جملات زیبای کتاب خانه‌ دایی یوسف: وقایعی تکان دهنده از مهاجرت فدائیان اکثریت به شوروی | طاقچه
تصویر جلد کتاب خانه‌ دایی یوسف: وقایعی تکان دهنده از مهاجرت فدائیان اکثریت  به شوروی

بریده‌هایی از کتاب خانه‌ دایی یوسف: وقایعی تکان دهنده از مهاجرت فدائیان اکثریت به شوروی

۳٫۹
(۲۹)
ما از ایران با این آرزو به‌شوروی پناه آورده بودیم که شاید زخم‌های سیاسی خود را بهبود بخشیم، اما زخم ما رفته رفته عمیق‌تر شد.
ایمان
شکست سیاسی، اخلاقی و به‌کوتاه سخن، همه جانبه ما در داخل کشورمان ایران، سپس مشاهده دژ زحمتکشان جهان با آن سوسیالیسمِ من درآوردی‌اش و با سیستم متجاوز به‌حقوق انسانی‌اش حال مرا در سال‌های اولیه به‌هم می‌زد.
ایمان
رجب تا آن زمان نزدیک پنجاه سال بود که بخاطر برگرداندن یک الاغ گرفتار این نظام طرفدار زحمتکشان جهانی شده و در روستای اطراف آبای به‌چوپانی مشغول بود. اسماعیل با شوخی به‌من می‌گفت: برای شناختن شوروی حتما لازم نیست که تو کتابهای گنده، گنده بخوانی فقط از همین داستان رجب و خرش می‌توان ظاهر و باطن شوروی را درک کرد.
tahmine
وی در سال‌های آخر عمر هر بار که به‌بستر بیماری می‌افتاد به‌سوی ایران دراز می‌کشید و از اطرافیان خواهش می‌کرد که رادیو ایران را بگیرند. با شنیدن برنامه‌های فارسی رادیو ایران خود را تسکین می‌داد و به‌راز و نیاز با خدای خود می‌پرداخت. و گاهی با آه و ناله‌های جانگداز سرودهای غریبانه می‌خواند.
روح الله حیدری
در کل تمامی سرزمین شوروی و به‌تبعیت آن جمهوری ازبکستان اعضای رهبری و کادرهای بلندپایه حزبی و اعضای کا ـ گ ـ ب. برای خود بیمارستان و فروشگاه مخصوص و امتیازات دیگری از جمله مسافرت به‌استراحتگاه‌های اختصاصی به‌ویژه در کنار دریای سیاه داشتند. حتا اعضای ساده حزب هم از امتیازاتی خاص برخوردار بودند. در شوروی نه تنها متصدیان پست‌های کلیدی و امنیتی، بلکه رئیس فروشگاه‌ها و یا مغازه‌های کوچک، کتابخانه‌ها، مدرسه‌ها، مهدکودک‌ها و... نیز باید عضو حزب کمونیست می‌بودند. درواقع غیرحزبی‌ها، اگر چه لایق و کاردان بودند اما نمی‌توانستند رئیس مؤسسه‌ای باشند.
احسان رضاپور
به‌هر حال از نظر کا. گ. ب. انسان‌ها در حکم ابراز کار هستند.
بهرام
وضع شهرهای بزرگ اگرچه همانند مناطق روستایی نبود، اما یک آدم معمولی بی‌طرف، با نگاه عادی همه چیز دستگیرش می‌شد. دزدی و رشوه‌خواری تا آنجایی که امکان داشت از مقامات بالا تا پایین رواج داشت. ظاهرا مالکیت همگانی به‌اصطلاح سوسیالیستی بود ولی در عمل اغلب پست‌های کوچک و بزرگ، اداره رستوران‌ها، مغازه‌ها، رانندگی تاکسی، اتوبوس، اتوبوس برقی، حتا بازرسی اموال دولتی، صدها شغل دیگر که محل درآمد غیرقانونی داشت. با رشوه خریداری می‌شد و خریداران نیز با گران‌فروشی، کم‌فروشی و رشوه‌خواری، چندین برابر آن را از مردم بیچاره دریافت می‌کردند. اگر کسی عضو حزب بود تقریبا خیالش از تعقیب راحت بود. این افراد از راه تملق و چاپلوسی و رشوه کارت عضویت حزب کمونیست را بدست می‌آوردند.
ناصر
ایدئولوژی ما، طناب ما بود. با این طناب چنان دست و پا و عقلمان را گره زده بودیم که بعدها خودمان هم نمی‌دانستیم گره‌های خود زده را باز و خودمان را از تله خلاص کنیم و در بدترین شرایط با این طناب‌ها، گره طنابِ دار خود را با دستان خود درست می‌کردیم و به‌خیال این‌که مردم کشورمان منتظر بهشت خیالی ما هستند، در عالم رؤیا خودمان را ارضا می‌کردیم و دیگر نمی‌دانستیم با این ایدئولوژی بستر مرگ و مصیبت خود و مردم و عزای خانواده‌ها را مهیا می‌کنیم و چون نمی‌دانستیم و نمی‌فهمیدیم خیالمان راحت و آسوده بود.
