
nu.amin.mi
۶۴
برایم اهمیت نداشت بقیه چه فکری میکنند چون حرف زدن و قانع کردن بقیه دوای درد من نبود.
سپیده دم اندیشه
۳۶
پرستار جلوی مرا گرفت و گفت فقط از پشت پاراوان ها میتوانم دخترم را تماشا کنم. جنس پاراوان ها شبیه پردههای پلاستیکی بوده و چندان شفاف نبود، شاید هم چشمان من بودند که داشتند آخرین سوسویشان را هم از دست میدادند. باورم نمیشد این دختر من باشد.
نمیتوانستم قبول کنم این کسی که روی تخت افتاده دختر خوشگل بابا باشد. روی تخت، میان انبوهی از دستگاههای پزشکی و سیمها و لولهها و سوزنهایی که دیده میشد، دختری بود شبیه پوستواستخوان، با سری که بهجای موهای طلایی و لخت، مملو بود از غدههای وحشتناک کبود و سیاه، و صورتی که یکدست آتشفشان بود وقتیکه فوران میکند و گدازههای سرخ و زرد را به بیرون میریزد. آنقدر تاولهای صورت و دملهای چرکین روی دستوپاها عمیق شده بود که میشد در بعضی جاها استخوانهای بدن را هم دید.
юля
۳۵
انقلاب در من شروع شد.
Azar
۳۱
فکر میکردم به شنیدن خبرهای بد عادت کردهام اما تازه فهمیدم هر خبر بدی، رنگ و بوی خودش را دارد و هر کدامشان بهاندازه یک نیشتر زهرآلود بر قلب انسان اثر کرده و قلب را میشکافد و تنگ میکند.
Azar
۲۸
من عاشق کشتن نیستم، من عاشق وطنم هستم و برای عشقم همه کار میکنم، معشوقه من خاک مظلومیه که به ناحق و با ناجوانمردی مورد هجوم دشمن قرار گرفته.
Azar
۲۲
چشمها هیچوقت دروغ نمیگویند.
آروین
۱۶
دنیا- مگه می شه دختری تو این دنیا باشه که پسری مثل تو رو نخواد.
Azar
۱۴
- گفت بهت بگم که سر قولش هست، هر روز از طرف تو یه حرفی که قول داده بود رو به خودش می گه.
دنیا حیا کرده بود حرفش را کامل به برادرش بگوید اما من کاملاً پیامش را دریافت کرده بودم. او هر روز از طرف من به خودش، دوستت دارم میگفت.
юля
۱۱
واقعاً نمیشد آنها باور کنند که من در اولین روز دانشگاه فقط برای درس آمده باشم! چطور میتوانستم بگویم من هم انقلابیام اما نه آن انقلابی که آنها با آن سر جنگ داشتند و چطور بگویم همینالان دنیا در من انقلابی بینظیر ایجاد کرده است.
юля
۱۰
دست در جیبم کردم و بهآرامی به اعلامیه دست زدم. انگار اعلامیه همدست مرا گرفته بود. وای چه لذتی داشت قدم زدن با او. اگر اعلامیه زبان داشت احتمالاً الآن از من میپرسید اسمم چیست؟ بعد من میگفتم اسمم اِبی است و او میخندید و میگفت پس یه دهن برامون بخون آقای ابی
آروین
۹
اما چه کسی بهتر از من میتوانست حالات چهره یک عاشق را تشخیص دهد. عاشق وقتی میخندد جلو دهانش را نمیگیرد، عاشق زیر ابروهایش را بعد از سالها بیتفاوتی برمیدارد، عاشق در میان آنهمه محدودیت، چند نخ از موهایش را از زیر روسری قرمز بدرنگ بیرون میآورد و برای یارش عشوهگری میکند. عاشق وقتی اصغر را میبیند، سرش را پایین میاندازد اما آب شدن قند در دلش را با لبخندی کوتاه بروز میدهد.
مارتینوس بایرینک
۹
تا وقتی با کفش کسی راه نرفتی در مورد راه رفتنش قضاوت نکن
masomeh
۹
ولی...
دلم یکهو ریخت. همه فجایع عالم با یک ولی شروع شده بود. ولی؛ یک فاصله بود میان همه خوبیها و یک بدی. ولی نشانه بود از استثنا برابر اصل، کاش دایره لغات ولی نداشت
юля
۸
صدای اللهاکبر گفتنها کمکم نامفهوم میشد و این تأیید میکرد که انقلاب مردم از من دور شده اما انقلاب من هنوز در سرم بود و دلم از بس تنگ شده بود
nu.amin.mi
۸
این عشق با آدمیزاد چه میکند.
آروین
۷
، میترسم از ازدواجی که بخواد با جدایی شروع بشه، میترسم از ازدواجی که با رفتن شروع بشه، میترسم برم و این رفتن زیر اینهمه گلوله و موشک برگشتی نداشته باشه ... میترسم ابی... خیلی میترسم...
