکند. پس در لحظه زندگی میکنم و فکرم را برای رسیدن به فردا خسته نمیکنم. شاید فردا روز خوبی باشد، شاید نباشد، اما یک چیز مسلم است: فردا روز دیگری است.
چاوان
۱
یادت باشه همهٔ ما برای زندگی کردن به کار نیاز داریم و کار هم نیازمند پوله.