قد بلندش، پشت خمیدهاش، چهرهٔ بیحالت هشتاد سالهاش، پالتو کهنهاش که درزهایش در بعضی جاها از هم شکافته بودند، کلاه گرد و اینجا و آنجا فرورفتهاش که بیست سالی از عمرش میگذشت و سر بیمویش را میپوشاند، با دسته مویی نه سفید بلکه زرد رنگ پس گردنش که از زیر کلاه بیرون زده بود، حرکاتش که هیچ مفهومی نداشتند انگار به وسیلهٔ فنری انجام میگرفتند، همهٔ اینها هرکس دیگری را هم که برای اولین بار به او برمیخورد، بیاراده شگفت زده میکرد.