باحالترین سیزدهبدر دنیا روزی بود که ۱۳ به سه یا چهارشنبه میافتاد، آنوقت عملاً تا ۱۷ عید تعطیل بودیم. اگر نه، واقعاً چه چیز جالبی در روزی وجود داشت که صبحش با دربهدری برای پیدا کردن یک گُله جای خالی در بیابان شروع میشد؟ مسیر رفت در ماشین همراه بود با تنگی جا و حالت سرگیجه ناشی از یکهو و زود از خواب بیدار شدن و نور آفتابی که معلوم نبود دقیقاً از کدامور توی چشم آدم میخورد و بچه فامیل که مدام از صندلی عقب به صندلی جلو تردد میکرد و پرتقالی که موقع پوست کندن آب لمبو میشد و دستانداز. مکان سیزدهبدر اهمیتی نداشت. بههرحال ما در آنجا باید مسائل بیسروته ریاضی پیک شادی را حل میکردیم و در فاصله نیممتری زیلوی همسایه، گل کوچک میزدیم. در سیزدهبدر به آدم کبابی میدادند که یا نپخته بود یا سوخته، و اصرار میکردند که آدم رویش هندوانه بخورد و روی هندوانه چای میدادند و بعد از آن نوبت آش رشته بود و در ادامه چای نبات بعد از آش رشته واجب بود، چون دافع سردی است و در حالیکه دکمه شلوار آدم بسته نمیشد، حتماً باید کاهو با سرکه میخوردی و در تمام اینمدت از هوا تعریف میکردی