دستم را دور گردنش انداختم. بوسیدمش و حتی گریه کردم. و دم گوشش گفتم: «اجازه بده برگردم اطلاعات!»
سرش را بالا برد و گفت: «نه!»
بغلش کردم: «نمیتوانم جای دیگری کار کنم.»
دوباره و جدیتر جواب داد: «گفتم نه!»
کمی بهم برخورد، ولی جرئت جسارت نداشتم. با التماس گفتم: «طرح و عملیات جای من نیست.»
چشم در چشمم انداخت و گفت: «برو گردان، فقط همین!»
گفتم: «نزدیک یک سال است که به گردان رفتهام، بیشتر بچههایی که به امر شما به گردان رفتهاند به اطلاعات برگشتهاند و یا شهید شدهاند!»
گفت: «خوب، برو تو هم شهید بشو!»