
کتاب دویدن در میدان تاریک مین
نمایشنامه در چهارده پرده
پدیدآورندگان:
مصطفی مستورانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
اِیْ اِچْ|
۲۲
یاقوت: قربان، اون به این نتیجه رسیده که تنها قاعده و نظمی که وجود داره اینه که هیچ نظمی در کار نیست و به همین خاطر اعتقاد داره در چنین وضعیتی تنها راه نجات اینه که به خداوند پناه ببریم.
کوهی: (انگار واژهای تازه اما نامفهوم را شنیده باشد زیرلب تکرار میکند) خداوند. خداوند.
مخمل: یک... دو... یک... دو...
مـَهسـا
۲۰
از این تنها عدالت مطلق هستی که هیچ عدالتی به وضوح و شفافیت و شکوه و قطعیت و معناداری آن نیست، از اینکه تنها تا صد سال، فقط تا صد سال دیگر حتا یک نفر از ما شش میلیارد آدمی که حالا مثل کرم روی این تَل خاکی درهم میلولیم وجود نخواهیم داشت، به طرز بهشدت سُکرآوری خوشحالم
ponio
۱۰
وقتی کسی داره فکر میکنه، وارد خصوصیترین و خلوتترین و پنهانیترین وجه وجودی خودش میشه
farnaz Puresmaili
۴
ماهان میگه اختیار وقتی معنا داره که نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجهٔ کارتون رو پیشبینی کنید. (مکث) ماهان میگه وقتی هیچچیز رو نشه پیشبینی کرد، معناش اینه که وقتی شما کاری رو انجام میدید نیروهای دیگهای به جای شما نتیجهٔ کارها رو تعیین میکنند؛ و این دقیقا یعنی بینظمی. به تعبیر خودش، یعنی دویدن در میدان مین اون هم در تاریکی محض.
farnaz Puresmaili
۳
غروب بود. من زل زده بودم به پشت دستهاش. هر دو وحشت کرده بودیم. بس که نزدیک شده بودیم بههم. بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دستها.
ترمه🍁
۳
من شما را به شکلی درکناشدنی، به شکلی غیرقابلتوضیح، آنچنان که حتا خودم از بزرگی آن در هراس افتادهام، دوست میدارم.
ponio
۲
ماهان میگه اختیار وقتی معنا داره که نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجهٔ کارتون رو پیشبینی کنید. (مکث) ماهان میگه وقتی هیچچیز رو نشه پیشبینی کرد، معناش اینه که وقتی شما کاری رو انجام میدید نیروهای دیگهای به جای شما نتیجهٔ کارها رو تعیین میکنند؛ و این دقیقا یعنی بینظمی. به تعبیر خودش، یعنی دویدن در میدان مین اون هم در تاریکی محض
نرگس خیرالهی
۰
من شما را به شکلی درکناشدنی، به شکلی غیرقابلتوضیح، آنچنان که حتا خودم از بزرگی آن در هراس افتادهام، دوست میدارم.
مهدیه
۰
غروب بود. من زل زده بودم به پشت دستهاش. هر دو وحشت کرده بودیم. بس که نزدیک شده بودیم بههم. بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دستها. بعد، من با انگشت اشاره، خطی فرضی و مورب، درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم و به او گفتم که عمیقا دوستش دارم.
مهدیه
۰
میدونی دارم به چی فکر میکنم؟
مخمل: نه، قربان.
کوهی: معلومه که نباید بدونی. چون وقتی کسی داره فکر میکنه، وارد خصوصیترین و خلوتترین و پنهانیترین وجه وجودی خودش میشه. عینهو کسی میمونه که رفته توی اتاقی و در رو به روی خودش بسته. ما آدمهایی رو که توی چهاردیواری هستند که نمیتونیم ببینیم، میتونیم ببینیمشون؟ میتونیم ببینیمشون، مخمل؟