پرستار جلوی مرا گرفت و گفت فقط از پشت پاراوان ها میتوانم دخترم را تماشا کنم. جنس پاراوان ها شبیه پردههای پلاستیکی بوده و چندان شفاف نبود، شاید هم چشمان من بودند که داشتند آخرین سوسویشان را هم از دست میدادند. باورم نمیشد این دختر من باشد.
نمیتوانستم قبول کنم این کسی که روی تخت افتاده دختر خوشگل بابا باشد. روی تخت، میان انبوهی از دستگاههای پزشکی و سیمها و لولهها و سوزنهایی که دیده میشد، دختری بود شبیه پوستواستخوان، با سری که بهجای موهای طلایی و لخت، مملو بود از غدههای وحشتناک کبود و سیاه، و صورتی که یکدست آتشفشان بود وقتیکه فوران میکند و گدازههای سرخ و زرد را به بیرون میریزد. آنقدر تاولهای صورت و دملهای چرکین روی دستوپاها عمیق شده بود که میشد در بعضی جاها استخوانهای بدن را هم دید.