
٪۱۰
سپیده اسکندری
۹
وقتی کار آدم ساخته شده است که دیگر نتواند فکر کند
سپیده اسکندری
۶
تو درک نمیکنی، خیلی چیزهاست که تو درک نمیکنی، و با اینحال برایم عزیزی.
پویا پانا
۴
چند روزی را در ناامیدی میگذراند؛ انگار اول باید بالکل ناامید شود، تا بعد از آن همهچیز ممکن شود.
پویا پانا
۳
چرا به فکر زندگی خودتان نیستید؟ جواب روبرت این است که زندگیاش همینجا در این اتاق است، من کنار شما هستم و از لحظهلحظهٔ این زندگی لذت میبرم. قابل درک است؟ دکتر با خود میگوید، برای مدتی مشخص، شاید بله. نگاهی به خودش میاندازد و میبیند زندگی هنوز سرجایش هست، و از آن راضی است، و بلکه بیش از همیشه از آن راضی است و به هر احمقانهترین بهانهای خوشحال میشود.
سپیده اسکندری
۳
اصلاً خود همین عجیب نیست که خواستهها و آروزهای آدمی تا آخرین لحظات عمر رهایش نمیکنند؟
پویا پانا
۲
تو درک نمیکنی، خیلی چیزهاست که تو درک نمیکنی، و با اینحال برایم عزیزی.
پویا پانا
۲
همهجا را شکوه فرا گرفته و آدم آمادهٔ افتادن در ورطهٔ گمراهیهای کوچک است.
پویا پانا
۲
اصلاً خود همین عجیب نیست که خواستهها و آروزهای آدمی تا آخرین لحظات عمر رهایش نمیکنند؟
پویا پانا
۱
در سالهای آشناییاش با ف. بارها و بارها به این قضیه فکر کرده است و تصمیمش این بوده که بچهدار نشود. یا شاید هم زندگی این تصمیم را برایش گرفته است؟ با خودش گفته است یا نوشتن یا زن و فرزند؛ یا تنها ماندن یا در پیش گرفتن زندگیای شبیه زندگی پدر و خواهرها.
سپیده اسکندری
۱
فرانتس میگوید، همهاش مشتی کاغذباطله است، آدم باید هرازگاه بار خودش را سبک کند
پویا پانا
۱
از بعدازظهر، گذر زمان عذابآور میشود.
پویا پانا
۱
ناامیدی موذیانهای گریبانش را گرفته است.
پویا پانا
۱
همهٔ فکر و ذکرش شب پیش رو و کارهای هر ساعتش و قرارها و مداوا و وعدهٔ غذای بعدی است. هرشب با خودش میگوید که آیا فردا صبح میتواند از بستر برخیزد، صبح نگاهی به هوا میاندازد تا ببیند آیا میتواند به بالکن برود.
پویا پانا
۱
روزها همچنان بهسختی برای فرانتس میگذرند؛ حرفزدن هر روز برایش سختتر میشود و همچنین کتابخواندن. چند روز پیش، رمان جدید ورفل رسیده است و حالا فرانتس هرازگاهی با آهستگی تمام اما بهطور منظم هربار چند صفحه از کتاب را میخواند.
پویا پانا
۱
این فکر هم هربار برایش تازه و فراتر از درکش است.
Hadi Reshadi
۱
تو نجاتم دادهای، دورا. وگرنه من هیچ راه نجاتی پیش رویم نمیدیدم. اگر ممکن است کسی از فرط خوشبختی بمیرد، باید این اتفاق بدون شک برای من بیفتد و اگر خوشبختی بتواند کسی را زنده نگه دارد، پس من هم زنده میمانم.
سپیده اسکندری
۰
تو هم از این که کنارمی راضی هستی، فرانتس؟ روزهای اول است و هیچ پرسشی پرسش نیست.
سپیده اسکندری
۰
همین که منتظر باشی، یعنی امیدت هنوز ناامید نشده است
Qazal Azady
۰
میخواهد بعد از پایان تحصیلاتش به فلسطین برود. شاید درسخواندن پیش از رفتن به آنجا کار عبثی باشد؛ حقوقدان آلمانی، آن هم زن، به چه درد آنها میخورد. آنها به کسانی نیاز دارند که در مزارع کشت و کار کنند، نیاز به باغبان و کشاورز دارند، به زنانی نیاز دارند که بچه بزایند، بچههای یهودی با موهای مجعد. خندهاش میگیرد، چون نمیتواند مادرشدن خودش را تصور کند. از دورا میپرسد، تو چی؟ او هم نمیتواند مادر شدن خودش را تصور کند.
هنرمند گرسنگی
۰
«چه بسا شکوه زندگی، دور و بر هرکس و همواره تمام و کمال حاضر باشد، اما پوشیده، در ژرفنا، نادیدنی و بسیار دور. اما او همانجاست، نه آکنده از نفرت، نه بیرغبت، نه ناشنوا. کافی است او را با کلمهٔ درست، با نام درست فرابخوانی تا بیاید. این ماهیت جادو است که نمیآفریند بلکه فرامیخواند.»
فرانتس کافکا، یادداشتهای روزانه (۱۹۲۱)
