
بریدههایی از کتاب عصرها
۳٫۷
(۶)
اگه کسی اینقدر باهوش باشه که بتونه به ریشه مسائل پی ببره، زندگی براش میشه جهنم.
Morteza Gholami
فریتس با عجله برگشت به آشپزخانه. چشمش را بست و گفت «من چیزی نمیشنوم، من چیزی نمیشنوم، هیچچیز اون چیزی هستش که من میشنوم.» در را بست و سریع مسواک زد. وقتی صداها بلندتر شد، با خودش آواز خواند «بوم، بوم، بوم، بوم!» سرش با صدای سنگین همهمه و آواز پر شد.
Morteza Gholami
فریتس گفت «صبح بخیر، پدر.» برای گفتن این جمله فریتس احساس کرد باید سنگی را از گلویش خارج کند که حالا احساس میکرد افتاده روی پایش
nil
عصرها را نوشتم چون به این نتیجه رسیده بودم که باید آن را بنویسم: فکر میکنم همین دلیل خوبی برای نوشتن باشد. پس از چاپ امیدوار بودم ده نفر از دوستانم هر کدام یک نسخه رایگان بگیرند، بیست نفر از روی ترحم کتاب را بخرند و ده نفر هم به اشتباه. شرایط طوری دیگری رقم خورد. گناه من نیست که چنین آشوبی بهپا شد.
دنیای کتاب
