
کاربر ۱۳۰۶۴۰۰
۴۳
زنده باشید، قبل از آنکه بمیرید
bfz
۲۶
گاهی در دلِ طوفان بودن، امنترین جا است.
armdamani
۲۲
شما نمیخواهید قبل از مردن زنده باشید؟
armdamani
۱۲
میدانی ورنر، وقتی بیناییام را از دست دادم، همه میگفتند من شجاع هستم؛ هنگامی که پدرم رفت هم همه میگفتند من شجاع هستم، اما این شجاعبودن نیست. من چاره دیگری ندارم. باید بلند شوم و زندگی کنم. مگر تو این کار نمیکنی
armdamani
۹
گاهی در دلِ طوفان بودن، امنترین جا است.
samira
۶
«میدانی ورنر، وقتی بیناییام را از دست دادم، همه میگفتند من شجاع هستم؛ هنگامی که پدرم رفت هم همه میگفتند من شجاع هستم، اما این شجاعبودن نیست. من چاره دیگری ندارم. باید بلند شوم و زندگی کنم. مگر تو این کار نمیکنی؟»
ورنر میگوید: «سالها بود که این کار را نکرده بودم.
armdamani
۶
او در این دنیا چیزی ندارد؛ نه بچهای، نه حیوانی خانگی و نه گیاهی آپارتمانی. فقط یک کتابخانه، یک صندلی راحتی و یک تشک که روبهروی تلویزیون قرار دارد.
مریم
۶
«مانعها نباید سر راهت باشند، ری نالد! موانع باید راه را نشانت بدهد.»
زینب صالحی
۶
حالا دنیایش خاکستری شده است: چهرههای خاکستری، سکوتِ خاکستری، ترسهای فوبیاییِ خاکستری که سایهاش تا صفوف نانوایی هم کشیده شده است. و فقط وقتی رنگ دنیا کمی تغییر میکند که اتین با زانوانی که به صدا در آمدهاند، از پلهها بالا میرود و اعداد را بهسوی آسمان میخواند؛ تا بتواند یکی دیگر از پیغامهای خانم روئل را ارسال کند و آهنگی پخش شود؛ تا آن اتاق کوچک، آن زیرشیروانی کوچک برای پنج دقیقه پر از رنگهای قرمز و آبی شود و بعد رو به خاموشی برود، و بعد دوباره رنگ خاکستری باز میگردد و عمویش با قدمهایی سنگین از پلهها پایین میآید.
samira
۵
آسمان مثل یک کتابخانه است و پروندهای از تمام زندگیهای سپری شده و تمام جملات گفتهشده و کلمات مخابرهشده در آن میپیچد و به نجوا در میآید.
دختر کتابخوان
۴
جنگل بدون گل و گیاه محکوم به مرگ خواهد بود و آن وقت است که فقط کلاغها بر فراز درختان قارقار سر میدهند.
samira
۳
و ماری لاورا صدای خانم مانک را میشنود که میگوید: «هیچوقت نباید از باور دست بکشی.»
مریم
۳
این لحظههای غیرقابلباور برای خداوند چقدر طول میکشد. یک میلیاردم ثانیه؟ زندگی هر موجودی مثل یک جرقه است که بهسرعت در تاریکی محو میشود. به گمانش حقیقت این باشد.
کاربر ۱۳۰۶۴۰۰
۳
«دنبال دردسر نیستم خانم.»
«بهنظرت دست رو دست گذاشتن، نوعی دردسر نیست؟»
«کاری انجام ندادن، فقط همین یک معنی را میدهد.»
«انجام ندادن کار، یعنی همدستی با آنها.»
armdamani
۲
یا اینکه احساساتش را مثل سنگی کرده است تا از خودش محافظت کند؛ درست مثل ورنر؟
armdamani
۲
مشکل تو این است که فکر میکنی زندگیات به خودت تعلق دارد
مریم
۲
«چشمانتان را باز کنید و قبل از آنکه آنها را برای همیشه ببندید، چیزهای دیدنی را با آنها ببینید.»
armdamani
۱
از نظر ماری لاورا، خانم مانک زنی پرقدرت، با نیرویی مضاعف است که صبحهای زود از خواب بیدار میشود و شبها تا دیرهنگام مشغول کار است.
