متأسفانه چنین نیست که فکرهایم همه سودمند از کار درآیند: در عالم خیال هنوز رنج میبرم، از این امید که بیماریام صرفآ یک پدیده ذهنی و غیرواقعی باشد، که دستگاهها بیضررند، که فاوستین زنده است و بهزودی او را پیدا میکنم، که با هم به این نشانههای غلطانداز مرگ محتمل بخندیم، که او را به ونزوئلا، ونزوئلایی دیگر، ببرم چرا که کشور من، با رهبران و با سربازانش که یونیفورمهایی کرایهای و اهدافی مرگبار دارند، جان مرا با آن تعقیبهای همیشگی در جادهها، تونلها و کارخانهها تهدید میکنند. با اینهمه هنوز تو را دوست دارم ونزوئلای من، و پیش از تجزیه تن خود بارها بر تو درود میفرستم چرا که تو برای من، آن روزهایی نیز بودهای که در آن نشریه ادبی کار کردهام ــ گروهی مرد (به اضافه من، پسرکی موقر با چشمانی باز) که ملهم از اشعار اوردونیو بودند ــ نشریهای همچون یک کلاس ادبی پرشور که در رستورانها یا ترامواهای پرسر و صدا تشکیل میشد. ونزوئلای من، تو یک تکه نان مانیوک به عظمت صخرههای محکم قدیمی هستی که حشرات نمیتوانند به تو آسیب برسانند. تو جلگههای آب گرفته هستی، با گاوان نر، مادیانها و پلنگانی که از آبهای خروشان نیرو میگیرند.