تمام بدنم پر از عرق شده بود. نفس عمیقی کشیدم. بعد متوجه شدم چند نفر از نیروهای خودی، پشت یک دیوار نشستهاند و در حال تصمیمگیریاند که چهکار کنند. پس از انفجار مهیبی، خاکستر زیادی بلند شد. تمام محوطهٔ دیوار، از شدت حرارت قرمز شده بود. نفهمیدم چه شد. بعد از چند لحظه، جلو رفتم. بله، گلولهٔ توپ به دیواری خورده بود که برادران همرزممان پشت آن نشسته بودند. بعضی از آنها پودر شده بودند، بعضیها هم از ته دل ناله میکردند: اللهاکبر، لاالهالاالله.
zeynab