جملات زیبای کتاب پی پی به کشتی می‌رود (جلد دوم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب پی پی به کشتی می‌رود (جلد دوم)

بریده‌هایی از کتاب پی پی به کشتی می‌رود (جلد دوم)

۴٫۲
(۲۴)
باید با حیوان‌ها مهربان باشیم،
کاربر ۲۹۲۸۳۷۶
تامی، آنیکا و پی‌پی روی پله‌های ایوان نشستند و پی‌پی در پاکت نامه را پاره کرد. تامی و آنیکا از روی شانه‌های پی‌پی، نامه را می‌خواندند. در آن نامه نوشته شده بود: پی‌پی ازیز خدا کند مریز نباشی خیلی بد است که مریز باشی هال من خوب است هوا هم بد نیس گوش کن دی‌روز تیمی یک موش گنده کوشت دووست تو پی‌پی پی‌پی با خوشحالی گفت: «اوه، تامی! نامه من درست مثل نامه‌ای است که تو دیروز به مادربزرگت نوشتی. پس معلوم می‌شود که نامهٔ خوبی است. من تا آخر عمرم این نامه را نگه می‌دارم.» او نامه را داخل پاکتش گذاشت و آن را داخل یکی از کشوهای کوچک قفسه‌ای انداخت که در اتاق پذیرایی قرار داشت. در این دنیا، کمتر چیزی وجود داشت که به اندازهٔ اشیا و وسایل داخل آن قفسه برای تامی و آنیکا جالب باشد.
شادی ربیعی
تامی، آنیکا و پی‌پی روی پله‌های ایوان نشستند و پی‌پی در پاکت نامه را پاره کرد. تامی و آنیکا از روی شانه‌های پی‌پی، نامه را می‌خواندند. در آن نامه نوشته شده بود: پی‌پی ازیز خدا کند مریز نباشی خیلی بد است که مریز باشی هال من خوب است هوا هم بد نیس گوش کن دی‌روز تیمی یک موش گنده کوشت دووست تو پی‌پی پی‌پی با خوشحالی گفت: «اوه، تامی! نامه من درست مثل نامه‌ای است که تو دیروز به مادربزرگت نوشتی. پس معلوم می‌شود که نامهٔ خوبی است. من تا آخر عمرم این نامه را نگه می‌دارم.» او نامه را داخل پاکتش گذاشت و آن را داخل یکی از کشوهای کوچک قفسه‌ای انداخت که در اتاق پذیرایی قرار داشت. در این دنیا، کمتر چیزی وجود داشت که به اندازهٔ اشیا و وسایل داخل آن قفسه برای تامی و آنیکا جالب باشد.
شادی ربیعی
پی‌پی به نامه‌رسان گفت: «لطفاً این نامه را فوری به پی‌پی جوراب بلند برسانید. خیلی فوری است!» نامه‌رسان، اول نگاهی به نامه انداخت و بعد نگاهی به پی‌پی، بعد هم گفت: «مگر شما پی‌پی جوراب بلند نیستید؟» ـ پس فکر کردی که کی هستم؟ امپراتور حبشه؟
Amir Sabeti
تامی گفت: «بطری را باید به جای دورتری پرت کنیم.» پی‌پی گفت: «این احمقانه‌ترین کاری است که می‌شود کرد. چون اگر بطری خیلی از اینجا دور بشود، آن‌وقت نجات‌دهنده‌های ما نمی‌فهمند که کجا باید دنبال ما بگردند. اما اگر بطری نزدیک خودمان باشد، وقتی آن را پیدا کردند، ما هم فریاد می‌زنیم و خیلی زود نجات پیدا می‌کنیم.» پی‌پی کنار ساحل نشست و ادامه داد: «بهتر است یک لحظه هم چشم از بطری برنداریم.»
shanibana
پی‌پی یکراست به طرف او رفت و با قاطعیت گفت: «نه!» خانم فروشنده گفت: «تو چی می‌خواهی، عزیزم؟» پی‌پی دوباره گفت: «نه!» خانم فروشنده گفت: «من منظور تو را نمی‌فهمم.» پی‌پی گفت: «نه، من از کک‌مک‌هایم خسته نشده‌ام.» بالاخره خانم فروشنده منظور پی‌پی را فهمید. او با تعجب و لبخندزنان به پی‌پی گفت: «اما کوچولوی عزیزم، صورت تو پر از کک‌مک است!» پی‌پی جواب داد: «درست است! اما من از آن‌ها خسته نشده‌ام. من آن‌ها را دوست دارم! روزتان بخیر!» پی‌پی حرف‌هایش را زد و فوری به طرف در رفت تا از مغازه بیرون برود؛ اما وسط چهارچوب در برگشت و گفت: «اما اگر کرمی پیدا کردید که کک‌مک‌ها را زیاد کند، هفت یا هشت تا شیشه از آن برایم بفرستید.»
