جملات زیبای کتاب وقتی هرگز از راه می رسد | طاقچه
تصویر جلد کتاب وقتی هرگز از راه می رسدsubscriptionAvailable

کتاب وقتی هرگز از راه می رسد

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
باربارا دیویس، مائده بشارت
انتشارات: 
انتشارات علمی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زی زی
۱۹
وقتشه که کنترل اتفاق‌هایی که افتاده رو دستم بگیرم به‌جای اینکه توشون غرق بشم
hamtaf
۸
کریستین هیچوقت نفهمید که چرا مردم، بخصوص زنان، فکر می‌کنند هر زنی در این سیاره نیاز شدیدی به تولید چیزی شبیه به خود برای نسل‌های آینده دارد. اگر آن‌ها چیزهایی که او می‌دانست را می‌دانستند، چیزهایی که او دیده‌بود را می‌دیدند، متوجه می‌شدند که چیزهای بدتر از بی‌فرزندی هم وجود دارد- مانند داشتن فرزند وقتی که فرد آمادگی لازم برای مراقب از او را ندارد و برای همیشه به او صدمه می‌زند
سمانه انصاف جو
۷
اون‌ها خیانت می‌کنن چون جای خالی یه چیزی رو توی خودشون احساس می‌کنن، واسه چیزی رو که می‌خوان بدست میارن و مال خودشون می‌کنن، چون نیاز دارن که کل اون جای خالی رو پر کنن.
hamtaf
۷
می‌دونم که اولش سخته، ولی آسون‌تر میشه. روز به روز شرایط بهتر میشه. تا زمانی که رفیق داشته باشی، میتونی از پس هر چیزی بر بیای.»
hamtaf
۵
من همه چی رو راجع به مباحث طبیعت دربرابر تربیت می‌دونم، اینکه همیشه به خاطر ژن‌های آدم نیست، گاهی اوقات بحث الگوهایی هست که آدم باهاشون بزرگ میشه
Zohreh
۵
برای اینکه یه تعهد پایدار بمونه به دوتا آدم نیازه
Aa
۴
قانون اول بچه بزرگ کردن: هیچوقت بچه‌ای رو که خوابیده از خواب بیدار نکن.»
آیدا
۴
یه جاهایی توی ذهن ما هستن که ما چیزهایی رو که نمی‌خوایم به خاطر بیاریم اون جا زندانی می‌کنیم، مثل یک زیرزمین قدیمی پر از چیزهایی که نمی‌خوایم کسی ـ از جمله خودمون ـ اون‌ها رو ببینه. ما فکرمی‌کنیم همین که خودمون از اون‌ها در امان باشیم دیگه خطری ما رو تهدید نمی‌کنه. و بعد یک روز، به دلایلی که قادر به درکشون نیستیم، یک چیزی ناگهان اون درها رو از جا می‌کنه و تمام اون خرت و پرت‌های ذهنی ما بیرون می‌ریزه.
hamtaf
۴
لحظه‌ای دست نگه داشت تا به وید نگاه کند. «شاید به خاطر نیاز به اون‌ها نبوده. آدم‌ها به همه چیز می‌چسبن، چیزهای احمقانه، حتی وسایل شکسته، به خاطر خاطراتی که همراه اون‌ها است.»
hamtaf
۳
کریستی- لین بهتر از هر کسی می‌دانست چهره‌ای که هر فرد از خودش به دنیا نشان می‌دهد همیشه چهرهٔ واقعی‌اش نیست. هرکسی داستانی دارد. اما همه نمی‌خواهند که آن را به اشتراک بگذارند.
Elahe
۳
هرگزهای ما درهایی هستند که ما بسته نگهشون می‌داریم
hamtaf
۲
بله، او می‌دانست که چه می‌خواست. او می‌خواست که به عقب برگدد، همه چیز را پاک کند، داستان زندگی‌اش را بدون تمام آن نقاط تیره دوباره بنویسد، چیزهایی که می‌دانست را نداند، چیزهایی که دیده بود را نبیند، بدون خاطراتش، سرافکندگی‌هایش، پشیمانی‌هایش زندگی کند. با این وجود، شاید این نوعی کفاره بود. اما هیچ‌کدام از این‌ها امکان‌پذیر نبودند.
Zohreh
۲
در ده سالگی، آموخت که هیچ آدرسی دائمی نیست، در دوازده سالگی، آموخت که هیچ قولی مصون نیست، و در شانزده سالگی آموخت که چیزی به اسم امنیت وجود ندارد.
Zohreh
۲
«قانون اول روزنامه‌نگاری ـ هیچ وقت فکر نکن که بدترین حالت ممکن رو دیدی.»
آیدا
۱
«چه جوری می‌تونی به هرگز اعتقاد نداشته باشی؟ اون فقط یه کلمه هست.» میسی خیلی جدی گفت: «نه. فقط یه کلمه نیست. اون تمام درهایی هست که ما بسته نگه می‌داریم. اون جاهایی هست که ما به خودمون اجازهٔ رفتن بهش رو نمی‌دیم. چیزهایی که به خودمون اجازهٔ داشتن یا بودنش رو نمی‌دیم، چون فکر می‌کنیم که برای بیشتر از این به اندازهٔ کافی خوب یا قوی نیستیم. می‌فهمم چون من هم اینجوری بودم. و بعد سرپرست خونواده شدم، و فهمیدم که برای هرگزها وقت ندارم.»
