«نوشتن واقعآ کار لذتبخشی است؛ همینکه انسان خودش نباشد؛ ولی در تمام ماجرایی که از آن گفتوگو میشود جریان داشته باشد، از آن لذتبخشتر است. مثلا همین امروز من مرد و زنی عاشق و معشوق را با همدیگر سوار بر اسب در جنگل به گردش بردم. بعدازظهر یک روز پاییزی بود، برگ زرد درختان را باد به هر سو میبرد. من در این میان هم اسب بودم، هم سوار، هم برگ بودم، هم باد، هم خورشید قرمزی بودم که پلکهای ایشان را که غرق در عشق بود، نیمه میبستم و هم کلماتی بودم که آن دو بر زبان میآوردند.»