احسان رضاپور
یک بار خانمی در مجلس ترحیمی گفت کیف من که حاوی اسناد و پول بود گم شده است. غیرمستقیم می‌گفت دزدیده شده است. پس از دو ساعت دیدم مرد راننده‌ای که وی را به‌مجلس ترحیم آورده بود کیف خانم را آورد و گفت خانم شما کیف‌تان را در اتومبیل جا گذاشته بودید. من مجبور شدم شصت کیلومتر رانندگی کنم تا این کیف را پس بدهم. به‌نظرم این کیف خانم اگر به‌دست عضو حزب کمونیست می‌افتاد، هرگز آن را پس نمی‌داد. این امر مرا تحت تأثیر قرار داد. نزد مرد راننده رفتم که بفهمم انگیزه درستکاری او چیست. متوجه شدم در درستکاری او اعتقاد مذهبی نقش اساسی داشته است.
بهرام
اکنون سی و پنج سال است که دکترِ جراح هستم و شاید صدها نفر از فرزندان و نوه‌های کسانی را از مرگ نجات داده‌ام که سال‌ها با پنجه‌های آهنین خود به‌نام کمونیسم بین‌المللی، میلیون‌ها نفر از خلق شوروی و ملت‌های دیگر را به‌خاک و خون نشانده بودند. در سال ۱۳۷۰ شمسی ۱۹۹۱ بنابه‌دعوت دوستانم برای دیدار موقت به‌ایران رفتم و پس از چهل و پنج سال دوباره بختم یاری کرد و خاک وطنم را بوسیدم. (بنابه نوشته روزنامه شوروی، در دوران حکومت بلشویسم یا لنینیسم، یا استالینیسم، در شوروی از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۳ در طول این سال‌ها بیش از چهل میلیون نفر کشته شدند. بیش از پانزده میلیون نفر در زندان‌ها و اردوگاه‌های مختلف با مرگ و زندگی دست به‌گریبان بودند. تاریخ بشریت دو جنایت قرن بیستم را هرگز فراموش نخواهد کرد: فاشیسم آلمانی و بلشویسم روسی.) دکتر صفوی ۱۸ ماه مه ۱۹۹۴
ناصر
یکی به‌دوست افسر ما گفته بود که: ـ آیا در ایران خر وجود دارد؟ دوست حاضر جوابش با ناراحتی و تمسخر پاسخ داده بود: ـ خر بود ولی تمام شد. زیرا آخرین خر من بودم که من هم این‌جا آمدم.
Taghinejad
اصولاً در شوروی رؤسا عادت کرده بودند که زیردستان، بدون اعتراض دستور مافوق را اجرا کنند.
Taghinejad
آن بخش از توده‌ای‌ها و فرقه‌چی‌هایی که در ایران مانده بودند، همچنان به‌دوستان و آشنایانی که به‌شوروی مهاجرت کردند حسادت می‌ورزیدند و به‌قول معروف: مرده‌ها خیال می‌کردند که زنده‌ها مشغول خوردن حلوا هستند.
Taghinejad
این‌جا خودِ نمک، که حزبِ کمونیست باشد گندیده است. تفاله‌اش که کا. گ. ب. باشد از هفتاد سال به‌این طرف، فاسدترین و بی‌رحم‌ترین سازمان امنیتی جهان است. آن جنایتی که استالین با مردم شوروی کرد، هیتلر دست کم با مردم خودش نکرد. همین‌ها بودند که برقرار کردن اردوگاه‌ها را به‌نازی‌ها یاد دادند و تازه، با این کثافت اندرونی برای جهان نسخه صادر می‌کنند.
Taghinejad
آنچه به‌تجربه دریافتم، این است که دیگر از هیچ اپوزیسیونی پذیرفتنی نیست و نخواهد بود که برای مبارزه با استبداد حاکم، هر چند ناجوانمردانه و ددمنشانه مورد سرکوبی و تهاجم آن قرار گرفته باشد، با نیروهای سیاسی ـ امنیتی کشورهای بیگانه همکاری کند. در غیر این صورت این حرکت ناسالم پیشاپیش محکوم به‌شکست خواهد بود و برنده اصلی در این مبارزه غیر اصولی همان استبداد حاکم در کشور و نیز همان کشورهای بیگانه خواهند بود.
