انگار وقتی به خودم دروغ میگویم، اوضاع بهتر است.
م.
یعنی چهطور میشود آدم مثل پیاز همهچیز را پای قسمت و تقدیر بگذارد؟
دلداده فارغ
و چون هر چیزی که جلوش را بگیری، بالاخره از یک جایی میزند بیرون
نگار(:🍃
هیچ مردی حق ندارد پایش را از گلیم خودش روی گلیم من بگذارد. این بزرگترین دروغی بود که یک بعدازظهر که حالم از همهٔ دنیا بههم میخورد و داشتم از زورِ فشارِ همهچیز خفه میشدم، به خودم گفت
نگار(:🍃
ایستاد. گاهی باید تاوانِ زهری را که ریختهای خودت بدهی. باید چیزی را قربانی کنی.
نگار(:🍃
هیچ مردی حق ندارد پایش را از گلیم خودش روی گلیم من بگذارد.
دلداده فارغ
مان جا هم بود که یاد گرفتم اسب باشم. اسب، نجیب و برازنده و شوخ و سرزنده و بوالهوس است و هر مانعی را که سر راهِ آرزوهاش باشد، لگدکوب میکند.
دلداده فارغ
همان جا هم بود که یاد گرفتم اسب باشم. اسب، نجیب و برازنده و شوخ و سرزنده و بوالهوس است و هر مانعی را که سر راهِ آرزوهاش باشد، لگدکوب میکند.
دلداده فارغ
هر کدام از انگشتهای آدم که بریده شود، درد دارد. درد. درد. میگفت تو چه میفهمی این چیزها را. درد داریم تا درد. دلپیچه هم درد است، مثل دنداندرد. نمیدانم. شاید هم راست میگفت
نگار(:🍃
وقت گذاشتن برای زنها مثل وقتگذرانی در قهوهخانههای بینراهی است. هر چه بیشتر بمانی، بیشتر وقتت را تلف کردهای. باید زودتر راهی ش
نگار(:🍃
آدمها اینطوری هستیم. دروغهای کوچک را با دروغهای بزرگ پنهان میکنیم. اشتباهات کوچک را با اشتباهات بزرگتر و همینطور در مردابی بیانتها فرو میرویم.
نگار(:🍃