
yalda
۲۵۳
وقتی یک نفر به خوب بودن مشهور میشود دیگر نمیتواند بد رفتار کند
Parinaz
۲۱
هر چیزی گفتنی نیست، و نمیشود با بقیه تقسیمش کرد.
Tna
۱۹
«وقتی کتاب میخونم احساس میکنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو میبندم انگار به رؤیا برگشتم.
Aa
۱۱
یادم میآد وقتی بیستویک سالم بود فکر میکردم که شخصیت محکمی دارم. میگفتم مثل سنگ میمونم. که هرچیزی رو بخوام حس کنم میکنم، و به هرچی باور داشته باشم همون درسته. اما الان میدونم که مثل مایع میمونم و شکل عوض میکنم
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۹
اینکه دلت بخواهد بمیری، با اینکه در حال مرگ باشی با هم فرق میکنند
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۸
مردی که نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه اما نیاز داره که دیگران دوستش داشته باشن واقعاً خطرناکه
میم ___ لام
۷
«وقتی کتاب میخونم احساس میکنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو میبندم انگار به رؤیا برگشتم.»
hamtaf
۶
به خودش یادآوری کرد که آشپزی تنها برای خوب کردن حال کسی که میخورد خوب نیست، بلکه حال کسی را هم که آشپزی میکند خوب میکند.
n re
۵
بهعنوان یک آدم خوب شناخته شده بود و وقتی یک نفر به خوب بودن مشهور میشود دیگر نمیتواند بد رفتار کند)
Raya
۵
یه روز یاد میگیری که چطوری به دنیا نگاه کنی، یه روزی هم از اینکه معنایی براش پیدا کنی دست برمیداری، کاملاً مشخصه.»
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۴
وقتی بچههایش کوچک بودند بعضی وقتها میگفتند: «اگه من بمیرم تو چکار میکنی؟» و او جواب میداد: «منم حتماً میمیرم. چون نمیتونم بدون تو زندگی کنم.» و آنوقت بچهاش مرده بود و او به شکل باورنکردنیای متوجه شده بود که میتواند بدون او زندگی کند، که صدها روز بعد از او از خواب بیدار شده است، هزاران روز، انگار سه هزار سال گذشته و بدون او زندگی کرده.
Aa
۳
همیشه از آدمهایی بود که نیمهٔ خالی لیوان را میدید. او میتوانست در ماجراهای لذتبخش هم موردی برای شکایت کردن پیدا کند و لذت خبرهای خوب را در یک لحظهٔ کوتاه، بهسرعت با نگرانیهای آزاردهندهٔ جدیدی خراب کند
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۲
اگه آدما بهت میگن اجازه نداری مانع از کسی بشی که میخواد باحجاب توی ساحل باشه، حالت طبیعیش اینه که نباید مانع کسی هم بشن که میخواد کاملاً لخت باشه
غزل
۲
یه روز یاد میگیری که چطوری به دنیا نگاه کنی، یه روزی هم از اینکه معنایی براش پیدا کنی دست برمیداری
n re
۲
وقتی بیستویک سالم بود فکر میکردم که شخصیت محکمی دارم. میگفتم مثل سنگ میمونم. که هرچیزی رو بخوام حس کنم میکنم، و به هرچی باور داشته باشم همون درسته. اما الان میدونم که مثل مایع میمونم و شکل عوض میکنم. برای همین هرچیزی که الان حس میکنی، موقتیه.
نیومون
۲
وقتی یک نفر به خوب بودن مشهور میشود دیگر نمیتواند بد رفتار کند
نیومون
۲
هیچکس دربارهٔ هیچچیز اینروزا فکر نمیکنه. همه فقط چیزایی که توییتر بهشون میگه رو باور کنن. همهچی تبلیغاتیه، اما بهش یه تفکر لیبرالی درست میپوشونن. ما یه ملت گوسفندیم
نیومون
۲
مادر و پدرم بهخاطر محدود کردن بچههایشان قابل بخشش نبودند
n re
۲
روزهای الی بیشتر از بیستوچهار ساعت بود. انگار که هر ساعتش بیستوچهار ساعت بود. هر دقیقهاش انگار سی دقیقه بود.
میرالماسی
۱
پل و لورل باقیماندهٔ جسد دخترشان را در یک بعدازظهر آفتابی تابستان به خاک سپردند. استخوان پا، دست و بیشتر جمجمهاش را.
با توجه به گزارش پزشکی قانونی دخترشان توسط یک ماشین زیر گرفته شده بود، جنازهٔ درهمشکستهاش مسافتی در میان جنگل کشیده شده بود و بعد در یک قبر نهچندان عمیق دفن شده و حیوانات استخوانهایش را درآورده و در جنگل پراکنده بودند. سگها چندین روز تمام جنگل را برای پیدا کردن تکههای بیشتری از دختر آنها جستوجو کردند، اما چیز دیگری پیدا نکردند.
غزل
۱
مردم سعی میکنن تصور کنن که مثلاً یه هدف خیلی مهم دارن، یه راز مخفی دارن، که همه چیز خیلی بامعنیه. اما اینطوری نیست. همهمون یه مشت دغلکاریم. همه اینجاییم تا دغلکاری کنیم. یه مشت کلاهبردار احمق بیاهمیت. مجبور نیستیم شاد باشیم. مجبور نیستیم طبیعی باشیم. حتی مجبور نیستیم زنده باشیم. نه تا وقتیکه بخوایم. تا جاییکه به کسی آسیب نرسونیم میتونیم هر کاری که دلمون میخواد، بکنیم.
n re
۱
آرزو داشت میتوانست دو چمدان بزرگش را جمع کند و با خودش خداحافظی کند، برای خودش زندگی خوبی آرزو کند، به خاطر همهٔ خاطرات از خودش ممنون باشد، یکبار دیگر دوستانه به خودش نگاهی بیندازد، لحظهای درنگ کند و بعد در را بهآرامی پشتسرش ببندد، با سری برافراشته و خورشید صبحگاهی با نشاط به بالای سرش بتابد و یک آیندهٔ روشن و تازه منتظرش باشد. او باید این کار را در یک لحظه انجام بدهد، واقعاً باید اینکار را بکند.
n re
۱
این باعث شد به خودمون فکر کنم. دربارهٔ همهمون. اینکه چطور مثل جزیرههای سرگردان از هم دور شدیم.»
n re
۱
وقتی بچههام بزرگ شدن هرگز بهشون حس عذاب وجدان نمیدم. بیشتر از اون چیزیکه در توانشونه اَزشون انتظار نخواهم داشت.
n re
۱
خیلی خوب است با کسی حرف زدن که میدانی تو را خوب میشناسد.
نیومون
۱
واقعاً دلش نمیخواست این کار را بکند. نق زدن میتواند گاهی خستهکننده باشد. ممکن است که باعث شود عقلت را از دست بدهی... و بینتیجه هم باشد
نیومون
۱
دوبار در روز. برای خانوادهاش غذا میپخت تا به آنها نشان بدهد که دوستشان دارد، که میخواهد آنها سالم باشند، تا آنها را ایمن نگه دارد.
نیومون
۱
آشپزی تنها برای خوب کردن حال کسی که میخورد خوب نیست، بلکه حال کسی را هم که آشپزی میکند خوب میکند.
نیومون
۱
«وقتی کتاب میخونم احساس میکنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو میبندم انگار به رؤیا برگشتم.»
نیومون
۱
مردی که نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه، اما نیاز داره که دوستش داشته باشن