من شعرهایی دارم
که گروه خونیشان گره میخورد
به چشمهایت
min
نباختهای که نبُرده باشی
نه خیابانی که با من قدم زده باشی
نه کافهای که روبهرویم نشسته باشی
نه غروبی
نه بارانی
نبودهای که نباشی
نرفتهای که نیامده باشی
(:Ne´gar:)
و همین وقتهاست
که من قهقهه میزنم
وقتی که توی خودم دارم بلندبلند گریه میکنم
mahi
ـ تنها که نمیشود این وقتِ شب
و اینطور
تمام طولِ تبدارِ تاریک را
با من قدم زدی
کاربر ۸۴۷۸۴۰۷