حالا دنیایش خاکستری شده است: چهرههای خاکستری، سکوتِ خاکستری، ترسهای فوبیاییِ خاکستری که سایهاش تا صفوف نانوایی هم کشیده شده است. و فقط وقتی رنگ دنیا کمی تغییر میکند که اتین با زانوانی که به صدا در آمدهاند، از پلهها بالا میرود و اعداد را بهسوی آسمان میخواند؛ تا بتواند یکی دیگر از پیغامهای خانم روئل را ارسال کند و آهنگی پخش شود؛ تا آن اتاق کوچک، آن زیرشیروانی کوچک برای پنج دقیقه پر از رنگهای قرمز و آبی شود و بعد رو به خاموشی برود، و بعد دوباره رنگ خاکستری باز میگردد و عمویش با قدمهایی سنگین از پلهها پایین میآید.