Taghinejad
فساد و رشوه همه‌گیر بود. دندان‌پزشک تا پول نمی‌گرفت آمپول بی‌حسی نمی‌زد. به‌یاد دارم روزی‌دکتر بدون این‌که آمپول بی‌حسی بزند مثل میرغضب دندانم را کشید. با این‌که مقاومت بدنی من بد نبود، همانند پرپر زدن مرغ سرکنده دست و پا می‌زدم. استاد دانشگاه در مواقعی با دریافت یک بطر شامپاین یا مشروب دیگری نمره قبولی می‌داد. با این همه، مؤسسات مسئول، مطبوعات، رادیو و تلویزیون چیزی از جنایت و فساد منتشر نمی‌کردند. مطبوعات و قوه قضاییه نه تنها مستقل نبودند بلکه آلت دست حزب کمونیست و حزب دولت بودند و از این روی نه تنها قادر به‌جلوگیری از فساد و جنایت نمی‌شدند بلکه با ادامه این روال در طول چندین دهه، خودشان به‌منبع فساد تبدیل شده بودند. با یک نگاه ساده میزان قتل و جنایت بسیار چشمگیر بود.
ناصر
از مسکو عازم مینسک پایتخت جمهوری روسیه سفید شدم تا با معترضین حزب توده آشنا شوم. قطار در حرکت بود و من حرف‌های میرزا آقا را به‌یاد می‌آوردم که می‌گفت: ـ «اگر هزاران ایرانی کمونیست وفادار به‌شوروی در ایران به‌دار کشیده شوند، باز هم شوروی فقط به‌دنبال منافع سیاسی و اقتصادی خویش است.» در این فکر بودم که، نامردی هم، حدّی دارد. برخی از اعضای رهبری حزب توده سال‌ها برای روسها کار کردند. برای حفظ ظاهر هم شده باید حداقل ما را برای برگزاری تظاهرات راحت می‌گذاشتند. تا کی باید چنین باشیم. رهبری محافظه‌کار سازمان را نگاه کن! تازه می‌خواهد پای خود را جایِ پای حزب توده بگذارد.
ناصر
آنچه به‌تجربه دریافتم، این است که دیگر از هیچ اپوزیسیونی پذیرفتنی نیست و نخواهد بود که برای مبارزه با استبداد حاکم، هر چند ناجوانمردانه و ددمنشانه مورد سرکوبی و تهاجم آن قرار گرفته باشد، با نیروهای سیاسی ـ امنیتی کشورهای بیگانه همکاری کند. در غیر این صورت این حرکت ناسالم پیشاپیش محکوم به‌شکست خواهد بود و برنده اصلی در این مبارزه غیر اصولی همان استبداد حاکم در کشور و نیز همان کشورهای بیگانه خواهند بود.
Negin
به‌مرور به‌این نتیجه رسیدم که اگر در شرایطی ادامه زندگی بی‌ارزش به‌نظر می‌رسد، باز با همه سختی‌های روحی، زندگی با ارزش‌ترین است.
Negin
در آن روزها عکس مصدق را به‌دیوار خانه‌مان در تاشکند زده بودم و از دیدن مجسمه‌های لنین در خانه بعضی از دوستان احساس چندش‌آوری به‌من دست می‌داد. از درون من یک ندا برمی‌خاست که تو ایرانی هستی، در این دنیای وانفسا هرکس باید برای خودش، خانواده‌اش و کشورش کار و تلاش کند. تمام کشورهایی که به‌جایی رسیدند بیش از هر چیز مواظب آن بوده و هستند که باد کلاهشان را نبرد. در جامعه شوروی می‌دیدم که علی‌رغم تبلیغات انترناسیونالیستی، سیاست روسی کردن همه چیز یک قانون نانوشته است. به‌هر حال همین احساس ایرانی بودن و عشق به‌سربلندی ایران به‌من کمک کرد که بسیاری از دردهای روحی را که بدتر از شکنجه‌های جسمی بود تحمل کنم.
AmirAbbas
اگر حزبی برای آزادی مخالفان ارزش قایل نباشد این حزب پس از کسب حاکمیت، آزادی و دمکراسی را خفه خواهد کرد و به‌مرور فاسد خواهد شد. و بجز چند تن بله قربان‌گوی رأی دهنده، کسی در حزب باقی نخواهد ماند.
AmirAbbas
بیشتر ازبک‌ها به‌تبلیغات دروغین برادری و برابری اعتماد نداشتند، در عمل می‌دیدند که مستقیم و غیرمستقیم تحقیر می‌شوند.