shanibana
«خیلی عجیب است. خوب است که همهٔ مغازه‌دارها مثل شما عمل نمی‌کنند! فکرش را بکنید، دفعهٔ بعد که من به قصابی بروم تا کمی گوشت بخرم، قصاب مجبورم کند یک گوسفند درسته را بخرم!»
shanibana
دست آنیکا را محکم گرفت و هر دو به تماشای پی‌پی ایستادند. آن‌ها پی‌پی را روی عرشه می‌دیدند. اما وقتی چیزی را از پشت پرده اشک نگاه کنید، همه چیز تیره و تار به نظر می‌آید.
shanibana
او یک ساعت تمام روی همان تخته سنگ نشست، اما نتوانست هیچ اختاپوسی به قلاب بیندازد. یک ماهی خاردار آمد و دماغش را به خمیر نان زد. اما پی‌پی فوری قلاب را بالا کشید. ـ نه، پسر! متشکرم. من گفتم اختاپوس و منظورم هم اختاپوس است. هیچ لازم نیست که تو بیایی و به این طعمه خوشمزه ناخنک بزنی.
shanibana
مادر یولا گفت: «امیدوارم به اندازهٔ کافی خورده باشی، عزیزم.» پی‌پی در حالی که گوشش را خاراند، گفت: «نه، نخورده‌ام. هنوز تشنه‌ام.» مادر یولا گفت: «بله، من هم نگران بودم که پذیراییم خوب نبوده باشد.» پی‌پی خیلی دوستانه گفت: «بله، شما می‌توانستید خیلی بهتر پذیرایی کنید.»
shanibana
پی‌پی خیلی جدی گفت: ‌«شما دیگر هیچ‌وقت آن اسب را نمی‌زنید، هیچ‌وقت! شنیدید؟ من در کیِپ‌تاون هم مردی را دیده بودم که اسبش را کتک می‌زد. او لباس رسمی مجللی پوشیده بود و من به او گفتم که اگر یک‌بار دیگر به اسبش شلاق بزند، او را چنان می‌زنم که حتی یک نخ از آن لباس باشکوه برایش باقی نماند. فکرش را بکن! یک هفته بعد، آن مرد دوباره به اسبش شلاق زد! حیف از آن لباس خوشگل! نه؟»
shanibana
پی‌پی به نامه‌رسان گفت: «لطفاً این نامه را فوری به پی‌پی جوراب بلند برسانید. خیلی فوری است!» نامه‌رسان، اول نگاهی به نامه انداخت و بعد نگاهی به پی‌پی، بعد هم گفت: «مگر شما پی‌پی جوراب بلند نیستید؟» ـ پس فکر کردی که کی هستم؟ امپراتور حبشه؟ نامه‌رسان گفت: «پس چرا خودتان نامه را نمی‌گیرید؟» ـ چرا خودم نامه را نمی‌گیرم؟ مگر خودم باید این را بگیرم؟ چه بی‌ادبانه! حتماً این روزها مردم نامه‌هایشان را خودشان به خودشان می‌رسانند، نه؟ خیلی عجیب است. پس نامه‌رسان‌ها چه وظیفه‌ای دارند؟ حتماً کار کردن آن‌ها غدغن شده است. من هیچ‌وقت خبری احمقانه‌تر از این نشنیده بودم! نه، آقا جان! اگر کارت را این‌طوری انجام بدهی، هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسی. به حرف‌های من فکر کن!
shanibana
آن مُرده، آن مُرده! صندوقچه‌اش جا مانده! یوهوهو! یوهوهو! یک شیشه، یک شیشه، از آن مُرده جا مانده! یوهوهو! یوهوهو! دزدهای دریایی می‌جنگند! یوهوهو! یوهوهو! می‌جنگند و می‌گردند، دنبال صندوقچه، صندوقچه آن مُرده! یوهوهو! یوهوهو
کاربر ۱۱۵۰۴۶۷

حجم

۷۸٫۵ کیلوبایت

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

حجم

۷۸٫۵ کیلوبایت

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

قیمت:
۵۰,۰۰۰
تومان