
بریدههایی از کتاب راز گمشده مجنون
۴٫۳
(۳)
آقای گلسرخی یک شب با لحن تندی علیه شاه صحبت کرد، نیروهای گارد که منتظر بهانه بودند به حسینیه ریختند، مردم را کتک زدند و عدّهای را دستگیر کردند. از آنجا بود که تظاهرات اهواز شروع شد.
mohsen azimi
یک جزوه از حاج خلف شوهر قمر که در ارتش کار میکرد، گرفتم که در آن نوع روابط سازمانی و برخورد با زیردست و بالادست و مسائل مربوط به سازماندهی نیروها را توضیح داده بود. جزوه را به دقّت مطالعه کردم. مطالب آن در شکل بخشیدن به سازمان سپاه حمیدیه خیلی کمکم کرد.
mohsen azimi
«ننه، بچّهها زخمی شدند، شهید شدند. آب میدم بهشون، از تو جادّه میکِشَمشون کنار. من دارم میرم. اگر پیروز شدیم که شدیم، اگر هم نه، خواهرهام دست عراقیها نیفتند ببرشون یه جای دور»
mohsen azimi
چه کار میکردی این همه سال تنها در مجنون؟ خسته نشدی از سکوت عجیب جزیره؟ سی و دو سال علی، سی و دو سال است که تو رزمندهای و لباس جهاد به تن داری، همه برگشتند سر خانه و زندگیشان، همه چیز عادی شد، اما تو ماندی در جزیره، حالا آمدهای ننه؟ حالا؟!
کاربر ۱۹۵۴۲۷۵
این سالها که بی تو گذشت، بر ما خیلی سخت گذشت. تمام ترسم از این است که ننه علی را از پس چروکهای صورتش و موهایش که سپید شده نشناسی. گفته بودی: «نوبت سهم شما هم میرسد»، امّا سهم ما بعد از جنگ فقط چشمانتظاری بود و نگرانیهای همیشگی که دست از سر ما بر نداشته
کاربر ۱۹۵۴۲۷۵
فکر میکنم کمکم بقّیه هم دارند قدر تو را میدانند امّا چه دیر شد. چقدر دیر به سراغت آمدند. نوشدارو بعد از مرگ سهراب آوردهاند تا مرهم زخمهای کهنهمان باشد. ما زخمهایمان را خیلی وقت پیش با حرفهای خودت که میگفتی دوست داری گمنام باشی، تسلّی دادهایم.
کاربر ۱۹۵۴۲۷۵
چشمهایم روی صفحهٔ تلویزیون مانده بود. که یکدفعه زمینهٔ قرمز پس زمینهٔ تصویرت با چند پرستو نگاهم را میخکوب کرد روی این قاب شیشهای، پلک نمیزدم، هیچ صدایی هم نمیشنیدم، محو تصویرت بودم که بعد از این همه خبر روی تلویزیون خانهمان نقش بسته بود و لبخندت که مثل همیشه سخاوتمندانه پر از ملاحت بود و مهربانی را بر سرم میبارید.
..... چقدر حس کردم که جایت خالی است .....
کاربر ۱۹۵۴۲۷۵
آن شب در معراج حسین چقدر بیتابت بود، هیچ کس نمیتوانست آرامش کند. باید خودت دست میکشیدی روی قلبش. حسین فقط تو را میخواست. انتظار در چشمانش ته کشیده بود و دستانش میلرزید. تکههای استخوانت را در بغل گرفته بود و انگار نمیخواست باورش شود که تمام پدرش جمع شده است میان این پارچهٔ سفید سبک...
کاربر ۱۹۵۴۲۷۵