AmirAbbas
وقتی به‌سوئد آمدم دوستان گفتند که سوئدی‌ها به‌افراد خارجی کله سیاه می‌گویند. جواب دادم باز خدا پدرشان را بیامرزد. روس‌ها در خاک جدّ و آبادی ازبک‌ها و در آسیای میانه و قفقاز و از جمله به‌ما، کون سیاه می‌گویند و به‌خود لقب خلق کبیر می‌دهند.
AmirAbbas
«نه سُروری نه سَروَری، نه هم‌آوازی / زندگی گویی ز دنیا رخت بربسته است. یا که خاک مرده روی شهرها پاشیده است /...»
AmirAbbas
در این زندان بزرگ عشق‌آباد همه جور محکومین دیده می‌شدند، سیاسی، جنایی، دزدان کوچک و بزرگ، آدمکشان، راهزنان، فروشندگان انواع و اقسام مواد مخدر، گران‌فروشان، همه این مجرمین منتظر انتقالشان به‌اردوگاه‌های عظیم شوروی هستند. معمولاً آن‌هایی را که به سه چهار یا پنج ـ سال محکوم شده‌اند در آسیای میانه نگه می‌دارند. اما آن‌هایی که به‌بیست و پنج یا ده ـ پانزده سال محکوم می‌شوند، به‌روسیه و سیبری فرستاده می‌شوند. سیاسیون را به‌اردوگاه‌های مخصوص و مشکل و سهمگین می‌برند. و با شیوه فاشیستی و غیرانسانی از آن‌ها کار می‌کشند. البته زنده ماندن آن‌ها تا هفتاد ـ هشتاد درصد غیرممکن است
AmirAbbas
ـ ببین! من نه کاغذ و نه خودنویس در پیش خود ندارم، چیزی هم نمی‌نویسم، برایت پرونده نمی‌سازم. اما ترا خوب می‌شناسم. تو به‌نام جاسوسی امپریالیست‌ها مدت نُه سال در زندان و تبعید بودی، در سیبریا، تو شش سال در دانشکده طب تحصیل کردی، تو در کلاس دروس مارکسیسم لنینیسم شرکت کردی، در سمینارها شرکت کردی و غیره... اما تو ضد سوسیالیسم و ضد دولت شوروی هستی. حزب کمونیست شوروی مانند چوپانی است که در بالای کوه نشسته، گوسفندان خود را که همان خلق شوروی است کاملاً در نظر دارد. هر وقت بخواهد هر کدام از گوسفندان را می‌گیرد، می‌فروشد، یا می‌کشد.
AmirAbbas
رفقای توده‌ای داشتم که پس از عبور از مرز آن‌ها را روانه زندان و اردوگاه اجباری کردند. اما بعد از گذشت یک سال و نیم در زندان و شکنجه روحی و جسمی، هنوز در اردوگاه به‌دور از چشم مأموران، جلسه حزبی می‌گذاشتند و در این جلسات به‌این نتیجه می‌رسیدند که بی‌شک مقامات شوروی دارند اعتقاد و استحکام آن‌ها را آزمایش می‌کنند.
Taghinejad
کمونیست‌های نسل اول ایرانی و شوروی که در سالهای ۳۷، ۳۸ به‌هنگام تیرباران شدن شعار زنده باد استالین، زنده باد حزب کمونیست شوروی سر می‌دادند
Taghinejad
من دست‌ها را می‌دیدم اما مغزها را نمی‌دیدم. باید گفت خلاص شدن از دست یک ایدئولوژی به‌همین راحتی نیست. این در ذات هر ایدئولوژی نهفته است که در پی هواداران وفادار و متعصب و به‌طور کلی سرسپرده باشد. ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی نیز از این خصلت بری نبود. ما بی‌اندک شک و تردید باور مطلق داشتیم که ایدئولوژی ما نه تنها جهان را توضیح می‌دهد بلکه آن را دگرگون کرده و می‌کند.
Taghinejad
هرکه زورش بیشتر است زودتر نان را می‌گیرد. کسی که ضعیف‌تر است باید از گرسنگی بمیرد و یا با مرگ دست به‌گریبان شود. مهم نیست، مُردی، به‌تخم استالین، یک نفر خائن کمتر.
Taghinejad

حجم

۳۱۴٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۱

تعداد صفحه‌ها

۳۹۶ صفحه

حجم

۳۱۴٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۱

تعداد صفحه‌ها

۳۹۶ صفحه

قیمت:
۱۳۹,۰۰۰
تومان