مریم
۱
کنار پنجرهی طبقهی چهارم، مینیاتور کوچکی از پدرش که پشت میز و صندلی مینیاتوریاش توی آپارتمانی مینیاتوری نشسته است، دیده میشود؛ جایی که از تکههای بسیار کوچک چوب ساخته شده است. وسط اتاق دختری بسیار کوچک ایستاده است، پوست و استخوان، تیزهوش، با کتابی باز که آن را روی دامنش گذاشته است. آنجا میان سینهاش ضربانی عظیم را حس میکند؛ ضربانی عظیم و مشتاق، ضربانی که ترس در آن جایی ندارد.
مریم
۱
گیاهان نور را میبلعند؛ درست مثل ما که غذا میخوریم. اما گیاهان بعد از آن میمیرند و از روی شاخه پایین میافتند. شاید داخل آب سقوط و شروع به پوسیدن کنند و تبدیل به یک زغال نارس شوند. این زغال نارس برای سالها در اعماق زمین مدفون میشود. شاید ماهها یا شاید دههها و یا اصلاً شاید بهاندازهی دوران زندگی شما مدفون باشد. بعد از آن، زغال نارس همراه گلولای خشک میشود و درست شبیه سنگ میشود و بعد از سالها کسی زمین را میکند و آن را بیرون میآورد و در نهایت به خانههای شما میرساند و شاید شما خودتان کسی باشید که آنها را به بخاریهایتان میرسانید و حالاهمان نور خورشیدی که یکصد میلیون سال پیش به یک گیاه تابیده و با آن مرده بود، امروز در خانههای شما در حال تابیدن است...»
مریم
۱
«ورنر! مشکل تو این است که فکر میکنی زندگیات به خودت تعلق دارد.»
مریم
۱
«هیچوقت نباید از باور دست بکشی.»
دختر کتابخوان
۱
آنها همان موجوداتی هستند که حدود دو هزار سال پیش جان داشته و حق حیات را از آن خود میپنداشتهاند. موجوداتی که یا بهدلیل شیوع بیماری و یا بر اثر بلایای طبیعی، دیگر اثری از آنها باقی نمانده است.
دختر کتابخوان
۱
«نفرین این بود، نگهدارندهی سنگ تا ابد زنده میمانَد؛ اما تا وقتی که سنگ را به همراه داشته باشد، بدبختی بر سر او و تمامی کسانی که دوستشان دارد سرازیر خواهد شد؛ یکی پس از دیگری، درست همانند بارانی که بیوقفه ببارد.»
یوکی
۱
حالا ورنر مطمئن است که همهشان در خطر هستند. صدای یوتا در ذهنش طنین میاندازد: «بهنظرت میشود کاری را فقط به این دلیل که دیگران انجامش میدهند، انجام دهیم؟»
مریم
۰
«میدانی لورت، این صدف متعلق به یک حلزون دریایی بنفش است. حلزون کور در طول زندگی و در دوران بلوغش این صدف را رها میکند و خیلی زود به اقیانوس بر میگردد. آبها را برای ساخت حباب تحریک میکند و با آب دهانش این حبابها را به هم متصل میکند و قایقی شناور برای خودش میسازد. وقتی این حبابهای اطرافش آرامآرام شروع به ترکیدن میکنند، از هر موجود آبزی و بیمهرهای که نزدیکش باشد، تغذیه میکند. وقتی این قایق کاملاً شناور از بین رفت، او هم غرق میشود و میمیرد...»
مریم
۰
ماری میدانی چطور تمام کریستالها و صد البته الماسها، بهوجود میآیند؟ با انباشته شدن لایههای میکروسکوپی؛ یعنی چند هزار اتم روی هم در هر ماه، یکی روی دیگری. سالها؛ هزاران سال پشت سر هم.