Zohreh
۱
«من نمی‌دونم که انتظار چی رو داشتم.»
Zohreh
۱
انگار که با رفتن استفن، خانه بخشی از نیروی زندگی‌اش را از دست داده بود.
Zohreh
۱
حق با گری بود. اندوه کریستین- و هر چیز دیگری که احساس‌می‌کرد- تنها مربوط به خودش بود و نه هیچ کس دیگری
Zohreh
۱
کریستین هیچوقت نفهمید که چرا مردم، بخصوص زنان، فکر می‌کنند هر زنی در این سیاره نیاز شدیدی به تولید چیزی شبیه به خود برای نسل‌های آینده دارد.
معصوم
۱
کریستین هیچوقت نفهمید که چرا مردم، بخصوص زنان، فکر می‌کنند هر زنی در این سیاره نیاز شدیدی به تولید چیزی شبیه به خود برای نسل‌های آینده دارد. اگر آن‌ها چیزهایی که او می‌دانست را می‌دانستند، چیزهایی که او دیده‌بود را می‌دیدند، متوجه می‌شدند که چیزهای بدتر از بی‌فرزندی هم وجود دارد- مانند داشتن فرزند وقتی که فرد آمادگی لازم برای مراقب از او را ندارد و برای همیشه به او صدمه می‌زند.
Elaheh Dalirian
۱
کریستین به‌سختی و سریع بزرگ شده بود، مانند اکثر بچه‌های اعتیاد، و در این مدت چیزهایی هم آموخته بود. در ده سالگی، آموخت که هیچ آدرسی دائمی نیست، در دوازده سالگی، آموخت که هیچ قولی مصون نیست، و در شانزده سالگی آموخت که چیزی به اسم امنیت وجود ندارد.
Elaheh Dalirian
۱
کریستین آستین کتش را عقب زد، و به سه جای زخمی که روی مچش بود خیره شد، درخشان و کم‌رنگ، مثل یک صورت فلکی از ماه‌های کوچک. نشان او از زنده ماندن. بله. او چیزهایی آموخته بود، مثلا اینکه وقتی به آدم‌های غلط اعتماد می‌کنی چه می‌شود.
Elahe
۱
انگار که در به‌خواست خودش باز شد. البته که این طور نبود. درها به خودی خود باز نمی‌شوند. تو باید انتخاب کنی که آن‌ها را باز کنی، با ارادهٔ خودت از آستانه‌اش عبورکنی و به چیزی که در پس آن است نگاهی بیاندازی
hamtaf
۰
استفن می‌گفت اینکه بتونی به یکی دیگه بگی که کجای کارش اشتباهه به این معنا نیست که خودت توانایی انجام اون کار رو داشته باشی.
امیر
۰
کریستی- لین مدت بسیار زیادی با هرگزهایش زندگی کرده بود، با هر دو دستش خوشحالی را از خودش دور نگه داشته بود. اما حالا آیریس را داشت. و وید را. به نظر می‌رسید که بالاخره هرگز از راه رسیده بود.
Zohreh
۰
«وقتی هرگز از راه می‌رسد» رمانی داستانی-روانشناختی است، درواقع ابتدا داستانی را به تصویر می‌کشد، و سپس زمانی که ذهن مخاطب به‌طور کامل درگیر داستان شد با استفاده از همان داستان به ذهن او نفوذ پیدا کرده و به بیان تضادهای شخصیتی می‌پردازد، و به‌گونه‌ای نامحسوس مخاطب را به این وا می‌دارد که در درون خود به‌دنبال این تضادها بگردد، با آن‌ها مواجه شود و درصدد رفع آن‌ها باشد.
Zohreh
۰
افرادی بودند که باید با آن‌ها تماس گرفته می‌شد، جزئیاتی بود که باید مورد رسیدگی قرار می‌گرفت، اما کریستین بی‌حس‌تر از آن بود که بخواهد در این لحظه به هر کدام از این‌ها فکرکند. در عوض، زیر تابش هراس‌انگیز چراغ‌های صفحه کیلومترشمار ماشین نشست، و به این فکر می‌کرد که چگونه ازدواج حساب‌شده و سنجیده‌اش در نهایت این چنین تماشایی از ریل خارج شده است.
Zohreh
۰
«شاید به خاطر نیاز به اون‌ها نبوده. آدم‌ها به همه چیز می‌چسبن، چیزهای احمقانه، حتی وسایل شکسته، به خاطر خاطراتی که همراه اون‌ها است.»
Zohreh
۰
«من خودم بیشتر آدمی هستم که کلاً یه چیز رو می‌ذارم کنار. مردم دوست دارن همه چیز رو نبش قبر کنن، برای اشتباهاتشون غصه بخورن. فایدش چیه؟ دیگه کار از کار گذشته. وقتی اتفاق افتاده دیگه کاریش نمی‌شه کرد. تنها کاری که می‌تونی بکنی اینه که رهاش کنی و بری ـ و راه برگشتی هم برای خودت نذاری.»
Zohreh
۰
«اگه بگم نگرانت نیستم دروغ گفتم.»