چشمهایم روی صفحهٔ تلویزیون مانده بود. که یکدفعه زمینهٔ قرمز پس زمینهٔ تصویرت با چند پرستو نگاهم را میخکوب کرد روی این قاب شیشهای، پلک نمیزدم، هیچ صدایی هم نمیشنیدم، محو تصویرت بودم که بعد از این همه خبر روی تلویزیون خانهمان نقش بسته بود و لبخندت که مثل همیشه سخاوتمندانه پر از ملاحت بود و مهربانی را بر سرم میبارید.
..... چقدر حس کردم که جایت خالی است .....