به دستهام خیره شدم... انگشتهای باریکم... و دلم خواست در آغوششان بگیرم... برای همهٔ تلاشی که برای نجاتم کردند... و همهٔ وقتهایی که صورتم را بغل گرفتند... و سدهایی که زدند جلوِ سِیل خونریزیهای روحیام از زخم چشمهام... و بغض باد کرد توی گلویم... و به خودم گفتم «آفرین...» و درست نمیدانستم برای چه به خودم آفرین گفتم... و بعد نور را دیدم روی دستهام... که از موهام رد شده بود و زندگی روی دامنم با مورسِ نوری بهم علامت میداد. «هنوز ادامه دارم... هنوز هستم... من رو ببین... من رو نگاه کن...»
ادامه میدهیم... افتان، خیزان... دوان دوان... لرزان... گیج... دیوانه... مستأصل... شاد...