وقتی بچههایش کوچک بودند بعضی وقتها میگفتند: «اگه من بمیرم تو چکار میکنی؟» و او جواب میداد: «منم حتماً میمیرم. چون نمیتونم بدون تو زندگی کنم.» و آنوقت بچهاش مرده بود و او به شکل باورنکردنیای متوجه شده بود که میتواند بدون او زندگی کند، که صدها روز بعد از او از خواب بیدار شده است، هزاران روز، انگار سه هزار سال گذشته و بدون او زندگی کرده.