دنیا میترسید اما من نه، به خیال خودم همه برنامههایم دقیق و مرتب بود. طبق برنامهریزی من، ما عقد میکردیم و بعد دنیا به ترکیه و از آنجا به کشورش میرفت و من هم فیالفور به خدمت سربازی رفته و بعد از پایان خدمت، به آلمان میرفتم و از آنجا برای دنیا دعوتنامه فرستاده و دنیا میآمد و بقیه عمرمان را به خوبی و خوشی و عاشقی میگذراندیم.
N
۷
من چقدر آغوش، چقدر بوسه، چقدر عشق از خدا طلبکار بودم و در دلم از خدا قول گرفتم تمام طلبهایم را یکجا با دنیا برایم تسویه کند.
N
۷
دنیا نمیدانست من خیلی چیزها را پیش او جا گذاشتهام که اورکت در مقابل آنها حتی ارزش گفتن هم نداشت. من دلم، روحم، جانم، آرزوهایم را پیش دنیا جا گذاشته بودم.
Mohammad sadra sabori
۷
آن روزی که کنار نهر آب روستا، وقتی پایم سر خورد و به قسمت عمیق افتادم، مادرم تشت لباسهای شسته ولی آبنکشیده را رها کرد و با تمام وجودش به داخل آب پرید و هر طور بود مرا بیرون کشید و آنقدر محکم مرا در بغل گرفت که وسط گریه و زاری، مانده بودم این قلب من است که به آن تندی میزند یا قلب او.
مامانِ ملینا👧
۷
فکر میکردم به شنیدن خبرهای بد عادت کردهام اما تازه فهمیدم هر خبر بدی، رنگ و بوی خودش را دارد و هر کدامشان بهاندازه یک نیشتر زهرآلود بر قلب انسان اثر کرده و قلب را میشکافد و تنگ میکند.
ستاره شرقی
۷
کاش میشد از دنیا بخواهم صبر کند، کاش دنیا میایستاد...
djdjdjdh
۶
تا وقتی با کفش کسی راه نرفتی در مورد راه رفتنش قضاوت نکن
مامانِ ملینا👧
۶
چه متاع بیبهایی شده بود جان شیرین مردم سرزمینم. این میکشت میگفت شهید شدی، آن میکشت میگفت شهید شدی
nu.amin.mi
۶
عقاید سیاسیاش هم به خودش مربوط بود و تا با او بحث نمیکردی یا پا روی دمش نمیگذاشتی، تلاش نمیکرد اعتقاداتش را در حلقت فرو کند.
Fari A
۵
باباخان اندکی سرش را رو به جلو آورد و با صدای آهستهتر گفت: خبر موثق داشت که شاه هم حداکثر تا آخر همین ماه از مملکت میره.
- خب خداروشکر، اون که بره مملکت گلستون میشه، باباخان انقلاب مستضعفین و پابرهنهها قرار نیست به کسی ظلم کنه که ما از ظلمشون بترسیم، همین دیروز حضرت امام فرمودن...
N
۵
من مردی بودم که به هر چه میخواستم نرسیدم، هر چه دویدم دورتر شدم، هرچه ساختم ویرانهتر شدم، هر چه آرزو کردم محالتر شدم، من چیز زیادی از دنیا نمیخواستم اما؛
کاربر ۱۸۷۴۳۳۹
۵
- دنیا اگه یه کاری ازت بخوام، قول می دی انجام بدی.
- هر چی که باشه.
- قول بده تو همه روزهایی که همو نمیبینیم هر روز صبح که از خواب پا میشی یه دوست دارم از طرف من به خودت بگی...
کاربر ۱۸۷۴۳۳۹
۵
لعنت به جنگ، به جنگی که سر تمام شدن نداشت. جنگی که رکورد طولانیترین جنگ قرن را شکسته و بازهم ادامه داشت و این ادامه داشتنش، ما را از همهچیز محروم کرده بود، محروم از حق حیات، حق زندگی با آرامش، حق داشتن خانواده، حق دیدن فرزند، حق شانه کردن موهای طلایی دختر، حق بوسیدن گونههای سرخ و سفید زری، حق تاب دادن زری در شهربازی کوچک خیالم.
کاربر ۱۸۷۴۳۳۹
۵
چه متاع بیبهایی شده بود جان شیرین مردم سرزمینم. این میکشت میگفت شهید شدی، آن میکشت میگفت شهید شدی و این وسط هیچکس به این فکر نمیکرد شاید آن مردی که میمیرد، پدری باشد که به دخترش قول داده غروب با یک بسته آبنبات فندقی به خانه برگردد. شاید آن زنی که میمیرد همسری باشد که تمام روز در آشپزخانه برای همسرش غذایی پخته با مهر، بلکه شب شوهر خستهاش بیاید و کنارش تن خسته را جلا دهد، شاید آن کودکی که میمیرد، دختری باشد با موهای طلایی و روی بور که کل روز را با عروسکش بازی کرده و به حنای پلاستیکیاش قول داده غروب بابا با کلی آبنبات فندقی میآید و هردویمان را غرق در بوسه میکند و حتی از دادن چند آبنبات اضافی، دور از چشم مادر ابایی ندارد.
nu.amin.mi
۵
این مملکت افتاده دست یک عده آدم دهن گشاده مغز تنگ.