
٪۷۰
shirin
۱۷۷
خیلی از مردم از داشتن این موهبت محروم هستند: اینکه بدانند چه زمانی دهانشان را ببندند.
Hanika
۱۰۸
من در بیهدفبودن بهطور غیرقابلانتظاری خوب هستم.
Marie Rostami
۸۱
مردم این شهر از فرط بیچارگی بیشازحد، همهچیز را به شوخی گرفتهاند.
SaraKu
۶۹
همیشه وقتی خاطرهای گرم را به خاطر میآورید ولی در خود احساس سردی دارید آزاردهنده است.
آسمان
۶۲
جهان تاریک است و بعد زمان نمایش فرا میرسد.
Fateme.m
۴۶
ماهایی که مثل هم با تلویزیون و سینما و حالا با اینترنت بزرگ شدهایم. وقتی به ما خیانت میشود، میدانیم که چه باید بگوییم. وقتی عشقمان در ما میمیرد، میدانیم چه باید بگوییم. همهی ما مثل یک فیلمنامهی از قبل تعیینشده درحال بازی هستیم.
زمانهی سختی است برای انسانبودن. تنها یک انسان حقیقی و واقعیبودن.
SaraKu
۴۳
فکر میکنم یک زوج بعد از سالها با هم بودن فراموش میکنند در نظر یکدیگر چه شگفتانگیز بودهاند.
آنه
۳۹
زمانهی سختی است برای انسانبودن. تنها یک انسان حقیقی و واقعیبودن. نه مجموعهای از ویژگیهای اخلاقی بیشماری که از دیگران به عاریت گرفتهایم.
..
۲۸
(مادرم یک بار به من گفت بهنظرم یک زن نباید قبل از سیوپنجسالگی ازدواج کنه و این درحالی بود که خودش زمان ازدواج با پدر ۲۳ سالش بوده) .
SaraKu
۲۶
زمانهی سختی است برای انسانبودن. تنها یک انسان حقیقی و واقعیبودن. نه مجموعهای از ویژگیهای اخلاقی بیشماری که از دیگران به عاریت گرفتهایم.
._.
۲۰
یک کپه کاهو و دو عدد گوجهی ریز که در منو از آن بهعنوان سالاد یاد شده بود.
n re
۱۷
پدرم گذاشت و رفت و مادر لاغر و دردکشیدهام چاق و شاد شد، نسبتاً چاق و بسیار شاد، انگار که همیشه همینطور بوده است.
..
۱۷
من از ترس به خودم ریدم.»
SaNaZ
۱۷
من در بیهدفبودن بهطور غیرقابلانتظاری خوب هستم.
i._.shayan
۱۵
بدترین قسمت ماجرا، چیزی که باعث میشود بخواهم سرم را به دیوار بکوبم، این است که: همیشه تجربهی دستدوم را بیشتر دوست دارم، چون تصاویرش برایم دلپذیرتر است و نمایی تأثیرگذارتر دارد. آنطور که زوایههای دوربین و موسیقی متن فیلمها احساسات مرا تحتکنترل دارند، برای من، هیچچیز واقعی دیگر نمیتواند اینگونه باشد. نمیدانم از این منظر، اصلاً انسان هستیم یا نه. ماهایی که مثل هم با تلویزیون و سینما و حالا با اینترنت بزرگ شدهایم. وقتی به ما خیانت میشود، میدانیم که چه باید بگوییم. وقتی عشقمان در ما میمیرد، میدانیم چه باید بگوییم. همهی ما مثل یک فیلمنامهی از قبل تعیینشده درحال بازی هستیم.
SaNaZ
۱۵
همه یک دختر مرده را دوست خواهند داشت.
.
۱۴
هیچکدام از ما هدیههایمان را دوست نداشتیم. هرکدام از ما چیزهایی را که هدیه داده بودیم بیشتر دوست داشتیم. چه پایان غافلگیرکنندهای!
b.i
۱۴
خواب مثل یک گربه میمانَد: تنها وقتی بهسراغتان میآید که محلش نگذارید.
.
۱۲
اینکه به شریک زندگیتان بخندید بسیار خطرناک است.
SaNaZ
۱۲
خیلی از مردم از داشتن این موهبت محروم هستند: اینکه بدانند چه زمانی دهانشان را ببندند.
|قافیه باران|
۱۱
من طرفدار این هستم که حقیقت را بگویم، ولی نه کامل. که این هم در نوع خود یک دروغ است.
Mtr~
۱۱
وقتی شما زمانیکه زندهام به من اهمیت نمیدهید، درواقع مرا مُرده انگاشتهاید.
._.
۱۰
زمانهی سختی است برای انسانبودن. تنها یک انسان حقیقی و واقعیبودن. نه مجموعهای از ویژگیهای اخلاقی بیشماری که از دیگران به عاریت گرفتهایم.
i._.shayan
۹
ما از اولین ابنای بشر بودیم که قرار نبود دیدن چیزی برای اولین بار تحتتأثیر قرارمان بدهد. با چشمهای خسته و بیحالت به شگفتیهای جهان خیره میشویم. مونالیزا، ساختمان امپایر استیت، اهرام مصر. حیوانات در جنگلها شکار میشوند، کوههای یخ قطب درحال آبشدن و نابودی هستند و آتشفشانها فوران میکنند. حتا یک بار هم یادم نمیآید چیز شگفتانگیزی را برای اولین بار دیده باشم و به یک فیلم یا برنامهی تلویزیونی ارجاعش نداده باشم. تبلیغات لعنتی. این آهنگ وحشتناک سرخوشی و عشرت است که همه آن را بلدیم: «اینو قبلاً دیدی.»
alcapon
۹
من دیگه عاشقت نبودم.»
«چرا؟»
«چون تو دیگه عاشقم نبودی. من و تو وقتی عاشق هم شدیم، خودمون نبودیم. وقتی تبدیل به خودمون شدیم، دیگه فقط برای هم سم بودیم. ما تو بدترین و زشتترین شکل ممکن همدیگه رو کامل میکردیم.
fateme
۹
من با صبوری منتظر ماندم، سالها، برای اینکه ورق برگردد. اینکه مردان کتابهای جین آستین بخوانند، بافتنی یاد بگیرند، تظاهر به علاقهداشتن به کهکشان کنند، مهمانیهای کاردستی ترتیب بدهند و وقتی ما ناراحت و ترشروی هستیم، به یکدیگر دلداری دهند. و بعد این ما باشیم که فکر کنیم: «آره، این یه مرد باحاله.»
.
۸
بین اینکه یکی رو دوست داشته باشی با اینکه فکر و نظراتشو دوس داشته باشی خیلی فرق هست و سر آخر: مهمترین موضوع اینه که اون واقعاً خوشحالت میکنه.
shirin
۸
«من فقط از قضاوتهای مردم خسته شدهم. اونا منو تو یه قالب مشخص قرار میدن.»
..
۸
بیحوصله میپرسم: «خوب! چطور گذشت؟»
«چطور گذشت؟ مثل گه بود.
teOdOr
۷
تعریف کنم. من از اینکه بگذارم او خودش باشد راضیام.
نمیدانم چرا زنها فکر میکنند این کار خیلی سخت است.
